امیریه زیبا

 

امروز وقتی برای خرید رفته بودم وقت برگشتن باران گرفت،ازآن رگبارهای بهاری.و فضا پر شده بود از دانه های چنارهای کهنسال خیابان ولیعصر. همه زیر طاقی ها پناه گرفته بودند اما من خودم را سپرده بودم به باران و محو این همه زیبائی محله بودم.

وقتی به خانه رسیدم چند دقیقه بعد آفتاب روح پرور بود و لباس های من خیس از باران.

پ.ن:باید اینجا بیشتر بنویسم.از حس های خوبم. و روزهائی که می گذرند.

 

خانه تکانی

 

چه خوب است وقتی برای خانه تکانی کارگر نداری دوستی بدون تعارف پیشنهاد کمک می کند.دوستی که تا پارسال نمی شناختیش و جالبتراینکه توی نت با او آشنا شده ای. امروز پسر تحصیل کرده بیست و دو ساله ای،خوش تیپ،با موهای قشنگی که تا کمرش می رسد پرده های اتاق را درآورد،شیشه ها را تمیز کرد و دوباره پرده ها را زد.بوفه دیواری را خالی کرد وتمیز کرد و دوباره چید. و قشنگ تر اینکه وقت خداحافظی تاکید کرد هر وقت کاری داشتم که انجامش برایم سخت است خبرش کنم.

 

بهار در راه است


هرسال یک گلدان گل سنبل برای سفره هفت سین می خرم.وقتی سفره هفت سین را جمع میکنم گل سنبل را در گلدان بزرگ سفالی که توی حیاط است می کارم.بهارکه میشود سنبل هاسبز می شوند و به گل می نشینند.

حالا دو تا ازآنها سبز شده اند و رشد کرده اند و به زودی گل می دهند.

هنوز زمستان نرفته بهار در راه است.


شروع یک روز خوب

 

امروز هوا تاریک بود که بیدار شدم.برتنبلی غلبه کردم و خودم را از رختخواب بیرون کشیدم.لباس پوشیدم،سیبی گاز زدم، بقچه نان وکتابی برداشتم و ازخانه بیرون رفتم.

درخیابان همیشه شلوغ ما جند عابر بیشتر نبودند.توی اتوبوس خواستم کتابم را بیرون بیاورم و طبق معمول ازفرصت استفاده کنم وکتاب بخوانم ولی زود منصرف شدم. تهران، در این وقت صبح خودش یک کتاب گشوده است.این هوا،آسمان تمیز،آدم هایی که می دوند تا به سر کارشان برسند،که می شود به چهره آنها نگاه کرد وبرای هرکدامشان داستانی تصور کرد.این حس ها در هیچ کتابی نیست،باید فقط آنرا از نزدیک تجربه کرد.

نانوایی برخلاف همیشه خلوت بود.نانها را می گیرم،روی توری می چینم،قیچی می کنم و توی بقچه می پیچم.شیر و خامه می خرم.امروز به جای پنیر،با نان تازه،شیر با خامه ومربا می چسبد.آن هم مربای بهار که گلهایش را از شمال آورده اند و خودم درست کرده ام.چه مربائی شده.

وقت برگشتن هنوز بیشتر مغازه ها بسته بودند.توی کوچه همسایه را دیدم که اجازه می داد پسر دوازده ساله اش پشت فرمان بنشیند و  ماشین را توی پارکینگ ببرد و پسرک چه با مهارت این کار را انجام داد.به آقای همسایه می گویم چه کار خوبی میکند و به یاشار می گویم آفرین مرد جوان.

به خانه که می رسم اهالی خانه هنوز خوابند.زیر کتری را روشن می کنم و به روز خوبی که در پیش دارم فکر می کنم.ساعت پنج بعدازظهر با عده ای از دوستانم توی کافه آپارات قرار دارم.فکر بودن در آن جمع شاد،مهربان و بی تکلف لبخند بر لبانم می نشاند.روز را با لبخند و همه حس های خوب شروع می کنم.

زندگی زیباست به شرط اینکه خود ما بخواهیم آن را زیبا ببینیم.

 

 

روستای شاهاندشت

چه خوب می شود گاهی فرصتی پیش بیاید تا از شهر بیرون بروی.هوای پاک کوهستان را تنفس کنی، روی تخته سنگی بنشینی،کفش وجورابت را در آوری و پاهایت را بسپاری به آب خنک رودخانه.روی چمن ها دراز بکشی ،شاخه درختان سربفلک کشیده را تماشا کنی،وآسمان آبی را،وبه هیچ چیز فکر نکنی.

روز خوبی بود.

نود کیلومتری جاده هراز،بعد از روستای شاهاندشت.کنار رودخانه، با جمعی دوستانه.

 

 

قاطی پلو

 

اول از همه یک نصیحت به شما می کنم.زیاد وقتتان را در آشپزخانه نگذرانید.غذاهایی درست کنید که وقت کمتری می گیرد.شکم خیلی مهم نیست.با هرچیزی پر می شود.

مواد لازم برای سه نفر:

یک پیمانه برنج

یک عدد هویج متوسط

نصف فلفل دلمه ای

یک عدد سیب زمینی کوچک

دو پیمانه آب

نمک،کمی زردچوبه،کمی دارچین،کمی ادویه پلویی و کمی زعفران.

دو قاشق روغن

اگرخواستید یک قاشق غذاخوری رب گوجه فرنگی.

من از رب استفاده نمی کنم و به  جایش درعوض یک پیمانه آب،آب گوجه فرنگی میریزم.این جوری برنج خوش رنگ تر می شود.

برنج را بشویید و آب و ادویه و نمک و روغن  را اضافه کنید.سیب زمینی  و فلفل دلمه ای را نگینی خورد کنید.هویج را رنده کنید وتوی قابلمه بریزید.زیر ظرف را روشن کنید و صبر کنید جوش بیاید.بعد شعله را خیلی کم کنید و در قابلمه را بگذارید.

حالا تا آب برنج کشیده شود یک ربعی فرصت دارید.بروید چند صفحه کتاب بخوانید، یا اگرخواستید ایمیلتان را چک کنید یا وبلاگ بخوانید.

حالا که رفتید سروقت غذا و دیدید آب برنج کشیده شده دم کنی بگذارید.

من همیشه برنج را کته میکنم و چون ته دیگ سیب زمینی دوست دارم این کار را انجام می دهم.

ازدو تا قابلمه استفاده میکنم. اول توی یک قابلمه برنج را میگذارم و وقتی خواستم دم کنم توی یک قابلمه تفلون دیگر کمی روغن می ریزم وسیب زمینی ها را ورقه ورقه ته آن می چینم و برنج را توی آن می ریزم ودم میکنم.

حالا نیم ساعت طول میکشد تا برنج دم بکشد.

این غذای ناهار ماست.این غذا را با هرچی دوست داشتید بخورید.سبزی خوردن،سالاد یا ماست.

می توانید مثل من با سیر ترشی بخورید.جایتان خالی درخانه ما سیرترشی هایی پیدا میشود خیلی قدیمی.حتی مال سی سال پیش.آنقدر مانده که شیرین شده ولذیذ.ودهانتان هم بوی سیر نمی گیرد.

 

 

خروس همسایه

 

گاهی فکر می کنم توی روستا زندگی می کنم.

آن وقت هائی که صبح با صدای خروس همسایه بیدار می شوم.

 

یک روز فراموش نشدنی

 

ده سال پیش ،وقتی تازه کار با کامپیوتر را شروع کردم هدفم تماس با پسرم بود که ازدواج کرد و از ایران رفت و کامپیوترش را برای من گذاشت. و بعدها دیدم که انگار پنجره ای رو به دنیای جدید به رویم باز شد.

در این دنیای مجازی دوستان خوبی پیدا کردم ،دوستانی که با  هم سینما،پیک نیک،موزه،پارک و رستوران می رویم .تقریباً هفته ای یک بار در کافه ای دور هم جمع می شویم ،گپ می زنیم،شوخی می کنیم و من از انها چیزهای تازه می آموزم. وقتی درکنارشان هستم اصلاً متوجه گذشت زمان نمی شوم.یک وقت ساعت را نگاه می کنم و متوجه میشوم چهار ساعت نشسته ام و احساس خستگی نکرده ام.

چند روز پیش پیامک دادند که تولد یکی از بچه هاست وخوشحال می شویم شماهم حضور داشته باشید.وقتی رفتم پس از نیم ساعتی کیک تولد معین را جلویش گذاشتند و تولدت مبارک خواندند.بعد یک باره دیدم جلوی من هم کیکی گذاشته اند وبسته های کادو. چنان شگفت زده شده بودم که چشمانم پر از اشک شد.

در تمام مدتی که عکس گرفتیم،شمعها را فوت کردیم،کادوها را باز کردیم و من تک تکشان را در آغوش گرفتم و بوسیدم اشکهایم بند نیامدند.وقتی از پس پرده اشک بازتاب شادیم را در چهره هایشان می دیدم احساس کردم که چه خوشبختم،خوشبختم که در چنین جمعی هستم،جمعی صمیمی که هر کدامشان برایم فرزند ،دوست و هر چیز دیگر هستند. من غرق شده بودم در دریائی از محبت،محبتی پاک و بی آلایش.

دیروز قشنگ ترین جشن تولد زندگیم بود.

 

هفت سالگی پاک بوم

 

امروز وبلاگم هفت ساله شد.

اینجا نوشتم،ازخودم و آدمهای اطرافم.و از طریق نوشته هایم باکسانی آشناشدم که هرکدامشان دریایی از محبتند.

اینجا خانه دوم من است،دوستش دارم و میهمانانش را.  وقتی مرا میخوانید قدم بر چشمانم میگذارید. خوانندگانم را هر چند انگشت شمار ، دوست می دارم.

امروز برایم روز بی نظیری بود.هنوز چشمانم خیسند از اشک های شادی.آنقدر ذوق زده ام که نمی توانم بنویسم.باید سر صبر وبا حوصله بنویسم تا بتوانم تمام احساسهای خوب امروزم را بیان کنم.شاید کادو تولد وبلاگم بود.

دلتان را آب می کنم تا فرصتی که مفصل و کامل بنویسم.

 

 

صبحانه

 

برای رهگذر عزیز که با نظراتش مرا می برد به دوردست ها.

بچه که بودیم  خانه ما مثل یک سربازخانه کوچک بود.بابا صبح ساعت شش بیدار میشد .رادیو راروشن میکرد و صدایش را آنقدر بلند می کرد که همه جای خانه می پیچید .مامان سماور روشن میکرد و سفره می چید.کره، مربا، پنیر،عسل.و چه خوشمزه بودند آن لقمه ها که با چای شیرین فرو می دادیم.هر بار جرعه کوچکی چای می خوردیم که دیرتر تمام شود.همه با هم و دور هم، حرف می زدیم و می خندیدیم.

این روزها دیگر از دور هم بودن ها خبری نیست.خانه ها کم جمعیت شده اند.بعضی ها اصلاً صبحانه نخورده از خانه  بیرون می زنند و مهم ترین وعده غذایی را حذف میکنند.

آن زمان ها زندگی لطف وصفائی داشت که این روزها از آن خبری نیست.