نزدیک نه ماه است از خانه بیرون نمیروم، مگر برای کارهای ضروری.

احساس میکنم نیاز به نور آفتاب دارم،به اتاق خواب میروم و پنجره ها را باز میکنم تا نور مستقیم وارد اتاق شود. روی تخت جایی که آفتاب کم رمق پاییزی میتابد دراز میکشم.چشم می دوزم به آسمان و ابرهای پراکنده و فکر میکنم.فکر میکنم به این روزها و یکسال پیش.

دلم برای کوچه و خیابان، به قدم زدن زیر آفتاب یا حتی گاهی نم نم باران تنگ شده.

دلم برای دور همی های خانوادگی که یک اتفاق خنده دار را صد بار تعریف میکنیم و باز هم صدای خنده هایمان در خانه می پیچد تنگ شده.

دلم برای دوستانم و جمع شدن هایمان توی کافه تنگ شده.

دلم برای آدمهای کوچه و خیابان ، وقتی روی نیمکتی می نشینم ،تماشایشان میکنم و برای هر کدام داستانی می بافم تنگ شده.

دلم برای رستوران رفتن، حتی فلافلی خیابان امیریه تنگ شده.

و از همه مهم تر دلم برای در آغوش کشیدن نوه ام تنگ شده که دارد قد می کشد و من نمی بینم ، وقتی هفته پیش بعد از ده ماه به دیدنم آمد ، دیدم آنقدری نمانده که هم اندازه من شود. به او می گویم آدم که سنش بالا می رود کم کم قامتش کوتاه تر می شود. من کوتاه میشوم و قد تو بلند تر ،به زودی هم قد هم میشویم.

این روزها منم و حسرت روزهایی که بیهوده می گذرند.