شروع یک روز خوب
امروز هوا تاریک بود که بیدار شدم.برتنبلی غلبه کردم و خودم را از رختخواب بیرون کشیدم.لباس پوشیدم،سیبی گاز زدم، بقچه نان وکتابی برداشتم و ازخانه بیرون رفتم.
درخیابان همیشه شلوغ ما جند عابر بیشتر نبودند.توی اتوبوس خواستم کتابم را بیرون بیاورم و طبق معمول ازفرصت استفاده کنم وکتاب بخوانم ولی زود منصرف شدم. تهران، در این وقت صبح خودش یک کتاب گشوده است.این هوا،آسمان تمیز،آدم هایی که می دوند تا به سر کارشان برسند،که می شود به چهره آنها نگاه کرد وبرای هرکدامشان داستانی تصور کرد.این حس ها در هیچ کتابی نیست،باید فقط آنرا از نزدیک تجربه کرد.
نانوایی برخلاف همیشه خلوت بود.نانها را می گیرم،روی توری می چینم،قیچی می کنم و توی بقچه می پیچم.شیر و خامه می خرم.امروز به جای پنیر،با نان تازه،شیر با خامه ومربا می چسبد.آن هم مربای بهار که گلهایش را از شمال آورده اند و خودم درست کرده ام.چه مربائی شده.
وقت برگشتن هنوز بیشتر مغازه ها بسته بودند.توی کوچه همسایه را دیدم که اجازه می داد پسر دوازده ساله اش پشت فرمان بنشیند و ماشین را توی پارکینگ ببرد و پسرک چه با مهارت این کار را انجام داد.به آقای همسایه می گویم چه کار خوبی میکند و به یاشار می گویم آفرین مرد جوان.
به خانه که می رسم اهالی خانه هنوز خوابند.زیر کتری را روشن می کنم و به روز خوبی که در پیش دارم فکر می کنم.ساعت پنج بعدازظهر با عده ای از دوستانم توی کافه آپارات قرار دارم.فکر بودن در آن جمع شاد،مهربان و بی تکلف لبخند بر لبانم می نشاند.روز را با لبخند و همه حس های خوب شروع می کنم.
زندگی زیباست به شرط اینکه خود ما بخواهیم آن را زیبا ببینیم.
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .