عصرها میروم توی حیاط و باغچه کوچکمان و گلدانها را آب می دهم.انگار همین دیروز بود،مامان را می بینم که گلدانها را آب میدهد و با حوصله و عشق برگهای زرد را از گلدانها جدا می کند.

سالها پیش باغچه غیر از درخت پرتقال و چند بوته گل رز و نسترن پر از سوسنبر بود که بابا از شمال آورده بود ،کاشته بود و همیشه تمام سطح باغچه پوشیده از برگهای معطر سوسنبر بود که گاهی می نشستیم و آنها را می چیدیم،پاک میکردیم و می شستیم و توی سایه پهن میکردیم تاخشک شوند و چه عطری داشتند وقتی توی ماست می ریختیم.

رزها خشک شدند و همین طور سوسنبرها و خیلی از گلدانها.و من دیگر حوصله ندارم دوباره گلدان بخرم و تو ی باغچه سوسنبر و نعناع و ریحان بکارم.

و حالا در این روزهای آخری که در این خانه ساکنم خاطره ها هرگز رهایم نمی کنند.هر گوشه این خانه بابا را می بینم و مامان را،و همین طور خودمان را. ما بچه ها را که از پله ها بالا و پایین میرفتیم و پسرها را که به جای اینکه از پله ها پایین بیایند روی نرده ها سر می خوردند و می آمدند پایین.

و این خاطره ها همان قدر که شیرینند به همان اندازه دردناک هستند.