مامان مدت هاست که سالی یکی ،دوباری گذارش به بیمارستان می افتد وهمیشه هم در یک بیمارستان بستری می شود چون پزشکش آن جاست.
سالها پیش که مامان بستری بود جوانی توجهم را جلب کرد.یاسر در قسمت خدمات کارمیکرد.همیشه لبخند روی لبانش بود و کارش را خیلی خوب انجام می داد.اهل فومن بود و درتهران دردو تا بیمارستان کار می کرد و چون مسکنی نداشت شبها در یکی از این بیمارستانها میخوابید.خرج پدر ومادرش را که در شهرستان زندگی می کردند تامین می کرد وحتی برایشان خانه ای خریده بود.از زندگیش بسیار راضی بود و این رضایت در رفتار وکردارش مشخص بود.
چند سال بعد یک روز دیدم با روپوش وکلاه آشپزی در حالی که سینی غذا دستش بود و مثل همیشه خنده صورتش را پر می کرد وارد شد.حالا در آشپز خانه کار می کرد.ازدواج کرده بود و خانه ای و ماشینی داشت که وقت اضافه اش را هم می توانست مسافر کشی کند.خوشحال شدیم که پیشرفت کرده و سرو سامانی گرفته.
ماه گذشته دوباره مامان حالش بد شد و در آی سی یو بستری شد.سراغ یاسر را از همکارانش گرفتم و گفتند در اتاق عمل کار میکند.شنید که ما آنجا هستیم و نزد ما آمد، با لباس سبز مخصوص اتاق عمل و همان صورت خندان.گفت دوره کمک پرستاری و کمک های اولیه و چند دوره دیگر که یادم نیست را گذرانده و مدرک گرفته.
شنیدم که به مامان می گفت:(( بار اول که مرا دیدید در قسمت خدمات کار می کردم،بعدها در آشپزخانه و حالا توی اتاق عمل،روزی می بینید که آمده ام شما را ویزیت کنم.))
من عاشق این آدمهای شاد وامیدوار و پر تلاشم.کسانی که هیچ وقت در زندگی یک جا نمی ایستند و توقف نمی کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 12:51 توسط ناهید یوسفی
|