ده روز پیش برایم اتفاق ناگواری افتاد.توی پیاده رو خیابان یک باره سکندری رفتم ونقش زمین شدم.صورتم به جدول خورد وبرای اولین بار در عمرم خون دماغ شدم و لباسهایم غرق خون شد .شانس بزرگی که آوردم این بود که نزدیک خانه بودم،جائی که کسبه مرا می شناختند و به کمکم آمدند.بلندم کردند،برایم آب گرم آوردند تا دست وصورتم را بشویم و کیسه های خریدم را تا خانه بردند.

 

بعد که برای تشکر پیششان رفتم می گفتند که عابران ایستاده بودند و فقط تماشا میکردند و کسی به کمک نمی آمد .این مرا یاد خاطره تلخی مربوط به سالها پیش انداخت.

تقریباًده سال پیش بود.نزدیک غروب بود ومن در یکی از خیابانهای منتهی به میدان آزادی میرفتم که پایم به یک برآمدگی گیرکرد ونقش زمین شدم.خیابان خلوت بود و گاهی عابری میگذشت.مچ پایم درد گرفته بود وقادر به بلند شدن نبودم.هرکسی که رد میشد درخواست کمک می کردم ولی همه بی توجه به منمی گذشتند. آن زمان موبایل نداشتم که به کسی یا حتی پلیس زنگ بزنم وکمک بخواهم.من آن لحظه به کسی نیاز داشتم که فقط برایم یک تاکسی بگیرد وکمکم کند سوار شوم تا خودم را به جائی برسانم.از مردم که ناامید شدم هر جور بود بلند شدم و تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم.

به راستی مار را چه میشود .ما ایرانیهای خونگرم ومهمان نواز داریم تبدیل میشویم به آدمهایی عاری از هر گونه عاطفه ؟ برای خودمان متاسفم.