خروس همسایه
گاهی فکر می کنم توی روستا زندگی می کنم.
آن وقت هائی که صبح با صدای خروس همسایه بیدار می شوم.
گاهی فکر می کنم توی روستا زندگی می کنم.
آن وقت هائی که صبح با صدای خروس همسایه بیدار می شوم.
ده سال پیش ،وقتی تازه کار با کامپیوتر را شروع کردم هدفم تماس با پسرم بود که ازدواج کرد و از ایران رفت و کامپیوترش را برای من گذاشت. و بعدها دیدم که انگار پنجره ای رو به دنیای جدید به رویم باز شد.
در این دنیای مجازی دوستان خوبی پیدا کردم ،دوستانی که با هم سینما،پیک نیک،موزه،پارک و رستوران می رویم .تقریباً هفته ای یک بار در کافه ای دور هم جمع می شویم ،گپ می زنیم،شوخی می کنیم و من از انها چیزهای تازه می آموزم. وقتی درکنارشان هستم اصلاً متوجه گذشت زمان نمی شوم.یک وقت ساعت را نگاه می کنم و متوجه میشوم چهار ساعت نشسته ام و احساس خستگی نکرده ام.
چند روز پیش پیامک دادند که تولد یکی از بچه هاست وخوشحال می شویم شماهم حضور داشته باشید.وقتی رفتم پس از نیم ساعتی کیک تولد معین را جلویش گذاشتند و تولدت مبارک خواندند.بعد یک باره دیدم جلوی من هم کیکی گذاشته اند وبسته های کادو. چنان شگفت زده شده بودم که چشمانم پر از اشک شد.
در تمام مدتی که عکس گرفتیم،شمعها را فوت کردیم،کادوها را باز کردیم و من تک تکشان را در آغوش گرفتم و بوسیدم اشکهایم بند نیامدند.وقتی از پس پرده اشک بازتاب شادیم را در چهره هایشان می دیدم احساس کردم که چه خوشبختم،خوشبختم که در چنین جمعی هستم،جمعی صمیمی که هر کدامشان برایم فرزند ،دوست و هر چیز دیگر هستند. من غرق شده بودم در دریائی از محبت،محبتی پاک و بی آلایش.
دیروز قشنگ ترین جشن تولد زندگیم بود.
امروز وبلاگم هفت ساله شد.
اینجا نوشتم،ازخودم و آدمهای اطرافم.و از طریق نوشته هایم باکسانی آشناشدم که هرکدامشان دریایی از محبتند.
اینجا خانه دوم من است،دوستش دارم و میهمانانش را. وقتی مرا میخوانید قدم بر چشمانم میگذارید. خوانندگانم را هر چند انگشت شمار ، دوست می دارم.
امروز برایم روز بی نظیری بود.هنوز چشمانم خیسند از اشک های شادی.آنقدر ذوق زده ام که نمی توانم بنویسم.باید سر صبر وبا حوصله بنویسم تا بتوانم تمام احساسهای خوب امروزم را بیان کنم.شاید کادو تولد وبلاگم بود.
دلتان را آب می کنم تا فرصتی که مفصل و کامل بنویسم.
برای رهگذر عزیز که با نظراتش مرا می برد به دوردست ها.
بچه که بودیم خانه ما مثل یک سربازخانه کوچک بود.بابا صبح ساعت شش بیدار میشد .رادیو راروشن میکرد و صدایش را آنقدر بلند می کرد که همه جای خانه می پیچید .مامان سماور روشن میکرد و سفره می چید.کره، مربا، پنیر،عسل.و چه خوشمزه بودند آن لقمه ها که با چای شیرین فرو می دادیم.هر بار جرعه کوچکی چای می خوردیم که دیرتر تمام شود.همه با هم و دور هم، حرف می زدیم و می خندیدیم.
این روزها دیگر از دور هم بودن ها خبری نیست.خانه ها کم جمعیت شده اند.بعضی ها اصلاً صبحانه نخورده از خانه بیرون می زنند و مهم ترین وعده غذایی را حذف میکنند.
آن زمان ها زندگی لطف وصفائی داشت که این روزها از آن خبری نیست.
چه حس زیبائی است که دریک محله قدیمی زندگی می کنی و ساعت هفت ونیم صبح ازصدای لحاف دوز دوره گرد بیدار میشوی و به جای اینکه از دست او عصبانی باشی که خوابت را آشفته کرده، به این فکر کنی که او کی بیدار شده که این وقت صبح توی کوچه ها با دوچرخه اش برای لقمه ای نان فریاد می کشد: لحاف دوزیه.
خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودم.
تنبلی نیست،گاهی آنقدرباخودم درگیر میشوم که حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم.
خوبم،خیلی خوبم.
چند روزی رفتم سفر.جایی پر از آرامش و سکوت.
امروز مامان را بردیم خیابان وگشتی توی محله زدیم.نیمه شعبان است و چراغانی و آتش بازی وشکلات وشیرینی و شربت .توی محله ما یک بستنی فروشی قدیمی هست که حرف ندارد.آنقدرخوردیم که دیگر نیاز به شام نداشتیم.
مامان خیلی خوشحال شده بود.باید تکرارش کنیم.ماندن درخانه روحیه اش را کسل میکند.
برایم دعا کنید.