ته دیگ ابتکاری


آمدم برنج را دم کنم دیدم برای ته دیگ سیب زمینی ندارم.در یک اقدام ابتکاری چیپس ورقه ای ساده را چیدم ته قابلمه. امتحان کنید،عالی میشود.

مرگ

 

دیروز خبر مرگ کسی را شنیدم که سه سالی از من بزرگتر بود و یکباره پرت شدم به سالهای دور،به آن زمان که دختران جوانی بودیم.سالهایی که آزاد بودیم و رها از غمهای روزگار.تابستان ها که به بهشهرمی رفتیم،پیش اقوام پدری.ده،دوازده دختر و پسربودیم.شب ها به سینما می رفتیم وبعدش پیاده به خانه برمی گشتیم.یکدفعه یکی از پسرها می گفت بچه ها فرار کنید،من زنگ خانه ای را زده ام وقیافه های ما تماشائی بود که با کفشهای پاشنه بلند می دویدیم.یا وقتی که به سنگ نو رفته بودیم وشب ماندیم.عصر بود که توی جنگل گم شدیم.ازتشنگی و ترس کلافه بودیم.از چیزهائی که ازفیلم ها یاد گرفته بودیم برای رفع عطش برگ های درختان را توی دهان می گذاشتیم و وقتی صدای رودخانه راشنیدیم به سمتش دویدیم.وقتی به آب رسیدیم مثل فیلم های وسترن سر توی رودخانه گذاشته بودیم و آب می خوردیم که یکی گفت آنجا را نگاه کنید.کمی آنطرف تر لاشه یک الاغ توی آب افتاده بود.یا روزهائی که باران بی امان می بارید وما توی خانه حبس می شدیم.شنیده بودیم اگر اسم چهل کچل را بنویسیم و به درخت آویزان کنیم باران بند می آید و ما کاغذ جلویمان می گذاشتیم و در به در دنبال کچل هائی میگشتیم که می شناختیم و خنده هایمان توی خانه می پیچید.

 

هر چه بود وهر که بود من با خاطرات زیبای مشترکمان از او یاد می کنم.من مویه و زاری برای مرده را دوست ندارم. هر کس که می رود،به مناسبت های مختلف وقتی به یادش می افتم روزهای خوب با او بودن را به خاطر میآورم.وقتی خواهرم به همسرش گفت فلانی فوت کرده ،پرسید همان که قطاب خوب درست میکرد؟ این یاد کردن ها خوب است.

مرگ همین جاست،پشت درهای خانه هایمان.نمی دانیم که کی زنگ درخانه مارا می زند و اول نوبت کیست. هیچ کس از فردا خبر ندارد.

بیائید طوری زندگی کنیم که وقتی می رویم به خوبی و با خاطره های خوش از ما یاد کنند.و وقت رفتن با خیالی آسوده و وجدانی پاک به استقبال مرگ برویم .

مرضیه جان:روحت شاد.