من درانتظار آینده
نهم آذرماه نودوشش غم انگیزترین اتفاق زندگیم افتاد.مادرم برای همیشه ما را ترک کرد و این برای من که بیست وسه سال اخیر با او زندگی میکردم دردناک و توانفرساست.خاطراتی که طی این سالها ازاودارم ودرسهایی که ازاو آموختم در بقیه سالهای زندگیم نداشتم.زود ازدواج کردم و رفتم و آنچنان که باید و شاید با او نگذراندم ولی این چند سال همه جبران شد.
با رفتن او انگار یک شغل راازدست دادم.شغل مقدس پرستاری را.گاهی روزهایم را گم میکنم و مثل یک کلاف سردرگم نمیدانم چه کنم.مثل امشب که بی خواب شده ام و قرص آرام بخشی خورده ام و به این خانه پناه آورده ام.
زندگی من دگرگون شد.باید خانه پدری را ترک کنم و زندگی جدید در خانه ای جدید با شیوه جدید را آغاز کنم.شاید یک اتفاق تازه حالم را بهتر کند .
نمیدانم کسی هنوز اینجا را میخواند یا نه اما همین نوشتن آرامم میکند.
برایم دعا کنید و انرژی مثبتتان را روانه راه آینده ام کنید.
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .