زخم زبان

 

کاش هرکدام از ما قبل از اینکه حرفی بزنیم کلمات را مزه مزه کنیم،توی مغزمان بسنجیم و بعد به زبان بیاوریم که گاهی یک حرف مثل زخم یک خنجر روی قلبمان می ماند .زخم ،خون ریزیش بند میاید  و جوش میخورد ولی جایش همیشه میماند و با هر بار نگاه کردن به آن، درد آن لحظه ضربتش را به یادت می آورد.

 

درد شنیدن یک حرف گاهی دردناک تر از زخم یک خنجر است.

اهالی کوچه ما

 

ازمیوه فروشی برمیگشتم.سبد خریدم به خاطر هندوانه و طالبی سنگین شده بود.کشان کشان تا سرکوچه رسیده بودم که هم زمان پسری جوان وارد کوچه شد.نمیشناختمش ،از او  میپرسم تا ته کوچه میروی؟میگوید بله. میگویم پس لطفاً این را برایم بیاور. با هم قدم زنان میرویم و حرف میزنیم.میپرسم کدام خانه مینشینید؟ میگوید یکی از خانه های تازه سازدرخانه که می رسیم می بینیم همسایه روبروی هم هستیم.اسمش محمد است و این جوری میشود که با یکی ازهمسایه های جدید آشنا میشوم.تا ببینم مامانش را کی ببینم.

خانه ها که خراب میشوند و تبدیل میشوند به آپارتمان ،به جای یک همسایه چهار خانواده جدید میایند و کم کم اهالی کوچه با هم غریبه میشوند.زمانی بود که شجره نامه تمام اهل کوچه زیر بغل مامان جان ما بود.حالا طفلکی از بس کم بیرون میرود دیگر کسی را نمیشناسد.

یواش یواش محله های قدیمی دیگر لطف خودشان را از دست میدهند.افسوس.

خواب  پرنده ها

 

روزها اگر بخواهم  توی حیاط بروم راحت نیستم .چون خانه های روبرو درحال ساختند و پر از کارگر.به همین خاطر شبها دیروقت میروم و گلدانها و باغچه را آب میدهم. این جور وقتها شلنگ را میگیرم روی برگهای درخت پرتقال تا از گرد و خاک پاکشان کنم.آب را میبرم تا بالاترین شاخه ها و با تازه شدن برگها منهم احساس سرزندگی میکنم. آن وقت شب،سکوت و آرامشی که حکم فرماست و صدای آب لذتی وصف نشدنی دارد.

 

دیشب که داشتم برگهای درخت را می شستم،همین که آب را روی درخت گرفتم  ،کبوتری از روی شاخه ها پرکشید و رفت. من خواب یک پرنده را آشفته کرده بودم و این لذت هرشب را از من گرفت.

باید حواسمان به همه چیزباشه حتی پرنده ای که روی شاخه ای خوابیده.

گل یاس

 

گلدان گل یاس رازقی ما این روزها غرق گل است. وقتی صبح ها ازخانه بیرون میروم  گلها را می چینم و توی دستم میگیرم و توی مشت اولین کسی که به او سلام کنم می ریزم .میخواهد همسایه باشد،رهگذری که ازکنارم رد میشود و به من لبخند میزند یا هرکس دیگر. امروز برق نگاه کارمند بانک دیدنی بود وقتی جلوی باجه نشستم روبرویش و گفتم دستت را جلو بیاور و یک مشت گل یاس خوشبو ریختم توی دستش.

 

هیچ کجا وطن نمیشود

امروز برای کارهای مربوط به حقوق مامان باید چند جامیرفتم .صبح اول وقت ازخانه بیرون زدم،اداره بازنشستگی و این طرف و آن طرف.هرجا که میشد پیاده میرفتم که کمی به بدنم حرکت داده باشم.نزدیک خانه بودم .دیگر مانده بود دفترخانه اسناد رسمی برای گواهی امضا،ازکناربساط اقاجواد رد شدم  و طبق معمول دست خالی نگذشتم.برایم هلوهای رسیده جداکرد و ریخت توی کیسه.

داشتم میرفتم سمت دفترخانه که دیدم ازگرما و تشنگی نای راه رفتن ندارم،هلوهای آبداربه من چشمک میزدند. دوروبرم را نگاه کردم ودنبال جایی گشتم که بتوانم یک دانه ازهلوها را شسته و بخورم.یک بنگاه معاملات ملکی دیدم که کسی تویش نبود به جز یک مرد جوان که داشت می پلکید.معمولاًاین جورجاها آبدارخانه هم دارند.رفتم داخل و سلامی کردم وپرسیدم میشود این میوه ها را اینجاشست؟باخوش رویی گفت چرانمیشود.نشستم روی صندلی،یک لیوان آب خنک برام ریخت وداد دستم .جندتا هلوشست وباهم خوردیم و کمی گپ زدیم .خنک شدم و سیراب وسرحال.خداحافظی که می کردم با خودم فکرمیکردم کجای دنیا جز وطن آدم میشود با کسی که نمی شناسی دقایقی اینجوری خودمانی بنشینی؟

روز زن

 

رفتم توی صف ایستادم وشش نان سنگک خریدم.روی دستهایم گرفته بودم که  بیرون بگذارم روی میز که خنک شود.

یک آقایی که پشت سرمن بود رو به بغل دستیش ولی دراصل خطاب به من:چقدر نان..

اعتراض داشت که چون من زیاد نان گرفته ام او بیشتر معطل شده.

من با لبخند:روز مادر است و من کلی مهمان دارم.برای شام میخواهم غذاهای ایرانی بپزم. فکر نمیکنید که میشود هلیم بادمجان را با نان باگد جلوی مهمان بگذارم؟

وآقای مربوطه باخجالت عذر خواهی میکند.

روز زن بر تمامی دختران و زنان ایرانی مبارک باد.

به امید روزهایی بدون تبعیض وبرخوردار ازتمام حقوق انسانی.

تبریک روززن

 

فامیلی احمد آقارا نمیدانم ، ولی کاسب های محل احمد نقره صدایش میکنند.یک مغازه کوچک  دارد که  در آن زیورآلات نقره میفروشد نمیشود بروم خرید و نبینمش و سلام علیکی و حالی و احوالی و گاهی با مغازه دارهای بغلی گپ و گفتگوی کوتاهی را جع به مسائل روز نداشته باشم. امروز که سلام و علیک کردیم  داشتم رد میشدم که گفت درضمن روزتان مبارک . یک جور صمیمیتی توی صدایش بود که عجب چسبید سرصبحی .....