دست پخت من

 

روزگاری یکی ازلذت های زندگیم آشپزی بود.مهمانی که میدادم میزناهارخوری پر بود از غذاهای مختلف که بعضی از آنها رافقط میشد منزل ما خورد.غذاهایی اختصاصی که درست کردنشان وقت و سلیقه خاصی میطلبید.

خورش چاغاله بادام،خورش بامیه،مرصع پلو،خوراک زبان واین جورچیزها.

مدتهاست که سعی میکنم وقت کمتری رادرآشپزخانه بگذرانم و وقتی مهمان دارم حداکثردو  نوع غذا می پزم وسعی میکنم غذاهایی باشد که وقت کمتری بگیرد.

امروز  کارگری داشتم که ماهی یکبار برای نظافت منزل می آید.و مجبور بودم پا به پایش راه بروم و به همین خاطر با عجله وبا تاخیر ناهار را آماده کردم .و وقتی موقع ناهار گفت:خانم یوسفی دست پختتان خیلی خوب است،این را من می گویم که توی بیست تا خانه میروم.

از این جمله گل ازگلم شکفت.که بیخود فکرمی کنم دیگردست پختم تعریفی ندارد.

زندگی راآسان بگیرید

 

زن وشوهرنازنینی که خیلی دوستشان دارم زنگ میزنند:خانه هستید،مهمان ندارید،مهمان نمی خواهید؟

میگویم خانه هستیم،مهمان داریم که نمی مانند و میروند،مهمان هم میخواهیم اما شام نداریم.می گویند شام  نمی خواهیم.

مهمان ها که میروند به آشپزخانه میروم،یک کاسه بزرگ میگذارم وهرچه دارم تویش می ریزم.گاهو،خیار،گوجه فرنگی،هویج رنده شده،ساقه کرفس،گردو،زیتون ودرآخرروغن زیتون وآبغوره و پودرنعناء.

زن و شوهر نازنین که میآیند وقت شام ماهی تابه راروی اجاق می گذارم وروغن کنجد می ریزم وچند تاتخم مرغ تویش می شکنم.سفره که می اندازم نیمرو را باهمان ماهی تابه سرسفره می برم.

می گویند تو که شام نداشتی.

شام میخوریم وگپ می زنیم.

زندگی را آسان بگیرید،از هم زیادی توقع نداشته باشید و باسادگی از بودن درکنارهم لذت ببرید.

 

دنیای زیبای خیال

 

مثل همه جمعه ها می روم میدان ولیعصرنان سنگک میخرم و برمی گردم.و مثل همیشه کتابی همراهم دارم برای خواندن.سعی می کنم ازهرفرصتی استفاده کنم برای مطالعه.

وقت برگشتن دلم به خواندن نمی رود ،کششی دارم برای تماشای اطرافم.

خیابان ولیعصر آن خلوتی وآرامش همیشگی روزهای تعطیل راندارد.بوی نوروز پیچیده درهوا .ترافیک است وپیاده روها پر ازمردمی شاد که سرگرم خرید هستند.زن وشوهرها همراه بچه ها.دخترهاوپسرهایی که دست دردست هم هزار حرف دارند برای گفتن.

می توانی غرق تماشایشان شوی وبرای هرکدامشان قصه ای بسازی.من این داستان سرایی ها را ازمردمان اطرافم دوست دارم.می توانم ساعتها بنشینم وتماشایشان کنم وقصه بسازم وخسته نشوم.

چه خوب است رویابافی.رویاهایی که ما را از این محیط تکراری جدا میکند و می برد به جاهایی تازه وناشناخته.

راستی؟اگر رویاها نبودند زندگی چقدر غیرقابل تحمل میشد.

اقرار می کنم که آدم خیال بافی هستم.برای همین از هیچ چیز خسته نمی شوم.درکناردنیای واقعی برای خودم دنیایی دیگر دارم.

 

 

سال نو

 

میروم توی حیاط و باغچه را آب میدهم،گلدانها هنوز توی اتاق بالا هستند.آب را میگیرم روی بوته گل رز،چشمم به جوانه هایش میافتد،گوش می سپرم به نسیم،صدای پای بهار را می شنوم.لبخند برلبانم می نشیند،لبخندی که هنوز از لبانم محو نشده.

به آشپزخانه می روم ،فکر میکنم به سالی که دارد تمام میشود و  آشپزی می کنم .یک استکان برنج توی قابلمه میریزم. میشویم و آب پیمانه میکنم و نمک و روغن میریزم.تخته سبزی را میگذارم روی کابینت وگشنیزهای شسته شده را داخلش می ریزم و با چاقو خوردش میکنم.نفس عمیق می کشم و بوی گشنیز تازه را به ریه هایم  می فرستم. مستم می کند بوی تازگی.زیر برنج راروشن میکنم وگشنیزها را روی برنج می ریزم. تا به حال کته گشنیز خورده اید؟هم خوشمزه است وهم پرخاصیت.

کاهوها را از آب درمی آورم وتوی کاسه خوردش میکنم.خیار،گوجه فرنگی و فلفل دلمه ای را اضافه میکنم.ازتوی یخچال شود خورد شده را که همیشه آماده دارم رویش میریزم.آب غوره و روغن هسته انگور را اضافه میکنم وبه سالاد خوشرنگم نگاه میکنم.

زندگی چه زیباست با همه نعمت هایی که خداوند به ما داده.به شرط اینکه اول ازهمه قدرخودمان را بدانیم.

میخواهم همراه سال کهنه،همه کینه ها و غم ها را دور بریزم.کینه هایی را که ته دلم انبارشده از آدم هایی که دیگر در زندگیم نیستند ولی خاطرات بدشان در اعماق قلبم خانه کرده است.

برای سال جدید فکرهای تازه دارم.

می خواهم کتاب های تازه بخرم و بخوانم.با کسانی که دوستشان دارم سینما بروم،رستوران هایی که نرفته ام را با غذاهای جدید تجربه کنم. حتماً سفر بروم. جاهای ندیده را ببینم و از طبیعت لذت ببرم.

دوستان خوب تازه پیداکنم،به کسانی که لایق محبتند بیشتر توجه کنم و مهر بورزم.

به زندگی،به بهاری که درراه است و به برنامه های تازه و روزهای زیبا می اندیشم و لبخند می زنم.

 

یاد گذشته ها

 

چند هفته ای هست که سه شنبه ها خواهرجان میاید پیش مامان تا من بی نگرانی چند ساعتی از خونانه بیرون بروم .میروم  سینما، و بعد توی خیابانها پرسه میزنم .

 

بیشتر سینما عصر جدید،سانس صبح که وقتی توی سالن سیما می نشینی میبینی چند نفری بیشتر نیستید.

از چهارراه طالقانی پیاده میروم به طرف سینما و همیشه هر وقت ازمیدان کاخ رد میشوم بی اختیار چشمم  به خیابان ضلع شمالی میدان می افتد .یک خشکشویی که هنوز تابلوی کنده شده کافه قنادی کاخ روی سردرش به چشم میخورد .و همیشه پرتاب میشوم به سالهای دور ، وقتی نوزده ساله بودم، روزهای جوانی ،قرارهای پنهانی،عشقهای بی سرانجام.