لذت های کوچک زندگی

 

همیشه خورده نان ها را می برم و توی باغچه می ریزم.

عصرکه می شود قهوه فرانسه دم میکنم ،فنجان قهوه رابرمی دارم و می روم توی اتاق،کنار پنجره روی مبل می نشینم و با لذت به کبوترها و گنجشک ها نگاه می کنم که خورده نان ها را می خورند.

زندگی یعنی همین لحظات کوتاه.

خوشبختی یعنی همین لذت های کوچک،همین آرامش.

 

 

من و نان و کتاب

 

توی صف نانوائی ایستاده باشی و ببینی مرد جوانی کتابی دردست گرفته وغرق مطالعه است.

خودم همیشه کتابی به همراه دارم ودر هر فرصتی مطالعه می کنم.در مطب دکتر،توی بانک،توی اتوبوس وهرجای دیگر.ولی ندیده بودم کسی توی صف نانوائی کتاب بخواند.می گویم ببخشیدآقا،من فضولم،چه میخوانید؟لبخند می زند وکتاب را به دستم می دهد.

درمقابل چشمان کنجکاو و حیرت زده دیگران با هم راجع به کتاب حرف می زنیم.اینکه چه می خوانیم و به هم کتاب معرفی می کنیم.

نان ها را می گیرم،دربقچه می پیچم ودر کیسه می گذارم.مثل همیشه پاهایم مرابه انتشارات هاشمی می کشاند.میروم وبوی نان تازه را با بوی کتاب درهم می آمیزم.

سه کتاب انتخاب می کنم.مزدک نوشته موریس سیماشکو،ترجمه مهدی سحابی،انتشارات نگاه.

خداحافظ گری کوپر نوشته رومن گاری،ترجمه سروش حبیبی و انتشارات نیلوفر.

زندگی درپیش رو نوشته رومن گاری،ترجمه لیلی گلستان وانتشارات بازتاب نگار.

آخرین موجودی عابر بانکم را خرج کتاب میکنم،یک دست نان و دست دیگرکتاب ازمغازه بیرون می زنم.

سرم رابالا می گیرم وبه آسمان دود گرفته تهران نگاه می کنم.چند قطره،فقط چند قطره باران صورتم را نوازش میکند.

ومن به زندگی لبخند می زنم.