شانزده ساله بودم،توی خانه قدیمی میدان اعدام می نشستیم.تابستان بود ما شبها روی تراس میخوابیدیم.یک تراس بزرگ بود که وقت غروب آب میپاشیدیم تا خنک شود و شبها هفت تا تشک را به ردیف می انداختیم و ما هفت خواهر و برادر آنجا می خوابیدیم . تشکها نباید حتی یک میلیمتر بالا پایین باشد .آخر خانه ما به خاطر بابای نظامی داشتن.خودش یک پادگان کوچک بود.میخوابیدیم زیر آسمان خدا و به هم دب اکبر و دب اصغر را نشان میدادیم.آنروزها آسمان تهران پاک بود و تمیز.من پهلوی خواهر بزرگترم میخوابیدم .او سه سال ازمن بزرگتر بود و آن وقتها تازه داشت گوشش سنگین میشد که چندسال بعد مجبور شد سمعک بزند.عاشق صدای دلکش بود.هرحرفی را تاب میآورد ولی توهین به این بزرگ بانوی موسیقی را نه.یادم نیست چه شبهایی ،ولی هفته ای یک شب ساعت دوازده برنامه گلها دلکش را پخش میکرد.خواهر جان رادیو ترانزیستوری کوچک را میآورد توی رختخواب و بغل گوشش روشن می کرد وبه خاطر اینکه گوشش سنگین بود صدایش را بلند میکرد.هر چه میگفتم برو توی اتاق گوش بده و وقتی تمام شد بیا بخواب و بگذار من بخوابم به گوشش نمیرفت.همیشه کارمان به دعوا و مرافعه میرسید و طبیعتاً یک قسمت از برنامه را از دست میداد.
خواهر جان سیزده سال است که فوت کرده و من گاهی احساس گناه میکنم برای آن دعواها.
چند وقت پیش با مامان و حوری رفته بودیم برسرمزارش.کلی خاطره های قشنگ را باهم مرور کردیم و حوری یکی از آهنگهای دلکش را براش خواند.صدای حوری عجیب شبیه دلکش است و قدیمها هر وقت میآمد دیدنمان خواهرم وادارش میکرد برایش بخواند.
زندگی همین است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 0:45 توسط ناهید یوسفی
|