برای تو، پسرم

این روزها فکر می کنم به چه دلیل دلم می خواست بچه داشته باشم؟

نه به خاطر حرف مردم بود،نه برای دوران پیری عصائی می خواستم،نه به اینکه از خودم یادگاری به جا بگذارم و به قول قدیمی ها نسلم ادامه پیدا کند و نه هیچ چیز دیگر.

به سی سالگی نزدیک می شدم و در من حسی بود ناشناخته،میلی شدید برای داشتن کسی که تمام عشق و محبت تلمبار شده در قلبم را تخلیه کنم.اشتیاقی بی حد برای مادر شدن.

و چه حس زیبائی بود وقتی فهمیدم موجودی زنده از پوست و خونم در من رشد می کند.و از آن پس زندگیم پر شد از این لحظات زیبا. وقتی اولین بار صدای قلبت را شنیدم،آن لحظه که یک پسرک سفید و گریان را روی شکمم گذاشتند،وقتی اولین بار به من خندیدی،مرا به نام صدا کردی،پنج ماه و نیمه بودی و من یکباره چشمم به دندانی افتاد که تازه نیش زده بود و من از شادی فریاد زدم، اولین قدمها را برداشتی،به مدرسه رفتی،قهمیدم عاشق شدی و قلب من همراه تو لرزید،درعروسیت از ته دل خندیدم و رقصیدم،در مقابل سحتی های زندگی خم شدی اما نشکستی،دوباره قد راست کردی و جنگیدی،همیشه از هرچه که داشتی راضی و خوشنود بودی. روز مادر به من زنگ می زنی و می گوئی ننه روزت مبارک و من همان پسرک شیطانی را می بینم که هروقت میخواست سربه سرم بگذارد ننه صدایم می کرد و می خندید.

و این روزها دخترک زیبا و با نمکت مرا مامان بزرگ صدا میکند،روز تولدم برایم تولدت مبارک می خواند و اجازه می دهد درآغوشش بگیرم و ببوسمش.به او نگاه می کنم و در وجودش تکه ای از تو را می بینم.

تلاش کردم تو را با عشق بزرگ کنم.شاید با تو کمی سخت گیر بودم ولی این را لازمه تربیتت می دانستم.

مرا برای همه کاستی ها و کوتاهی ها ببخش.

تولدت مبارک پسرم.برایت بهترین ها را آرزو میکنم.

امیریه زیبا

 

امروز وقتی برای خرید رفته بودم وقت برگشتن باران گرفت،ازآن رگبارهای بهاری.و فضا پر شده بود از دانه های چنارهای کهنسال خیابان ولیعصر. همه زیر طاقی ها پناه گرفته بودند اما من خودم را سپرده بودم به باران و محو این همه زیبائی محله بودم.

وقتی به خانه رسیدم چند دقیقه بعد آفتاب روح پرور بود و لباس های من خیس از باران.

پ.ن:باید اینجا بیشتر بنویسم.از حس های خوبم. و روزهائی که می گذرند.