روزی به یاد ماندنی
دیروز به لطف و تلاش چند جوان روزی فراموش نشدنی را در کنار بچه هائی گذراندم که ازداشتن یک زندگی معمولی محرومند.وقتی پسرکی نه ساله دستش را دور گردنت حلقه میکند ومیبوسد،وقت عکس گرفتن میآید توی بغلت می نشیند، وقتی بچه ای بسته خریدش را که برایش گرانبهاترین چیز دنیاست به تو میدهد تا برایش نگه داری.وقتی یکی از آنها توی سینما اصرار دارد کنارش بنشینی وکمکش کنی ساندویچش را بخورد،توی ماشین سرش را روی شانه تو میگذارد و می خوابد، هنگامی که توی پارک آب بازی کرده و میآید و از تو میخواهد لباسش را درآوری ،برایش بچلانی وتوی آفتاب تکان دهی تاخشک شود. آنوقت است که می بینی خیلی جاها هست که میتوانی عواطف تلمبار شده مادرانه ات راخرج کنی.خرج بچه هایی که درعین نداری وقتی یکی توپش راگم میکند چند دست با توپهایشان بسویش دراز میشود. کودکانی چنین بخشنده.کودکانی که بار اول است به سینما میروند.کودکانی با رویاهای بزرگ که وقتی از آنها میپرسی میخواهید چکاره شوید میگویند دکتر، مهندس،آتش نشان، معلم و یا حتی بازیگر.
می توانی یک روز خاطره انگیز درکنارشان باشی و شب با لبخندی رضایت بخش سرت را روی بالش بگذاری و بگویی چه خوشبختم.
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .