کتاب کادو بدهید

روز تولد برادرم برایش یکی ازکتابهای پوریا عالمی کادو گرفتم. دیروز دخترش میگوید ممنون عمه جان که کادو به این قشنگی برای بابام گرفتید. 

چند وقت پیش دختر عمویم در بیمارستان بستری بود.وقتی می خواستم به عیادتش بروم مامان گفت گل بگیر یا کمپوت ، و از آنجایی که من دخترحرف گوش کنی نیستم ،رفتم و یک کتاب خریدم و بردم.در نظر اول به چشم دیگران که برای عیادت آمده بودند این کارمن کمی عجیب بود. چند روز بعد دختر عمه ام  که آنروز آنجا بود ،به منزل ما آمد و من دیدم کتابی که برده بودم دست اوست و مشغول یادداشت برداری از مطالب آن است .وقتی دید دارم با لبخند نگاهش میکنم گفت دستت درد نکند برای این کتاب،امانت گرفته ام که بخوانم.

شصت و چهار سالگی

امشب سال روز تولدم بود.

 

دیگرنمی خواهم سال های زندگیم را بشمارم.حساب سال وماه برایم مهم نیست.می خواهم هرروز و هرلحظه را آنطور که می خواهم زندگی کنم.میخواهم هردقیقه زندگی را مزه مزه کنم،با لذت.

به عروسم  می گویم میخواهم عقب گرد کنم،هرسال یک عدد کم کنم.جواب می شنوم که فکرخوبی است.

پس پیش به سوی جوانی.

 

برادر

 

این روزها روزگار خوشی داریم ما، برادر جان و همسرش از آمریکا  برای مدت کوتاهی به ایران آمده اند.هر چند که سفری چند روزه است ولی هر لحظه اش پر از شادی و خاطره است.دور هم جمع شدن ها و بیرون رفتن ها .

توی اتاقم می آیم و می بینم برادر جان پای کامپیوترم نشسته،دلم براش ضعف میرود  و قلبم از احساس محبت سرشار میشود .هیچ حرفی نمیزنم، چون این احساس با هیچ کلمه ای قابل بیان نیست. پشت گردنش را میبوسم و راهم را میکشم و از اتاق بیرون می روم.