من و بچه های کوچه
دیروز وقتی داشتم باغچه و گلدان های حیاط را آب میدادم در کوچه باز بود و بچه ها داشتند با من حرف می زدند. شلنگ را طرفشان گرفتم و آب به سر تا پایشان پاشیدم..بعد از آن آب بازی شروع شد که بیا و ببین.شلنگ را به نوبت از من می گرفتند و آب روی هم می پاشیدند.
محشر بود آن لحظه ها.بچه ها خیس آب بودند و قهقهه ما کوچه را پر کرده بود.
زندگی یعنی همین خوشی های گذرا.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 0:2 توسط ناهید یوسفی
|
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .