دیروز وقتی داشتم باغچه و گلدان های حیاط را آب میدادم در کوچه باز بود و بچه ها داشتند با من حرف می زدند. شلنگ را طرفشان گرفتم و آب به سر تا پایشان پاشیدم..بعد از آن آب بازی شروع شد که بیا و ببین.شلنگ را به نوبت از من می گرفتند و آب روی هم می پاشیدند.

محشر بود آن لحظه ها.بچه ها خیس آب بودند و قهقهه ما کوچه را پر کرده بود.

زندگی یعنی همین خوشی های گذرا.