سی و چهار سالگی مادر شدن
امشب پسرم سی و چهارساله شد.و من مرور میکنم این سالهارا.سالهایی شیرین و زیبا را.
ازآن لحظه که فهمیدم موجود زنده ای دردرونم رشد میکند رنگ زندگی برایم عوض شد.نیامده درمقابلش احساس مسئولیت کردم. اینکه چه بخورم و چه نخورم. وقت خواب یک باره نغلطم،اول بنشینم و بعد به پهلوی دیگر بخوابم مبادا که بند ناف به دور گردنش بپیچد.
آن زمان تشخیص پسر یا دختر بودن قبل از تولد امکان نداشت.برایم هیچ فرقی نمیکرد پسر باشد یا دختر.آن لحظه که پسری گریان را روی شکمم گذاشتند و گرمای وجودش را احساس کردم زیباترین لحظه زندگیم بود.
من یک مادر سنتی بودم،مثل مادرم.درست یا غلط دیگر برای خودم زندگی نکردم.
او شد همه زندگی من.میتوانستم بار دنیایی را بدوش بکشم تا او راحت زندگی کند.بی خوابی ها و سختی ها را نمیدیدم .بیشتر از آنکه زحمت بکشم از وجودش لذت بردم.باخنده هایش خندیدم و با غصه هایش غصه خوردم.آنقدردوستش داشتم که درتربیتش سخت میگرفتم مبادا چون تک فرزند است لوس بار بیاید.
پسرکم برای خودش مردی شد،عاشق شد، ازدواج کرد و خودش پدر شد.پریروز نوه ام یک ساله شد و امروز پسرم سی و چهارساله.و چه احساس شیرینی است که خوشبختیش را می بینم .می بینم که شاد است در کنار همسر و فرزندش. آن لحظه که عروسم عکس نوه ام را برایم میفرستد ازخوشحالی اشک شوق میریزم.
چه زیبا بهاری است امسال.
پسرم،تولدت مبارک.
و تولد دخترت بر تو و همسرت.
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .