شبانه

 

خیلی ازشب گذشته و من بیخوابی به سرم زده.این پهلو و آن پهلو میغلطم  و بدتر کلافه میشوم.درنهایت ازتخت  بیرون می آیم و یک لیوان آب میخورم.

در راهرو را باز میکنم و  توی ایوان می روم ، روی صندلی ارج قدیمی  مینشینم ،سرم را بالا میگیرم  ، به ستاره ها خیره میشوم و نفس عمیق میکشم. یک باره بوی محبوبه شب مستم میکند.

هر روز گلدانها را آب داده ام و حواسم نبوده.کی به گل نشستند که من نفهمیدم؟

زندگی جریان دارد و مرتب درحال تغییر .بهتر است به اطرافمان با دقت بیشتری نگاه کنیم،مبادا زیبائیها بیایند وبروند و ما از دستشان داده باشیم.

این روزها و خاطرات گذشته

 

این روزها کنار مامان که می نشینم شروع میکند به خاطرات قدیمی راشخم زدن ، همه را زیر و رو میکند و اتفاقات تلخی که خیلی سال پیش رخ داده را از اعماق بیرون میکشد.خاطراتی که سعی کرده ام فراموششان کنم و به مرور فرستادمشان آن گوشه گوشه های مغزم.پیش چشمم زنده شان میکنه با تمام جزئیاتی که به یادشان نمیاورم باضافه چیزهایی که من از آنها بی خبر بودم.

این روزها مامان درگیری فکری دارد به خاطر اتفاقاتی که توی خانواده در جریان است،وقت تنهایی و موقع خواب همه این فکرها به مغزش هجوم میاورند وخواب را از چشمانش میگیرند و چون ما با هم  زندگی می کنیم در طول روز همه را برای من  روی دایره میریزد و هی همشان میزند و من را درگیر تمام آن ماجراها میکند.

گذشته از این که دلم نمیخواهد گذشته های بد را به خاطر بیاورم برای خودش نگران میشوم.

دلم میخواد اتفاقاتی که درحال رخ دادن است زودتر به خوبی و خوشی تمام شوند و ما برگردیم به روزهای آرام و بی دغدغه گذشته.

برایمان دعا کنید.