شبانه
خیلی ازشب گذشته و من بیخوابی به سرم زده.این پهلو و آن پهلو میغلطم و بدتر کلافه میشوم.درنهایت ازتخت بیرون می آیم و یک لیوان آب میخورم.
در راهرو را باز میکنم و توی ایوان می روم ، روی صندلی ارج قدیمی مینشینم ،سرم را بالا میگیرم ، به ستاره ها خیره میشوم و نفس عمیق میکشم. یک باره بوی محبوبه شب مستم میکند.
هر روز گلدانها را آب داده ام و حواسم نبوده.کی به گل نشستند که من نفهمیدم؟
زندگی جریان دارد و مرتب درحال تغییر .بهتر است به اطرافمان با دقت بیشتری نگاه کنیم،مبادا زیبائیها بیایند وبروند و ما از دستشان داده باشیم.
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .