روزها اگر بخواهم  توی حیاط بروم راحت نیستم .چون خانه های روبرو درحال ساختند و پر از کارگر.به همین خاطر شبها دیروقت میروم و گلدانها و باغچه را آب میدهم. این جور وقتها شلنگ را میگیرم روی برگهای درخت پرتقال تا از گرد و خاک پاکشان کنم.آب را میبرم تا بالاترین شاخه ها و با تازه شدن برگها منهم احساس سرزندگی میکنم. آن وقت شب،سکوت و آرامشی که حکم فرماست و صدای آب لذتی وصف نشدنی دارد.

 

دیشب که داشتم برگهای درخت را می شستم،همین که آب را روی درخت گرفتم  ،کبوتری از روی شاخه ها پرکشید و رفت. من خواب یک پرنده را آشفته کرده بودم و این لذت هرشب را از من گرفت.

باید حواسمان به همه چیزباشه حتی پرنده ای که روی شاخه ای خوابیده.