خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودم.

تنبلی نیست،گاهی آنقدرباخودم درگیر میشوم که حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم.

خوبم،خیلی خوبم.

چند روزی رفتم سفر.جایی پر از آرامش و سکوت.

امروز مامان را بردیم خیابان وگشتی توی محله زدیم.نیمه شعبان است و چراغانی و آتش بازی وشکلات وشیرینی و شربت .توی محله ما یک بستنی فروشی قدیمی هست که حرف ندارد.آنقدرخوردیم که دیگر نیاز به شام نداشتیم.

مامان خیلی خوشحال شده بود.باید تکرارش کنیم.ماندن درخانه روحیه اش را کسل میکند.

برایم دعا کنید.