این روزها روزگار خوشی داریم ما، برادر جان و همسرش از آمریکا  برای مدت کوتاهی به ایران آمده اند.هر چند که سفری چند روزه است ولی هر لحظه اش پر از شادی و خاطره است.دور هم جمع شدن ها و بیرون رفتن ها .

توی اتاقم می آیم و می بینم برادر جان پای کامپیوترم نشسته،دلم براش ضعف میرود  و قلبم از احساس محبت سرشار میشود .هیچ حرفی نمیزنم، چون این احساس با هیچ کلمه ای قابل بیان نیست. پشت گردنش را میبوسم و راهم را میکشم و از اتاق بیرون می روم.