برادر
این روزها روزگار خوشی داریم ما، برادر جان و همسرش از آمریکا برای مدت کوتاهی به ایران آمده اند.هر چند که سفری چند روزه است ولی هر لحظه اش پر از شادی و خاطره است.دور هم جمع شدن ها و بیرون رفتن ها .
توی اتاقم می آیم و می بینم برادر جان پای کامپیوترم نشسته،دلم براش ضعف میرود و قلبم از احساس محبت سرشار میشود .هیچ حرفی نمیزنم، چون این احساس با هیچ کلمه ای قابل بیان نیست. پشت گردنش را میبوسم و راهم را میکشم و از اتاق بیرون می روم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ ساعت 11:11 توسط ناهید یوسفی
|
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .