شب و دلتنگی
هوا گرگ و میش است و بیرون باران می بارد.از آن بارانهای بهاری که هم دلت میگیرد و هم حسی تازه در وجودت زنده می کند.یک شال روی دوشم می اندازم ، یک لیوان چای برمی دارم و میروم روی ایوان .روی صندلی ارج قدیمی می نشینم.این صندلی یکدنیا خاطره را برام زنده میکند . چشم می اندازم به ساختمانهای روبرو که در حال ساخت و سازند . همین طور که چای را جرعه جرعه سر میکشم،صدای غمگین یکی از کارگرهای افغانی را می شنوم که ازسردلتنگی میخواند: بیا بریم به مزار ملا ممد جان....
عجب حالی دارد این لحظه ها.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 19:50 توسط ناهید یوسفی
|
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم .