هوا گرگ و میش است و بیرون باران می بارد.از آن بارانهای بهاری که هم دلت میگیرد و هم حسی تازه در وجودت زنده می کند.یک شال  روی دوشم می اندازم ، یک لیوان چای برمی دارم و میروم روی ایوان .روی صندلی ارج قدیمی می نشینم.این صندلی یکدنیا خاطره را برام زنده میکند . چشم می اندازم به ساختمانهای روبرو که در حال ساخت و سازند . همین طور که چای را جرعه جرعه سر میکشم،صدای غمگین یکی از کارگرهای افغانی را می شنوم که ازسردلتنگی میخواند:    بیا بریم به مزار ملا ممد جان....

 

عجب حالی دارد این لحظه ها.