<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاک بوم</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Jun 2008 21:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقت شکارو...</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک توی دریا نزدیک ساحل آب بازی میکرد.عاشق آب بود.مادر کمی دورتر توی ساحل روی یک صندلی نشسته بود و کتاب میخوند . در ضمن مواظب پسرک بودوهر ازگاهی سرشو از روی کتاب بلند میکرد و چند دقیقه ای با لذت به پسر کوچولو نگاه میکرد.یک مرتبه دید پسرش دوان دوان از دریا بیرون اومد و بسمت ساختمانهای هتل رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر: کجا میری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.پسر درحالی که با بی قراری پا به پا میکرد :دارم میرم دستشوئی٬جیش دارم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر:همونجا میکردی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;نه همونجا که دارم شنا میکنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زندگی</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریده خانم بعد از سیزده سال خدمت در آن شهر کوچک به تهران منتقل شدو در یک بیمارستان دولتی به کارش ادامه داد.کارمیکرد٫مطالعه میکرد٫به دیگران کمک میکرد و از زندگی لذت میبرد.ولی کم کم ناراحتیهای قلبی شروع شد.نارسائی قلبیش شروع شد که با مرگ پدر شدت گرفت.ولی هرگز خودش را نمیباخت.به همراه مادر و خواهر به حج عمره  و سوریه رفت.در محیط کار همه همکارانش دوستش داشتند .او در ضمن مطالعه کتابهای تخصصی از مطالب مهم یادداشت برمیداشت که در آزمایشگاه همکارانش از این دفتر به عنوان کتاب مرجع استفاده میکردند.چون پایه حقوقش از دیگران بیشتر بود دیگران به اسم او اضافه کاری میکردند که دستمزدشان بیشتر شود.برای کمک به اعضای خانواده و دوستان از هیچ کوششی فروگزار نمیکرد و به همه میگفت:تامن زنده هستم هیچ کس غصه بی پولی را نخورد.تا اینکه یکروز در چشم دیگرش احساس ناراحتی کرد که پس از مراجعه به پزشک معلو م شد آب مروارید است و با توجه به اینکه چشم دیگرش دید نداشت حساسیت مضاعف میطلبید .خوشبختانه زود به مرحله ای رسید که باید عمل میشد.عمل با موفقیت انجام شد و پزشک معالج خیلی کمتر از دستمزدش دریافت کرد چون همدوره ای دانشگاهش را هنوز به خاطر داشت و میگفت همیشه برای آن دختر سخت کوشی که هر روز از پله های دانشکده پزشکی بالا و پایین میرفته احترام خاصی قائل بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریده خانم بعد از سیزده سال خدمت در تهران بالاخره به خاطر شرایط جسمی بازنشسته شد.و فرصتهای بیشتری بدست آورد برای گشت وگذار٬ مسافرت رفتنها ٬مطالعه بیشتر و  معاشرت با دیگران.حافظه بسیار قوی داشت تا آن حد که فراموش نمیکرد رو زتولد نوه همکار ش را به او تلفنی تبریک بگوید.ولی کم کم قلبش یاری نمیکرد .روز جمعه هفتم  اسفند ماه هفتاد و هفت از خواب بیدار شد .طبق روال همیشه در نظافت خانه کمک کرد٬در انتخابات شورای شهر شرکت کرد٬چند صفحه از کتابی که آنروزها مشغول خواندنش بود مطالعه کرد و از مطالب مهمش یادداشت برداشت.شام خورد و به تماشای برنامه مورد علاقه اش سخنرانی آقای الهی قمشه ای نشست..در ضمن از خواهر زاده اش سوال کرد میداند فردا چه روزیست؟و در مقابل جواب منفی او بالبخندی گفت :سالروز وفات استاد بنان.قبل از خواب مثل همیشه کارهای آن روزش را که انجام داده بود یادداشت کرد و خوابید.فرداصبح زود وقتی خواهر زاده اش برای بیدارکردنش بخاطر نماز صبح بالای سرش رفت دید برای همیشه به خواب رفته.دکتری که بالای سرش آوردند گفت در خواب فوت کرده و هیچ دردی احساس نکرده.روز هشتم اسفندماه که از قضا مصادف با میلاد امام رضا بود در بهشت زهرا٬در قبری که درزمان حیات در کنار مزار پدر خریده بود برای همیشه آرام گرفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 22:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عصرجمعه</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریباً پانزده روز پیش وقتی برای خرید رفته بودم موقع پائین اومدن از پله یک مغازه پام پیچ خورد و زمین خوردم .با اینکه دکتر رفتم و دارو خوردم و مچ بند میبندم هنوز خوب نشده.ولی این باعث نمیشه روز افتتاحیه نمایشگاه عکس دوستان فلیکرم رو از دست بدهم.جمعه عصر عصای یادگاری پدرم رو برمیدارم و تاتی کنان میرم نمایشگاه.برگشتن باتاکسی تا میدان ولی عصر میرم که از اونجاتاخونه بااتوبوس برم.اینجور مواقع بهترین تفریحم رفتن توی نخ آدمهای دوروبرمه.(مثل اینکه دارم کم کم پیرمیشم و طبیعتاًکمی فضول).یک پیرمرد و پیرزن دست همدیگه رو گرفتند  تا  از عرض خیابون بگذرند.به این فکر می افتم که یک روز همین دو نفر جوون بودند و پر انرژی و روز عروسی با عشق و امید دست همدیگه رو گرفته بودند.آدم تا چشم به هم میگذاره زمان میگذره.ازجلوی مغازه کوچکی که آبمیوه و پیراشکی و سمبوسه میفروشه رد میشم.قدمهام سست میشه.اینجا پاتوق همیشگی پژمان بود.خدا میدونه چند بار رفتیم اونجا.میرم تو تا چند تا سمبوسه بخرم و ببرم خونه.فروشنده تا چشمش به من میافته لبخند صورتشو میپوشونه و سلام میکنه.حال آقا پسررو میپرسه و میگه سلامشو برسونم.خریدمو میکنم و میزنم توی اون راه باریکه وسط جویها.من این راه باریک رو خیلی دوست دارم.یاد اون روزهائی می افتم که یک دختر بچه کوچولو بودم و با غرور دست پدرم رو میگرفتم و از این راه میگذشتم و یاد اون روزهائی که با پژمان همین راه رو می اومدم و برای پژمان میگفتم که از اینجا چه خاطره قشنگی دارم  و پژمان هم میگفت تا حالا بیشتر از صد بار اینو تعریف کردی و منهم میگفتم باز هم میگم تا تو هم هروقت از اینجا رد بشی اون دختر کوچولو رو ببینی که دست باباشو گرفته و لبخند روی لباشه.به اتوبوسها که میرسم سوار میشم و چند دقیقه ای طول میکشه تا حرکت کنه.کنار پیاده رو یک دختر و پسر ایستادند.پسره داره سیگار میکشه و دود رو تا ته ریه اش میده .از حالت دور چشماش پیداست که معتاده .صداشون رو نمیشنوم ولی دختره داره حرف میزنه.از چیزی شاکیه.پسره اهمیت نمیده و ته سیگارشو میندازه توی جوی.سوار میشن.ازاین اتوبوسهای پولیه و خلوت.دختره میره جلو توی قسمت مردونه میشینه.پسره پهلوش نمیشینه .دختره دستش رو میکشه و مجبورش میکنه بره کنارش بشینه.چرا یک دختر خودشو تا این حد  کوچیک میکنه؟تازه٬خیلی از پسره سرتره.اگر کنارم نشسته بود حتماًاینو بهش میگفتم.سعی میکنم از فکرشون بیام بیرون .به خونه فکر میکنم و یک لیوان پراز آب یخ.آخرین بار که رفته بودم پیش بچه ها از آیکیا یک لیوان بزرگ خریدم که منو یاد اون لیوانهای قدیمی میندازه.نمیدونید آب خوردن توی این لیوان چه کیفی داره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زندگی</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این ایام یک بار به آمریکا به نزد برادرش سفر میکند و کلی  گردش وتفریح میکند و برمیگردد.موقع بازگشت مصادف میشود با زمان انقلاب و بسته شدن فرودگاه و هواپیما مجبور میشود در فرودگاه رم به زمین بنشیند .و این هم برایش فرصتی طلائی ایجاد میکند که با همسفرانش از راه زمینی به طرف ایران بیایند و کلی از کشورها را سرراه ببینند و درست روزی که فرودگاه باز شده بود و امام وارد کشور شدند و خیابانها غلغله بود با صورتی خندان وراضی بادو چمدان بزرگتراز خودش جلوی در خانه سبز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سال گذشت ٬فریده خانم معمولاًتعطیلات آخرهفته را به تهران می آمد.البته در زمستانها اگر هوا برفی بود این برنامه به هم میخورد.ولی این بار چند هفته گذشت و از آمدنش خبری نشد و در جواب خانواده میگفت مهمانی بوده٬وبهانه های مختلفی می آورد و بالا خره بعد از چهارهفته سروکله اش پیدا شد در حالی که روی صورتش آثار کبودی و جراحت بود.کاشف به عمل آمد که آخرین باری که ازتهران بر میگشته اتوبوس تصادف میکند و چپه میشود و او جائی قرار داشته که همه روی او میافتادند و با وجود اینکه جوانی که در کنارش نشسته بوده خود را حائل او میکند ولی با این حال زخمی میشود و برای اینکه خانواده اش نگران نشوند چیزی نمیگوید و چند هفته صبر میکند تا کمی کبودیها و زخمها بهبود پیدا کنند.فکرمیکند که آسیب جدی ندیده و ماجرا به همین جا ختم میشود ولی غافل از اینکه فاجعه ای در راه است.بعد از مدتی مادر متوجه میشود پلک یکی از چشمها افتادگی دارد و وادارش میکند به چشم پزشک مراجعه کند.معلوم میشود در آن تصادف پرده چشمش پاره شده و باعث شده که کم کم دیدش را از دست بدهد.و بااینکه او از میکروسکپ استفاده میکرده ولی چون عادت داشته با چشم دیگرش کار کند متوجه این موضوع نمیشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاقبت دکترها میگویند که اگر عمل کند احتمال بازگشت صددرصد بینایی خیلی کم است.تصمیم میگیرد برای عمل به خارج از کشور برود ولی هرچه دوندگی میکند به او ارز دولتی نمیدهند واوبه ناچار با هزینه شخصی به فرانسه به نزد برادر میرود که حالا به پاریس کوچ کرده.پزشکان آنجا هم میگویند دو بار عمل لازم است و احتمال دارد بیست در صد بیناییش باز گردد.و او از خیر این چشم میگذرد.میگوید راضیم به رضای خدا.حالا که آمده ام پول عمل را اینجا خرج میکنم و میگردم.وباز بعد از یکماه خوشحال و راضی برگشت و به سرکارش در آن شهر کوچک رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 21:46:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زندگی</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر جوان از فردا شال و کلاه کرد و به دنبال کار رفت.آگهی های روزنامه ها را خواند.وقتی تماس میگرفت پشت تلفن میگفتند احتیاج داریم و تشریف بیاورید ولی وقتی خودش را میدیدند میگفتند قبلآ استخدام کرده ایم و دیگر جای خالی نداریم.چند ماهی گذشت تا او فهمید که کار بی کار.ولی چون میخواست از تحصیلاتش استفاده کند به سازمان شیروخورشید سرخ مراجعه کرد و گفت داوطلبانه و بدون دریافت حقوقی میخواهد به مردم خدمت کندوآنها با آغوش باز پذیرفتند.بعداز چند ماهی یکروز نماینده ای از سازمان زنان ایران برای بازدید به آنجارفت و از قضا با او روبرو شد.وقتی پای دردودل او نشست و فهمید موفق به یافتن کاری نشده نامه ای خطاب به نماینده حقوق بشر در ایران نوشت و به دستش داد.فردای آنروز به ملاقات آن شخص رفت و مشکلاتش را برایش گفت.و ایشان نامه ای خطاب به وزیر بهداری نوشتند و به دستش دادند.وقتی فردای آنروز به دفتر وزیر مراجعه کرد منشی دفتر گفت که به این زودی ملاقات امکان پذیر نمیباشد.دختر جوان گفت فقط نامه را به دست ایشان برسانید.وقتی آقای وزیر نامه را خواندند فورأآورنده نامه را به دفترشان خواستند.ووقتی او وارد دفتر شد آن مرد فروتن و انسان به احترامش از جا برخاست و به استقبالش رفت.وقتی دختر جوان به او گفت نمیدانستم برای کار فقط تحصیلات و تخصص لازم نیست و قد و اندام متناسب هم شرط است به شدت متأثر شد .از او چند روزی مهلت خواست و گفت سه روز دیگر با دفترشان تماس بگیرد.بعد از چندروز که با دفترشان تماس گرفت از او خواست فورأبه آنجا مراجعه کند.برایش کاری پیدا شد ،ولی در یک شهرستان .واو با خوشحالی به خانه رفت .با روبندیلش را بست ورفت که برای سیزده سال به خودش متکی باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خانه ای اطاقی اجاره کرد و مشغول کار شد.از آنجائی که آدم مهربان و مفیدی بود،به بچه های صاحبخانه درس میداد و در مقابل بچه ها گاهی شبها پیشش میرفتند که تنها نباشد و اگر مریض میشد خانم صاحبخانه برایش آشی میپخت و از او مراقبت میکرد.یکبار در جائی که اقامت داشت باپسر جوان صاحبخانه دعوامیکرد که به جای فوتبال بنشیند و درس بخواند تا حدی که یکروز پسرک به مادرش میگوید فریده خانم چقدر اجاره میدهد؟بیرونش کنید خودم اجاره اش را میپردازم.و حالا آن پسرک استاد دانشگاه است و همه موفقیتش را مدیون آن خانم است و هنوز بعد از سالها اسم اطاقی که مال او بود اطاق فریده خانم است.در محل کارش اگر خانواده ای میدید که توان مالی خوبی ندارند همه جور به آنها مساعدت میکرد و خلاصه به درد همه میرسید .و اینطور شد که این خانم کوچولو مورد احترام و محبت این شهر کوچک قرار گرفت تا حدی که رانندگان تاکسی از او کرایه نمیگرفتند و خودشان را مدیون خانم دکتر میدانستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی بد بیاریهای او به همین جا ختم نشد.خداوند برای امتحانش باز برنامه ها داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 20:47:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اون روزها و این روزها</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالهای هزاروسیصدوسی و هشت و نه ما به خاطر ماموریت پدردربیجاربودیم.اون زمان ما جزء معدود خانواده هائی بودیم که یخچال داشتیم.ولی چه فایده.برق شهر با تاریک شدن هوا روشن میشد و سر ساعت دوازده خاموش میشد.اگر شبهاجائی مهمونی میرفتیم باید قبل از خاموشی برمیگشتیم وگرنه از چراغ فانوس استفاده میکردیم.توی یخچال که نمیتونستیم مواد غذائی بگذاریم .فقط توی مدتی که برق بود تا میتونستیم یخ توی فلاسک ذخیره میکردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واینروزها بعدازحدود چهل و هشت سال اگه یخچالی داری که یخ ساز داره و با فشار یک دکمه یخ میاد و یا آب خنک٬باز هم چه فایده.چون وقتی سه ساعت برق شهر قطع میشه باید از تشنگی له له بزنی و بهترین راه اینه که یخهارو توی کیسه فریزر بریزی و ذخیره کنی وهمیشه پارچ آب توی یخچال داشته باشی.ودیگه اینکه همیشه چراغهای فتیله ای قدیمی رو آماده داشته باشی.و مثل ما شبها بجای چراغ خواب روشن بگذاری که یک وقت اگه نصف شب بیدار شدی و از قضا برق رفته بود جلوی پاتو ببینی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول مامان به هر حال خدایا شکرت.به داده و نداده ات شکر.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 22:21:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زندگی--2</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها در کنار هم بزرگ میشدند.بزرگترها به مدرسه رفتند و روزها گذشت تا اینکه پدر و مادر متوجه شدند رشد قد او به نسبت بچه های دیگر کند تر است و خواهر کوچکتر از او بلند تر شده.او را پیش پزشک بردند و معلوم شد دچار کم کاری غده تیروئید است و با توجه به امکانات پزشکی آن زمان ٬درمانها چندان موْثر نبودند و کم کم رشد قدیش متوقف شد.البته همه اندامها تناسب خودشان را داشتند .در خانه او مثل بچه های دیگر بازی میکرد٬درس میخواند٬شیطنت میکرد٬ولی درکوچه و خیابان از این به بعد باید نگاههای خیره رهگذران را تحمل میکرد و صدای بچه های بی ادبی که پشت سرش خانم کوچولو صدایش میکردند را نشنیده بگیرد.از لحاظ هوشی در سطح بالائی بود و با نمرات خوبی قبول میشد.اما این آخرین  مشکلی نبود که باید با آن دست و پنجه نرم کند.گاهی گوشش چرک میکرد و هر از چند گاهی باید به پزشک مراجعه میکرد و عذاب شستشوی گوش و مشکلات دیگر را تحمل میکرد که در نهایت در سنین بالاتر به کم شنوائی منجر شد و استفاده از سمعک.ناگفته نماند که همه مشکلات را تحمل میکرد و اصلا از زندگی شکایت نداشت.به هر چه داشت قانع بود ودختر شادی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالهای آخر دبیرستان بود که خانواده برای همیشه به تهران کوچ کردند.دیپلمش را گرفت و در رشته علوم آزمایشگاهی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.استادی داشتند که به او پیشنهاد داد برای آزمایشات کامل در بیمارستان بستری شود.درشهرری بیمارستانی بود به اسم بیمارستان رضاشاه کبیر.در آنجا از فرق سر تا نوک انگشتان پایش را معاینه کردند و همه جور آزمایشی انجام دادند و داروهای جدیدی برای هورمونهای بدنش تجویز کردند که برایش بهتر بود که مهمترینش ورمی که در صورت و بدنش داشت برطرف شد و این در روحیه اش تاثیر خوبی داشت.در دانشگاه دوستان خوبی داشت و همه دوستش داشتند.وحالا روز امتحان فرا رسید.آن روز دانشجویان برای آزمایش از خون یکدیگر استفاده میکردند ولی هیچ کس داوطلب نشد که رگ دستش را در اختیار او بگذارد٬حتی دوستان صمیمیش.و اینجا بود که استاد درمقابل چشمان حیرتزده دیگران آستینش را بالا زد و دستش را برای خون دادن جلو برد.حتماْقیافه شرمنده دوستانش تماشائی بوده.وحالا بامدرک لیسانس فارغ التحصیل شدو باید برای پیداکردن کار ٬وهر حقوق مسلمش بجنگد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 15:12:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زندگی</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواهم این بار از سرگذشت یک انسان بگویم.از زندگی یک زن از لحظه تولد تا مرگ.زنی استثنائی از همه جهات.میدانم مخاطبانم اندکند اما شاید همین تعداد برای کسانی تعریف کنند.برای جوانانی که همه چیز دارند و باز ناراضیند.شاید نوشتنم کمی طولانی شود ولی در نهایت تبدیل به یک پستش خواهم کرد.اگردرنوشته هایم وقفه ایجاد شد مرا خواهید بخشید.وقت کمی دارم و تایپ کردنم کنداست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اواخر مرداد ماه یکهزاروسیصدوبیست و سه در یک خانه قدیمی تهران و در یک خانواده متوسط یک دختر متولد شد.اولین فرزند یک زوج جوان.از بدو تولد ضعیف بود و به همین خاطر به سختی نفس میکشید.اورا به نزد معروفترین پزشک اطفال آن زمان بردند.و پزشک بعد از دیدن دخترک آب پاکی روی دستشان ریخت وگفت امیدی به زنده ماندنش نیست .مادر طفل را به خانه برد و گریه کنان بالای سرش نشست و شروع به دعا کردن کرد.زنی در آن محله زندگی میکرد که به نام فاطمه طلعت  معروف بود و کارش بند اندازی بود.در آن دوران برای خانمها سلمانی به صورت امروز نبود و زنانی بودند که برای کارهای سلمانی به خانه ها میرفتند.از قضا آن روز سروکله این خانم پیدا شد.تا اوضاع را دید گفت نگران نشو.عناب خواست.عناب میوه ایست به اندازه سنجد که خاصیت داروئی دارد.یک عناب به سر سیخ زد و روی آتش گرفت تا شروع به سوختن کرد و دود از آن بلند شد.آن وقت آنرا جلوی بینی بچه گرفت٬بعد از چند لحظه نفس بچه بالا آمد و کم کم  طبیعی شد.اوزنده ماند ولی همیشه بدن ضعیفی داشت و زود بیمار میشد.سه سال بعد خواهری پیدا کرد و باز خواهر و برادرانی دیگر.هفت ساله بود که خانواده برای ماموریت به شهرستان کوچ کردند.خواهران و برادران دیگر از لحاظ سلامتی قوی بودند و مشکلی نداشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماوکنسرت</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال هم مثل پارسال خانم سیمین غانم کنسرتی برای خانمها به نفع بنیاد خیریه فیروزنیا برگزار کرد و مثل دفعات قبل خواهر جان من و مامان رو خجالت داد.اینطوری شد که سه شنبه گذشته به اتفاق خواهرم و دخترش و یکی از دوستانش به تالار وحدت رفتیم و ساعاتی رافارغ از روزمرگیها خوش گذراندیم.وحالا چند مطلب در حاشیه این روز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـخانم غانم همچنان آن صدای زیبا و رسایش را حفظ کرده و بدور از هر گونه تکلف و تکبر دو ساعت ترانه های قدیم خودش و چند آهنگ از خانم دلکش اجرا کرد.با توجه به اینکه صدایش خیلی شبیه دلکش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـبا اینکه خیلیها بچه های بعد از انقلاب بودند  همزمان با اجرای آهنگها اشعار رو حفظ بودند و به همراه خانم غانم میخوندن و این نشون میده که موسیقی خوب همیشه موندگاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـباتوجه به اینکه اونجا هیچ آقایی حق ورود نداشت خانمها مانتو و روسریشونو بر میداشتند و بعضیها که عقده هاشون قلمبه شده بود با لباسهای آنچنانی اومده بودند.چند نفری هم  پاشدند و شروع کردن به رقصیدن که خانمهای مسئول سالن اونها رو سر جاشون نشوندن و در جواب مامان که میگفت چه اشکالی داره برقصن میگفتند اونوقت همه میخوان برن اون وسط و دیگه نمیشه کنترلشون کرد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴ـدم در گوشیهای همراه رو میگرفتند و اون چند نفری هم که تونسته بودن قاچاقی بیارن تا روشن میکردن خانمهای حراست مثل اجل معلق بالا سرشون ظاهر میشدن.چون اونجا دوربینهای مدار بسته داشت.چرا ما نمیتونیم به حریم دیگران احترام بگذاریم؟این آدمها باعث میشن که بعدها جلوی همین چند کنسرت معدود هم گرفته بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ـبا اینکه من با جداسازی خانمها و آقایون مخالفم ولی حالا که کنسرت خانمهای خواننده ممنوعه چرا هنرمندان دیگه از این اجراها نمیگذارن؟تا ما هم ساعاتی فارغ از همه قیدوبندها بتونیم دور هم باشیم٬باهم بخندیم٬ بخونیم ٬ فریاد بزنیم و حتی سوت بلبلی بزنیم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال جای همه خالی.البته فقط خانمها&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 16:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای پسرم</title>
<link>http://pakbum.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت بود که میخواستمت.فرق نمیکرد دختر باشی یا پسر٬فقط جای خالیتو توی زندگیم حس میکردم ٬واون لحظه که صدای تپشهای قلبتو شنیدم دلم سرشار از شادی شد.وهرحرکتت لذتی بهم میداد که نمیشه وصفش کرد.دیگه برای تو زندگی میکردم.ماهی میخوردم که به قول قدیمیها خوش گوشت بشی.سیب میخوردم٬شیر یا هر چیزی که فکر میکردم برای تو لازمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بالاخره توی یک غروب بهاری سروکله ات پیداشد.بااون پوست سفید و موهای پرپشت .هنوز پوستت سفیده ولی از اون موها دیگه خبری نیست.ازاون موقع شدی همه زندگیم.پسرم٬دوستم٬مونسم٬و٬و٬و٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی با خودم فکر میکنم.به همه روزهائی که باهم بودیم.نمیدونم به نظر تو مادر کاملی بودم یا نه.ولی همیشه در هر شرایطی همه سعیمو کردم.از بچه های لوس و ننر متنفر بودم و چون یکی یک دونه بودی نمیخواستم عزیز دردونه باشی.برای همین سختگیر بودم.شاید زیادی سختگیر بودم.ولی اون موقع فکرمیکردم برای تربیتت بهترین راهه.هیچوقت توی کوچه نمیگفتی اینو میخوام٬اونو میخوام.منهم سعی میکردم در حد توانم همه چیز رو برات آماده کنم.نه اونقدر بهت زیاد پول توجیبی میدادم که قدر پول رو ندونی و نه اونقدر کم که از سر احتیاج دست توی جیب کسی بکنی.همیشه سعی کردم تو و احساساتت رو در ک کنم و در خیلی مواقع خودمو جای تو بگذارم.با غصه هات غصه خوردم بدون اینکه حتی خودت متوجه بشی و با هر شادی و موفقیتت قند توی دلم آب شده.حتی حالا که دیگه پیشم نیستی لحظه لحظه با تو بودنها رو مزه مزه میکنم و لذت میبرم.مهد کودک رفتنهات و شیطنتهات.شنا یاد گرفتنت.اولین روزمدرسه ات٬رابطه و احساست به تک تک دوستات.و٬و٬و٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته وقتی میخواستی سربسرم بگذاری ننه صدام میکردی؟لحن گفتنت برام از هر آوازی دلنشین تر بودواون برق شیطنت تو چشمات زیباترین تابلوها.وحالاهنوز وقتی روز مادر برام آفلاین میگذاری: ننه ٬روزت مبارک.برام از همه گوهرهای دنیا گرانبهاتره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که بهت نگاه میکنم میبینم همون چیزی هستی که میخواستم باشی.میدونم که توی شخصیتی که حالا داری تنها من دخالت نداشتم.اولین همبازیهات٬مدرسه هائی که رفتی٬معلمهائی که داشتی٬دوستانی که باهاشون معاشرت کردی٬آدمهای کوچه و خیابون٬و٬و٬و.ولی من درحدتوانم سعی کردم این شرایط برات بهترین باشه.باآشناکردنت از کودکی با کتاب و انتخاب درست اونها.انتخاب مدرسه خوب و تفریحات سالم  در حد توانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرم میخوام چیزی رو بگم که شاید هیچ مادری به فرزندش نگه.اگه یک روزی تحت اون شرایط خاص قلبت رو شکستم٬اگه زیادی سختگیر بودم که امروز به نظرت ظالمانه میاد٬منو ببخش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اگر فداکار و از خود گذشته بودم٬وظیفه ام رو انجام دادم چون این من بودم که تو رو میخواستم و در ازاش بالاترین لذتها رو بردم.در مقابلش هیچ انتظاری از تو ندارم جز محبت و احترام.همیشه همانطور که تا امروز بودی فراموشم نکن.یادم باش و بدون که یک قلب با همه وجودش برای تو میطپه.من ازتو راضی هستم و امیدوارم خداوند هم از تو راضی باشه.دعای خیر من همیشه بدرقه راهته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم٬ازت ممنونم که باعث شدی امروز از زندگیم و داشتن تو احساس خوشبختی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست و هفتم فروردین٬روز تولد تو و روز مادر شدن من مبارک.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 15:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakbum&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>pakbum</dc:creator>
<guid>http://pakbum.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
