من خیلی دختر درسخونی نبودم...نه اینکه تنبل باشم....نه...باهوش بودم و هرچی بود توی کلاس یاد میگرفتم ولی تو مشق وانجام دادن تکالیف تنبل بودم..یادمه کلاس پنجم دبستان بودم..اون موقع سنندج بودیم.یکروز صبح که میخواستم برم مدرسه دیدم ای دل غافل.شب پیش از بس به بازیگوشی گذشت که مسئله های ریاضی رو فراموش کردم حل کنم...حالا چکارکنم؟.

....آهان دفترچه ریاضی رو نمیبرم و به معلمم میگم فراموش کردم بیارم..خلاصه..رفتم مدرسه و زنگ ریاضی شد.درجواب معلمم گفتم مسئله هارو حل کردم ولی یادم رفته دفترمو توی کیفم بذارم..

.اونم گفت اشکالی نداره..فراش مدرسه رو صدازدوبهش گفت آدرس این دختروازدفترمدرسه میگیری..میری خونشون و دفتر ریاضیشو از مامانش میگیری و میاری....وااااااااااااییییییییی......

..ازاون طرف فراشمون وقتی میره دم درو دفترمنو میخواد
مامان میره که بیاره یک نگاهی بهش میندازه و میبینه دخترتنبلش تکالیف ریاضی رو انجام نداده...اون مامان زرنگ هم تند و تند همه رو حل میکنه و میده که بیاره...حالا دل من تالاپ و تالاپ میزد که فراش با دفترمن اومد و داد دست خانوم معلم....دیگه رنگم مثل گچ سفید شده بود که گفت ...آفرین همه رو هم که درست حل کردی....و من از تعجب شاخ درآورده بودم....
خوبه آدم مامان بلا داشته باشه هااااااااا.............
.