|
|
|
|
|
ساعت دوازده ظهر جلوی یک دبستان دخترانه.جلوی مدرسه پراز پدرومادرهاست و سرویس مدرسه.بچه ها طبق معمول مثل اینکه از زندان آزاد شدند با سروصدا از مدرسه میزنند بیرون. یکی از مادرها دخترش رو میبینه و بوسش میکنه.دست میکنه توی ساکش و یک فلاسک کوچیک و یک لیوان استیل در میاره مادر:بیا دخترم یک لیوان چائی بخور گلوت تازه بشه. وقیافه متعجب اطرافیان چند قدم اون طرفتر دختر به مادر:سلام.تشنمه آب میخوام. مادر :توی این هوا کی تشنه اش میشه.بریم خونه اونوقت آب بخور. وقیافه متعجب من ازاین افراط و تفریط در ضمن هنوز ADSL قطع هست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:25 توسط ناهید یوسفی
|
|
||