|
|
|
|
|
مامان دو تکه پارچه نرم و لطیف سیاه سه گوش داره که هر وقت زانوهاشو دارو میمالم به پاهاش می بندم که لباس و ملافه هاش چرب نشن.چند بار خواستم دورشون بیندازم و دوتا پارچه بهتر برای اینکار بگذارم ولی مامان همیشه سراغ همینهارو از من میگیره .تابه حال فکرمیکردم یک روسری بودند که از وسط نصفشون کرده ولی دیشب فهمیدم برای خودش یک قصه قدیمی دارند.یک عمه داشتم که چند ساله فوت کردند.این پارچه ها قسمتی از عمامه یک معمم سید بوده که عمه بعنوان تبرک آورده که پاهای مامان شفا پیدا کنه.گویا هر وقت این آقا عمامه اش کهنه میشه و یکدونه نو میخره اونو تکه تکه میکنه و به دیگران میده.اینها برمیگرده به عقیده و ایمان خود آدم چون به هرچی ایمان داشته باشی و از ته دلت بخواهی بهش میرسی.یاد زن عمویم افتادم که یکبار تعریف میکرد وقتی بچه بوده هر وقت بیمار میشده براش یک دعا میگرفتند و اون خوب میشده.یکبار مریض میشه و بهبودیش طولانی میشه.به بزرگترهاش میگه که براش دعا بگیرند و از قضا اون زمان اونها گرفتار بودند و فرصت این کاررو نداشتند.برای اینکه آرومش کنند یک تکه کاغذ رو تا میکنند و دورش رو با پارچه سبز می دوزند و بهش میدن و اون هم که فکرمیکرده دعاست خوب میشه. این جوریه دیگه نه تنها آدمها بلکه اشیاء هم برای خودشون قصه دارند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:58 توسط ناهید یوسفی
|
|
||