تبليغاتX
پاک بوم - یک زندگی--2
 

بچه ها در کنار هم بزرگ میشدند.بزرگترها به مدرسه رفتند و روزها گذشت تا اینکه پدر و مادر متوجه شدند رشد قد او به نسبت بچه های دیگر کند تر است و خواهر کوچکتر از او بلند تر شده.او را پیش پزشک بردند و معلوم شد دچار کم کاری غده تیروئید است و با توجه به امکانات پزشکی آن زمان ٬درمانها چندان موْثر نبودند و کم کم رشد قدیش متوقف شد.البته همه اندامها تناسب خودشان را داشتند .در خانه او مثل بچه های دیگر بازی میکرد٬درس میخواند٬شیطنت میکرد٬ولی درکوچه و خیابان از این به بعد باید نگاههای خیره رهگذران را تحمل میکرد و صدای بچه های بی ادبی که پشت سرش خانم کوچولو صدایش میکردند را نشنیده بگیرد.از لحاظ هوشی در سطح بالائی بود و با نمرات خوبی قبول میشد.اما این آخرین  مشکلی نبود که باید با آن دست و پنجه نرم کند.گاهی گوشش چرک میکرد و هر از چند گاهی باید به پزشک مراجعه میکرد و عذاب شستشوی گوش و مشکلات دیگر را تحمل میکرد که در نهایت در سنین بالاتر به کم شنوائی منجر شد و استفاده از سمعک.ناگفته نماند که همه مشکلات را تحمل میکرد و اصلا از زندگی شکایت نداشت.به هر چه داشت قانع بود ودختر شادی بود.

سالهای آخر دبیرستان بود که خانواده برای همیشه به تهران کوچ کردند.دیپلمش را گرفت و در رشته علوم آزمایشگاهی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.استادی داشتند که به او پیشنهاد داد برای آزمایشات کامل در بیمارستان بستری شود.درشهرری بیمارستانی بود به اسم بیمارستان رضاشاه کبیر.در آنجا از فرق سر تا نوک انگشتان پایش را معاینه کردند و همه جور آزمایشی انجام دادند و داروهای جدیدی برای هورمونهای بدنش تجویز کردند که برایش بهتر بود که مهمترینش ورمی که در صورت و بدنش داشت برطرف شد و این در روحیه اش تاثیر خوبی داشت.در دانشگاه دوستان خوبی داشت و همه دوستش داشتند.وحالا روز امتحان فرا رسید.آن روز دانشجویان برای آزمایش از خون یکدیگر استفاده میکردند ولی هیچ کس داوطلب نشد که رگ دستش را در اختیار او بگذارد٬حتی دوستان صمیمیش.و اینجا بود که استاد درمقابل چشمان حیرتزده دیگران آستینش را بالا زد و دستش را برای خون دادن جلو برد.حتماْقیافه شرمنده دوستانش تماشائی بوده.وحالا بامدرک لیسانس فارغ التحصیل شدو باید برای پیداکردن کار ٬وهر حقوق مسلمش بجنگد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:43  توسط ناهید یوسفی  |