تبليغاتX
پاک بوم - یک زندگی
 

میخواهم این بار از سرگذشت یک انسان بگویم.از زندگی یک زن از لحظه تولد تا مرگ.زنی استثنائی از همه جهات.میدانم مخاطبانم اندکند اما شاید همین تعداد برای کسانی تعریف کنند.برای جوانانی که همه چیز دارند و باز ناراضیند.شاید نوشتنم کمی طولانی شود ولی در نهایت تبدیل به یک پستش خواهم کرد.اگردرنوشته هایم وقفه ایجاد شد مرا خواهید بخشید.وقت کمی دارم و تایپ کردنم کنداست.

در اواخر مرداد ماه یکهزاروسیصدوبیست و سه در یک خانه قدیمی تهران و در یک خانواده متوسط یک دختر متولد شد.اولین فرزند یک زوج جوان.از بدو تولد ضعیف بود و به همین خاطر به سختی نفس میکشید.اورا به نزد معروفترین پزشک اطفال آن زمان بردند.و پزشک بعد از دیدن دخترک آب پاکی روی دستشان ریخت وگفت امیدی به زنده ماندنش نیست .مادر طفل را به خانه برد و گریه کنان بالای سرش نشست و شروع به دعا کردن کرد.زنی در آن محله زندگی میکرد که به نام فاطمه طلعت  معروف بود و کارش بند اندازی بود.در آن دوران برای خانمها سلمانی به صورت امروز نبود و زنانی بودند که برای کارهای سلمانی به خانه ها میرفتند.از قضا آن روز سروکله این خانم پیدا شد.تا اوضاع را دید گفت نگران نشو.عناب خواست.عناب میوه ایست به اندازه سنجد که خاصیت داروئی دارد.یک عناب به سر سیخ زد و روی آتش گرفت تا شروع به سوختن کرد و دود از آن بلند شد.آن وقت آنرا جلوی بینی بچه گرفت٬بعد از چند لحظه نفس بچه بالا آمد و کم کم  طبیعی شد.اوزنده ماند ولی همیشه بدن ضعیفی داشت و زود بیمار میشد.سه سال بعد خواهری پیدا کرد و باز خواهر و برادرانی دیگر.هفت ساله بود که خانواده برای ماموریت به شهرستان کوچ کردند.خواهران و برادران دیگر از لحاظ سلامتی قوی بودند و مشکلی نداشتند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:53  توسط ناهید یوسفی  |