|
|
|
|
|
پسرکوچولوهنوزدوسالش تموم نشده نشده بود.ولی قشنگ حرف میزد.ولی هنوزبعضی کلمه هارو نمیتونست درست تلفظ کنه.چند تا دوست همبازی داشت که اکثراًازش بزرگتر بودن ولی بازیش میدادن و دوستش داشتن.اون بچه ها شبها ساعت نه که برقها هم قطع میشد میرفتن توی کوچه و الله اکبر میگفتن.البته بیشتر براشون بازی بود چون سنشون اونقدر نبود که هدفی داشته باشند.پسرکوچولو هم دلش میخواست با بچه های دیگه بره توی کوچه٬مشتهاشوگره کنه و با همه وجودش فریاد بزنه.بالاخره مامانش اجازه داد.دیگه او هم هرشب بابچه های دیگه میرفت و از ته گلوش فریاد میزد:الله لله ..الله لله (شمابروزن الله اکبربخونید)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:22 توسط ناهید یوسفی
|
|
||