تبليغاتX
پاک بوم - من و برف
 

دیشب موقع خواب به کارهائی که باید امروز انجام میدادم فکر میکردم.ازجمله اینکه برم با شلنگ هرچی برف توی حیاط و توی کوچه جلوی در خونه مونده بشورم و از تمیزیش کیف کنم.خوابیدم و صبح که چشمامو باز کردم دیدم وااااای چه خبره.خداداره پنبه ما آدمهارو میزنه.باید خرید هم میرفتم.ازاونجائی که وقتی زمینها برفه دیگه خودمو تو خونه حبس میکنم به عالیجناب همسر گفتم برو برام خرید کن.بعد پشیمون شدم.گفتم نمیخواد تو میری هر چی میوه یخ زده است میخری و دیگه اینکه با خودم فکرکردم یعنی چی که همش میترسم زمین بخورم.تصمیم گرفتم خودم برم بیرون.

عالیجناب همسر رفت که پله ها و حیاط و کوچه رو کمی پارو کنه.

عالیجناب همسر در حال پارو کردن کوچه.

آقای همسایه در ضمن سلام و علیک:هنوز که داره برف میاد ٫ چراحالا پارو میکنید؟؟؟؟؟

عالیجناب همسر:قدیمها وقتی که شهبانو میخواست جائی بره مسیرشو قالی پهن میکردن.حالا ما پارو میکنیم.

آقای همسایه:مگه شهبانو خیال دارن جائی تشریف ببرن؟

عالیجناب همسر:بله میرن خرید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:26  توسط ناهید یوسفی  |