|
|
|
|
|
از محاسن خونه بزرگ اینه که هیچ چیزی رو دور نمیریزی.....البته من سعی میکنم دوروبرم رو خلوت کنم......ولی خوب ...اینجا خونه مامانه.......خواهر و برادرها هم هر چیزی رو که نخوان میارن اینجا....لباس نو و نپوشیده ای نصیب یکنفر دیگه میشه....یا به کسی که احتیاج داره بخشیده میشه ...و بعضی چیزها که ممکنه یک روزی به درد کسی بخوره روانه انباری روی پشت بوم میشه.....به قول دوستی......اینجا هر چیزی که لازمت بشه پیدا میشه...... دیروز یکی از همسایه ها اومد و پرسید ...توی دم و دستگاه شماکرسی پیدامیشه که این زمستونی به ما امانت بدید؟.....و اینطوری شد که عالیجناب همسر و حاج آقای همسایه کرسی قدیمی رو از انباری کشیدند بیرون و آوردن پائین........چطوری میشه که یک شئی کم ارزش اینهمه خاطره رو در ذهنت زنده کنه؟.....شب خوابیدنها زیر این پناهگاه گرو و نرم.....بازی کردنها و بپر بپر هاش....و ...و......وقتی داشتند از در میبردنش بیرون یاد اون روزی افتادم که بابا و مامان نبودن....و آقای شفیعی و خانمش که از دوستهای قدیمی ما بودن اومده بودن....و در جواب دعوت ما که زیر کرسی بنشینند.....خانوم شفیعی گفت:....به شرط اینکه به یک سوال من راستشو جواب بدین.....زیرش که ن....چ.....س....ی...د...ی...ن؟ ما:.. ومن...در اون لحظه:.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:37 توسط ناهید یوسفی
|
|
||