تبليغاتX
پاک بوم

مامان عاشق قهوه است.نه نسکافه بلکه قهوه ترک که دم کنی و بریزی توی یک فنجان خوشگل.

امروز براش قهوه دم کردم و گذاشتم جلوش ویکی هم برای خودم و سرگرم کارهام شدم.چند دقیقه بعد

مامان:فنجون منو ببین یک درخت بزرگ پراز شاخ و برگه با ریشه هائی بزرگ که توی زمین جا گرفته.این درخت من هستم و اون شاخه ها بچه ها و نوه هام هستند.یک پرنده هم داره میاد به طرفم.یعنی این پرنده چیه؟..فنجون تو کو؟

من:گذاشتم توی سینک

مامان:حیف شد وگرنه فالتو میدیدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:31  توسط ناهید یوسفی  | 


خرید کردم وبادست پربه طرف خونه میام.هوا سرده وازنفسهابخاردرمیاد.بخاطرتعویض لوله های آب کنارپیاده رو را کنده اند و کنار جوی و پیاده رو تلی از خاکهای خیس انبارشده.کارگری  پاهای گلی شده اش را با آبی که از یک شیر کنار جوی هست  میشوره.پاهاش ازسرماوآب سرد قرمز شده.ازکناردوتا از مغازه دارها رد میشم.جوان هستند و سر حال.یکیشون کارگررو به اون یکی نشون میده و با خنده میگه:اینوباش.تواین سرماداره چکار  میکنه.قلبم فشرده میشه.دلم میخواد برم جلو و بگم به جای اینکه در مغازه بایستید و دخترهای جوونی که رد میشن برانداز کنید و به این مرد بخندیدقدر این کاپشن های گرمتون رو بدونید.قدر غذاهای خوبی که میخورید.وخیلی چیزهای دیگه که دارید.پدرهای هردو رو میشناسم.وقتی دیدند اهل تحصیل نیستند مغازه خودشون رو به اونها دادند.یکیشون رو که از وقتی هر دومون خیلی جوون بودیم میشناسم.خرازی فروشی داشت.باتلاش و صرفه جوئی برای زن و بچه هاش زندگی راحتی فراهم کرد.مغازه اش رو داده به یک پسرش و برای اون یکی یک مغازه اجاره کرده.گاهی توی خیابون همدیگر رو میبینیم.از دور که نگاهش میکنم و می بینم لنگ لنگان میاد او جوون پرتلاش جلوی چشمام میادووقتی از کنارهم میگذریم بهم لبخندی میزنیم و سلام و احوالپرسی.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:55  توسط ناهید یوسفی  |