تبليغاتX
پاک بوم

رفته بودم منزل خواهر جان.درکابینت رو باز کرد و شیشه نعناع خشک رو در آورد که توی غذا بریزه.دیدم روی برچسب نوشته نعناع و پهلوش پنج تا ستاره کشیده.میگه آخه خودم توی باغچه کاشتم خودم چیدم پاک کردم شستم و خشک کردم برای همین پنج ستاره است.میگم پس سوسنبرهای من ده ستاره است.چون بابا کاشته و من بعداز بیست سال که بابا رفته حفظشون کردم.بخاطرشون حتی توی باغچه گل نکاشتم .بعداز سرمای وحشتناک پارسال از سبز شدن دوباره اشون ناامید شده بودم.ولی در کمال ناباوری دیدم یک شاخه  کوچولو جوونه زد و بعد زیاد شد.
راستی خواهرم یک کار جالب هم انجام میده که همیشه چند شاخه نعناع رو توی لیوان آب لب پنجره میگذاره.هم یک گلدون سبز داره هم عطر نعناع توی آشپزخونه میپیچه و هم هر وقت بخواد نعنای تازه برای کنار غذا داره.منهم اینکاررو کردم ولی ساقه هاشون سست و به حال شدند.دلیلش اینه که من توی آشپزخونه ام آفتاب مستقیم ندارم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:25  توسط ناهید یوسفی  | 


ما از اون محلات تهران هستیم که هنوز نانوائی سنگکی داریم.امروز که رفته بودم نان بگیرم دیدم جناب شاطر باسیگاری که گوشه لبش روشنه توی پاتیل خمیر دولا میشه و چونه برمیداره.خدامیدونه که چقدر توی نونهای مردم ازخاکه سیگارش ریخته.شیطونه میگه زنگ بزنم و گزارش بدم.از یک طرف هم فکر میکنم اگر بیان و نانوائی رو ببندند ما از این به بعد باید آبگوشت و کوفته و هلیم و کشک بادمجون رو با نون باگد بخوریم.میشه؟اینجوری میشه که چشمامو هم میگذارم و به روی خودم نمیارم.کار بدی میکنم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:31  توسط ناهید یوسفی  | 


پریروز مامان رو بردم که واکسن آنفولانزا بزنه.از اون روز تا حالا کسالت داره.مثل بچه ها که وقتی واکسن میزنند تب میکنند.امروز داشت میگفت زمان ما اصلا واکسن نبود به جز واکسن آبله.زمانی که شماهارو به دنیا آوردم واکسن سیاه سرفه اومده بود.یکروزتو و فریده و فهیمه رو بردم واکسن زدم و فرداش هر سه تاتون سیاه سرفه سختی گرفتید.همون موقع باباتون رو فرستادند لشگرک و ماهم طبق معمول رفتیم.هرچی مادر بزرگم گفت که به خاطر بچه ها که مریضند نرو گوش نکردم و رفتیم.هر سه خوابیذه بودید که یک روز یکی از دهاتیهابا  ظرفی در دستاش اومد و گفت دوای درد بچه هارو آوردم.در جوابم که این چیه ؟گفت شیر مادیان.من شوک زده گفتم من به بچه هام شیر اسب بدم؟ و هر چی اصرار کرد که ما یک عمره با این چیزها دردمون رو درمان میکنیم زیر بار نرفتم.موقعی که من سرم به کارهای دیگه گرم بود باباتون ازاون شیر بهتون میده.فردای اون روز خوب خوب شده بودبد.من به باباتون گفتم معجزه شذه و اون در جوابم خندید و گفت کار شیر مادیانه.
خلاصه ماهم شیر مادیان خورده ایم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 15:13  توسط ناهید یوسفی  | 


جونم براتون بگه از محاسن خونه بزرگ اینه که یک اتاق داری فقط برای کامپیوترت.و از معایب خونه بزرگ قدیمی اینه که توی اطاقت فقط یک پریز تلفن داری که اون سر اطاقه و سوکتی نداری.مجبور بودم هر وقت میخوام برم توی اینترنت تلفنو از پریز در بیارم و مال کامپیوترو بزنم.وقتی هم کارم تموم شد برعکس این کار رو انجام بدم .و این طوری شد که یک روز که سرم شلوغ بود دوشاخه که مال کامپیوترم بود عوضی زدم به پریز برق که از قضا کنار پریز تلفنه و بووووووووممممممب وقتی برای تعمیر بردم گفت مودمت منفجر شده.:))
بعد از تعمیر اونقدر سرعت اینترنت پایین بود که وقتی در روز یک ساعت فرصت پیدا میکردم مینشستم پای کامپیوتر حتی نمیرسیدم میلهامو چک کنم چه برسه که وبلاگ بنویسم اونهم با تایپ کردن دو انگشتی من.واین چنین شد که بالاخره کاسه صبرم لبریز شدو رفتم دنبال adsl و تازه ماجرا شروع شد.شدم مثل یک بچه ای که براش یک اسباب بازی جالب و جدید که فکرش رو نمیکرده  بیارند و اون بچه دیگه همه اسباب بازیهاشو فراموش کنه.تازه میلهایی که اصلا عکسهاشون باز نمیشد حالا به سرعت باز میشن و از همه مهمتر توی سایت فلیکر که مدتها بود حسرت دیدن عکسهاشو داشتم حالا با خیال راحت میچرخم و.ووووو خلاصه باقی یادم رفت.هروقت هم به وبلاگم سر میزدم کلی شرمنده میشدم پیش اونهایی که فراموشم نکردند و مرتب حالمو میپیرسند.
منو به خوبی خودتون ببخشید.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بخشیده شدم؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:9  توسط ناهید یوسفی  | 


من خوبم و عالی.
معذرت میخوام از همه دوستانی که به من لطف دارند و مرتب جویای حالم بودند.دراولین فرصت گزارش مدت غیبتمو میدم.امیدوارم شما موجهش کنید.
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 11:47  توسط ناهید یوسفی  |