|
|
|
|
|
امروز شصت و یک ساله شدم. وقتی به سالهائی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم میبینم چیزهایی آرزو داشتم که نداشتم ولی در عوض چیزهایی بدست آوردم که حتی فکرش رو هم نمیکردم.وقتی خودم رو با زنان دوروبر هم سن خودم مقایسه میکنم برای همه چیزهایی که دارم خدارو شکر میکنم.باید پیش همه اقرار کنم که اصلاًاحساس پیری نمیکنم.تا به حال خانمی به سن من دیدین که از خواهر جانش یک دستگاه اسکنر کادو تولد بگیره؟میگم که هنوز پیر نشدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:46 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک توی دریا نزدیک ساحل آب بازی میکرد.عاشق آب بود.مادر کمی دورتر توی ساحل روی یک صندلی نشسته بود و کتاب میخوند . در ضمن مواظب پسرک بودوهر ازگاهی سرشو از روی کتاب بلند میکرد و چند دقیقه ای با لذت به پسر کوچولو نگاه میکرد.یک مرتبه دید پسرش دوان دوان از دریا بیرون اومد و بسمت ساختمانهای هتل رفت. مادر: کجا میری؟ .پسر درحالی که با بی قراری پا به پا میکرد :دارم میرم دستشوئی٬جیش دارم. مادر:همونجا میکردی پسرک: مادر: |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:52 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
فریده خانم بعد از سیزده سال خدمت در آن شهر کوچک به تهران منتقل شدو در یک بیمارستان دولتی به کارش ادامه داد.کارمیکرد٫مطالعه میکرد٫به دیگران کمک میکرد و از زندگی لذت میبرد.ولی کم کم ناراحتیهای قلبی شروع شد.نارسائی قلبیش شروع شد که با مرگ پدر شدت گرفت.ولی هرگز خودش را نمیباخت.به همراه مادر و خواهر به حج عمره و سوریه رفت.در محیط کار همه همکارانش دوستش داشتند .او در ضمن مطالعه کتابهای تخصصی از مطالب مهم یادداشت برمیداشت که در آزمایشگاه همکارانش از این دفتر به عنوان کتاب مرجع استفاده میکردند.چون پایه حقوقش از دیگران بیشتر بود دیگران به اسم او اضافه کاری میکردند که دستمزدشان بیشتر شود.برای کمک به اعضای خانواده و دوستان از هیچ کوششی فروگزار نمیکرد و به همه میگفت:تامن زنده هستم هیچ کس غصه بی پولی را نخورد.تا اینکه یکروز در چشم دیگرش احساس ناراحتی کرد که پس از مراجعه به پزشک معلو م شد آب مروارید است و با توجه به اینکه چشم دیگرش دید نداشت حساسیت مضاعف میطلبید .خوشبختانه زود به مرحله ای رسید که باید عمل میشد.عمل با موفقیت انجام شد و پزشک معالج خیلی کمتر از دستمزدش دریافت کرد چون همدوره ای دانشگاهش را هنوز به خاطر داشت و میگفت همیشه برای آن دختر سخت کوشی که هر روز از پله های دانشکده پزشکی بالا و پایین میرفته احترام خاصی قائل بوده. فریده خانم بعد از سیزده سال خدمت در تهران بالاخره به خاطر شرایط جسمی بازنشسته شد.و فرصتهای بیشتری بدست آورد برای گشت وگذار٬ مسافرت رفتنها ٬مطالعه بیشتر و معاشرت با دیگران.حافظه بسیار قوی داشت تا آن حد که فراموش نمیکرد رو زتولد نوه همکار ش را به او تلفنی تبریک بگوید.ولی کم کم قلبش یاری نمیکرد .روز جمعه هفتم اسفند ماه هفتاد و هفت از خواب بیدار شد .طبق روال همیشه در نظافت خانه کمک کرد٬در انتخابات شورای شهر شرکت کرد٬چند صفحه از کتابی که آنروزها مشغول خواندنش بود مطالعه کرد و از مطالب مهمش یادداشت برداشت.شام خورد و به تماشای برنامه مورد علاقه اش سخنرانی آقای الهی قمشه ای نشست..در ضمن از خواهر زاده اش سوال کرد میداند فردا چه روزیست؟و در مقابل جواب منفی او بالبخندی گفت :سالروز وفات استاد بنان.قبل از خواب مثل همیشه کارهای آن روزش را که انجام داده بود یادداشت کرد و خوابید.فرداصبح زود وقتی خواهر زاده اش برای بیدارکردنش بخاطر نماز صبح بالای سرش رفت دید برای همیشه به خواب رفته.دکتری که بالای سرش آوردند گفت در خواب فوت کرده و هیچ دردی احساس نکرده.روز هشتم اسفندماه که از قضا مصادف با میلاد امام رضا بود در بهشت زهرا٬در قبری که درزمان حیات در کنار مزار پدر خریده بود برای همیشه آرام گرفت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:4 توسط ناهید یوسفی
|
|
||