تبليغاتX
پاک بوم
 

تقریباً پانزده روز پیش وقتی برای خرید رفته بودم موقع پائین اومدن از پله یک مغازه پام پیچ خورد و زمین خوردم .با اینکه دکتر رفتم و دارو خوردم و مچ بند میبندم هنوز خوب نشده.ولی این باعث نمیشه روز افتتاحیه نمایشگاه عکس دوستان فلیکرم رو از دست بدهم.جمعه عصر عصای یادگاری پدرم رو برمیدارم و تاتی کنان میرم نمایشگاه.برگشتن باتاکسی تا میدان ولی عصر میرم که از اونجاتاخونه بااتوبوس برم.اینجور مواقع بهترین تفریحم رفتن توی نخ آدمهای دوروبرمه.(مثل اینکه دارم کم کم پیرمیشم و طبیعتاًکمی فضول).یک پیرمرد و پیرزن دست همدیگه رو گرفتند  تا  از عرض خیابون بگذرند.به این فکر می افتم که یک روز همین دو نفر جوون بودند و پر انرژی و روز عروسی با عشق و امید دست همدیگه رو گرفته بودند.آدم تا چشم به هم میگذاره زمان میگذره.ازجلوی مغازه کوچکی که آبمیوه و پیراشکی و سمبوسه میفروشه رد میشم.قدمهام سست میشه.اینجا پاتوق همیشگی پژمان بود.خدا میدونه چند بار رفتیم اونجا.میرم تو تا چند تا سمبوسه بخرم و ببرم خونه.فروشنده تا چشمش به من میافته لبخند صورتشو میپوشونه و سلام میکنه.حال آقا پسررو میپرسه و میگه سلامشو برسونم.خریدمو میکنم و میزنم توی اون راه باریکه وسط جویها.من این راه باریک رو خیلی دوست دارم.یاد اون روزهائی می افتم که یک دختر بچه کوچولو بودم و با غرور دست پدرم رو میگرفتم و از این راه میگذشتم و یاد اون روزهائی که با پژمان همین راه رو می اومدم و برای پژمان میگفتم که از اینجا چه خاطره قشنگی دارم  و پژمان هم میگفت تا حالا بیشتر از صد بار اینو تعریف کردی و منهم میگفتم باز هم میگم تا تو هم هروقت از اینجا رد بشی اون دختر کوچولو رو ببینی که دست باباشو گرفته و لبخند روی لباشه.به اتوبوسها که میرسم سوار میشم و چند دقیقه ای طول میکشه تا حرکت کنه.کنار پیاده رو یک دختر و پسر ایستادند.پسره داره سیگار میکشه و دود رو تا ته ریه اش میده .از حالت دور چشماش پیداست که معتاده .صداشون رو نمیشنوم ولی دختره داره حرف میزنه.از چیزی شاکیه.پسره اهمیت نمیده و ته سیگارشو میندازه توی جوی.سوار میشن.ازاین اتوبوسهای پولیه و خلوت.دختره میره جلو توی قسمت مردونه میشینه.پسره پهلوش نمیشینه .دختره دستش رو میکشه و مجبورش میکنه بره کنارش بشینه.چرا یک دختر خودشو تا این حد  کوچیک میکنه؟تازه٬خیلی از پسره سرتره.اگر کنارم نشسته بود حتماًاینو بهش میگفتم.سعی میکنم از فکرشون بیام بیرون .به خونه فکر میکنم و یک لیوان پراز آب یخ.آخرین بار که رفته بودم پیش بچه ها از آیکیا یک لیوان بزرگ خریدم که منو یاد اون لیوانهای قدیمی میندازه.نمیدونید آب خوردن توی این لیوان چه کیفی داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:2  توسط ناهید یوسفی  | 

 

در این ایام یک بار به آمریکا به نزد برادرش سفر میکند و کلی  گردش وتفریح میکند و برمیگردد.موقع بازگشت مصادف میشود با زمان انقلاب و بسته شدن فرودگاه و هواپیما مجبور میشود در فرودگاه رم به زمین بنشیند .و این هم برایش فرصتی طلائی ایجاد میکند که با همسفرانش از راه زمینی به طرف ایران بیایند و کلی از کشورها را سرراه ببینند و درست روزی که فرودگاه باز شده بود و امام وارد کشور شدند و خیابانها غلغله بود با صورتی خندان وراضی بادو چمدان بزرگتراز خودش جلوی در خانه سبز شد.

چند سال گذشت ٬فریده خانم معمولاًتعطیلات آخرهفته را به تهران می آمد.البته در زمستانها اگر هوا برفی بود این برنامه به هم میخورد.ولی این بار چند هفته گذشت و از آمدنش خبری نشد و در جواب خانواده میگفت مهمانی بوده٬وبهانه های مختلفی می آورد و بالا خره بعد از چهارهفته سروکله اش پیدا شد در حالی که روی صورتش آثار کبودی و جراحت بود.کاشف به عمل آمد که آخرین باری که ازتهران بر میگشته اتوبوس تصادف میکند و چپه میشود و او جائی قرار داشته که همه روی او میافتادند و با وجود اینکه جوانی که در کنارش نشسته بوده خود را حائل او میکند ولی با این حال زخمی میشود و برای اینکه خانواده اش نگران نشوند چیزی نمیگوید و چند هفته صبر میکند تا کمی کبودیها و زخمها بهبود پیدا کنند.فکرمیکند که آسیب جدی ندیده و ماجرا به همین جا ختم میشود ولی غافل از اینکه فاجعه ای در راه است.بعد از مدتی مادر متوجه میشود پلک یکی از چشمها افتادگی دارد و وادارش میکند به چشم پزشک مراجعه کند.معلوم میشود در آن تصادف پرده چشمش پاره شده و باعث شده که کم کم دیدش را از دست بدهد.و بااینکه او از میکروسکپ استفاده میکرده ولی چون عادت داشته با چشم دیگرش کار کند متوجه این موضوع نمیشود.

عاقبت دکترها میگویند که اگر عمل کند احتمال بازگشت صددرصد بینایی خیلی کم است.تصمیم میگیرد برای عمل به خارج از کشور برود ولی هرچه دوندگی میکند به او ارز دولتی نمیدهند واوبه ناچار با هزینه شخصی به فرانسه به نزد برادر میرود که حالا به پاریس کوچ کرده.پزشکان آنجا هم میگویند دو بار عمل لازم است و احتمال دارد بیست در صد بیناییش باز گردد.و او از خیر این چشم میگذرد.میگوید راضیم به رضای خدا.حالا که آمده ام پول عمل را اینجا خرج میکنم و میگردم.وباز بعد از یکماه خوشحال و راضی برگشت و به سرکارش در آن شهر کوچک رفت.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دختر جوان از فردا شال و کلاه کرد و به دنبال کار رفت.آگهی های روزنامه ها را خواند.وقتی تماس میگرفت پشت تلفن میگفتند احتیاج داریم و تشریف بیاورید ولی وقتی خودش را میدیدند میگفتند قبلآ استخدام کرده ایم و دیگر جای خالی نداریم.چند ماهی گذشت تا او فهمید که کار بی کار.ولی چون میخواست از تحصیلاتش استفاده کند به سازمان شیروخورشید سرخ مراجعه کرد و گفت داوطلبانه و بدون دریافت حقوقی میخواهد به مردم خدمت کندوآنها با آغوش باز پذیرفتند.بعداز چند ماهی یکروز نماینده ای از سازمان زنان ایران برای بازدید به آنجارفت و از قضا با او روبرو شد.وقتی پای دردودل او نشست و فهمید موفق به یافتن کاری نشده نامه ای خطاب به نماینده حقوق بشر در ایران نوشت و به دستش داد.فردای آنروز به ملاقات آن شخص رفت و مشکلاتش را برایش گفت.و ایشان نامه ای خطاب به وزیر بهداری نوشتند و به دستش دادند.وقتی فردای آنروز به دفتر وزیر مراجعه کرد منشی دفتر گفت که به این زودی ملاقات امکان پذیر نمیباشد.دختر جوان گفت فقط نامه را به دست ایشان برسانید.وقتی آقای وزیر نامه را خواندند فورأآورنده نامه را به دفترشان خواستند.ووقتی او وارد دفتر شد آن مرد فروتن و انسان به احترامش از جا برخاست و به استقبالش رفت.وقتی دختر جوان به او گفت نمیدانستم برای کار فقط تحصیلات و تخصص لازم نیست و قد و اندام متناسب هم شرط است به شدت متأثر شد .از او چند روزی مهلت خواست و گفت سه روز دیگر با دفترشان تماس بگیرد.بعد از چندروز که با دفترشان تماس گرفت از او خواست فورأبه آنجا مراجعه کند.برایش کاری پیدا شد ،ولی در یک شهرستان .واو با خوشحالی به خانه رفت .با روبندیلش را بست ورفت که برای سیزده سال به خودش متکی باشد.

در خانه ای اطاقی اجاره کرد و مشغول کار شد.از آنجائی که آدم مهربان و مفیدی بود،به بچه های صاحبخانه درس میداد و در مقابل بچه ها گاهی شبها پیشش میرفتند که تنها نباشد و اگر مریض میشد خانم صاحبخانه برایش آشی میپخت و از او مراقبت میکرد.یکبار در جائی که اقامت داشت باپسر جوان صاحبخانه دعوامیکرد که به جای فوتبال بنشیند و درس بخواند تا حدی که یکروز پسرک به مادرش میگوید فریده خانم چقدر اجاره میدهد؟بیرونش کنید خودم اجاره اش را میپردازم.و حالا آن پسرک استاد دانشگاه است و همه موفقیتش را مدیون آن خانم است و هنوز بعد از سالها اسم اطاقی که مال او بود اطاق فریده خانم است.در محل کارش اگر خانواده ای میدید که توان مالی خوبی ندارند همه جور به آنها مساعدت میکرد و خلاصه به درد همه میرسید .و اینطور شد که این خانم کوچولو مورد احترام و محبت این شهر کوچک قرار گرفت تا حدی که رانندگان تاکسی از او کرایه نمیگرفتند و خودشان را مدیون خانم دکتر میدانستند.

ولی بد بیاریهای او به همین جا ختم نشد.خداوند برای امتحانش باز برنامه ها داشت.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:17  توسط ناهید یوسفی  | 

 

سالهای هزاروسیصدوسی و هشت و نه ما به خاطر ماموریت پدردربیجاربودیم.اون زمان ما جزء معدود خانواده هائی بودیم که یخچال داشتیم.ولی چه فایده.برق شهر با تاریک شدن هوا روشن میشد و سر ساعت دوازده خاموش میشد.اگر شبهاجائی مهمونی میرفتیم باید قبل از خاموشی برمیگشتیم وگرنه از چراغ فانوس استفاده میکردیم.توی یخچال که نمیتونستیم مواد غذائی بگذاریم .فقط توی مدتی که برق بود تا میتونستیم یخ توی فلاسک ذخیره میکردیم.

واینروزها بعدازحدود چهل و هشت سال اگه یخچالی داری که یخ ساز داره و با فشار یک دکمه یخ میاد و یا آب خنک٬باز هم چه فایده.چون وقتی سه ساعت برق شهر قطع میشه باید از تشنگی له له بزنی و بهترین راه اینه که یخهارو توی کیسه فریزر بریزی و ذخیره کنی وهمیشه پارچ آب توی یخچال داشته باشی.ودیگه اینکه همیشه چراغهای فتیله ای قدیمی رو آماده داشته باشی.و مثل ما شبها بجای چراغ خواب روشن بگذاری که یک وقت اگه نصف شب بیدار شدی و از قضا برق رفته بود جلوی پاتو ببینی.

به قول مامان به هر حال خدایا شکرت.به داده و نداده ات شکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط ناهید یوسفی  |