|
|
|
|
|
بچه ها در کنار هم بزرگ میشدند.بزرگترها به مدرسه رفتند و روزها گذشت تا اینکه پدر و مادر متوجه شدند رشد قد او به نسبت بچه های دیگر کند تر است و خواهر کوچکتر از او بلند تر شده.او را پیش پزشک بردند و معلوم شد دچار کم کاری غده تیروئید است و با توجه به امکانات پزشکی آن زمان ٬درمانها چندان موْثر نبودند و کم کم رشد قدیش متوقف شد.البته همه اندامها تناسب خودشان را داشتند .در خانه او مثل بچه های دیگر بازی میکرد٬درس میخواند٬شیطنت میکرد٬ولی درکوچه و خیابان از این به بعد باید نگاههای خیره رهگذران را تحمل میکرد و صدای بچه های بی ادبی که پشت سرش خانم کوچولو صدایش میکردند را نشنیده بگیرد.از لحاظ هوشی در سطح بالائی بود و با نمرات خوبی قبول میشد.اما این آخرین مشکلی نبود که باید با آن دست و پنجه نرم کند.گاهی گوشش چرک میکرد و هر از چند گاهی باید به پزشک مراجعه میکرد و عذاب شستشوی گوش و مشکلات دیگر را تحمل میکرد که در نهایت در سنین بالاتر به کم شنوائی منجر شد و استفاده از سمعک.ناگفته نماند که همه مشکلات را تحمل میکرد و اصلا از زندگی شکایت نداشت.به هر چه داشت قانع بود ودختر شادی بود. سالهای آخر دبیرستان بود که خانواده برای همیشه به تهران کوچ کردند.دیپلمش را گرفت و در رشته علوم آزمایشگاهی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.استادی داشتند که به او پیشنهاد داد برای آزمایشات کامل در بیمارستان بستری شود.درشهرری بیمارستانی بود به اسم بیمارستان رضاشاه کبیر.در آنجا از فرق سر تا نوک انگشتان پایش را معاینه کردند و همه جور آزمایشی انجام دادند و داروهای جدیدی برای هورمونهای بدنش تجویز کردند که برایش بهتر بود که مهمترینش ورمی که در صورت و بدنش داشت برطرف شد و این در روحیه اش تاثیر خوبی داشت.در دانشگاه دوستان خوبی داشت و همه دوستش داشتند.وحالا روز امتحان فرا رسید.آن روز دانشجویان برای آزمایش از خون یکدیگر استفاده میکردند ولی هیچ کس داوطلب نشد که رگ دستش را در اختیار او بگذارد٬حتی دوستان صمیمیش.و اینجا بود که استاد درمقابل چشمان حیرتزده دیگران آستینش را بالا زد و دستش را برای خون دادن جلو برد.حتماْقیافه شرمنده دوستانش تماشائی بوده.وحالا بامدرک لیسانس فارغ التحصیل شدو باید برای پیداکردن کار ٬وهر حقوق مسلمش بجنگد. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:43 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
میخواهم این بار از سرگذشت یک انسان بگویم.از زندگی یک زن از لحظه تولد تا مرگ.زنی استثنائی از همه جهات.میدانم مخاطبانم اندکند اما شاید همین تعداد برای کسانی تعریف کنند.برای جوانانی که همه چیز دارند و باز ناراضیند.شاید نوشتنم کمی طولانی شود ولی در نهایت تبدیل به یک پستش خواهم کرد.اگردرنوشته هایم وقفه ایجاد شد مرا خواهید بخشید.وقت کمی دارم و تایپ کردنم کنداست. در اواخر مرداد ماه یکهزاروسیصدوبیست و سه در یک خانه قدیمی تهران و در یک خانواده متوسط یک دختر متولد شد.اولین فرزند یک زوج جوان.از بدو تولد ضعیف بود و به همین خاطر به سختی نفس میکشید.اورا به نزد معروفترین پزشک اطفال آن زمان بردند.و پزشک بعد از دیدن دخترک آب پاکی روی دستشان ریخت وگفت امیدی به زنده ماندنش نیست .مادر طفل را به خانه برد و گریه کنان بالای سرش نشست و شروع به دعا کردن کرد.زنی در آن محله زندگی میکرد که به نام فاطمه طلعت معروف بود و کارش بند اندازی بود.در آن دوران برای خانمها سلمانی به صورت امروز نبود و زنانی بودند که برای کارهای سلمانی به خانه ها میرفتند.از قضا آن روز سروکله این خانم پیدا شد.تا اوضاع را دید گفت نگران نشو.عناب خواست.عناب میوه ایست به اندازه سنجد که خاصیت داروئی دارد.یک عناب به سر سیخ زد و روی آتش گرفت تا شروع به سوختن کرد و دود از آن بلند شد.آن وقت آنرا جلوی بینی بچه گرفت٬بعد از چند لحظه نفس بچه بالا آمد و کم کم طبیعی شد.اوزنده ماند ولی همیشه بدن ضعیفی داشت و زود بیمار میشد.سه سال بعد خواهری پیدا کرد و باز خواهر و برادرانی دیگر.هفت ساله بود که خانواده برای ماموریت به شهرستان کوچ کردند.خواهران و برادران دیگر از لحاظ سلامتی قوی بودند و مشکلی نداشتند. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:53 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال هم مثل پارسال خانم سیمین غانم کنسرتی برای خانمها به نفع بنیاد خیریه فیروزنیا برگزار کرد و مثل دفعات قبل خواهر جان من و مامان رو خجالت داد.اینطوری شد که سه شنبه گذشته به اتفاق خواهرم و دخترش و یکی از دوستانش به تالار وحدت رفتیم و ساعاتی رافارغ از روزمرگیها خوش گذراندیم.وحالا چند مطلب در حاشیه این روز. ۱ـخانم غانم همچنان آن صدای زیبا و رسایش را حفظ کرده و بدور از هر گونه تکلف و تکبر دو ساعت ترانه های قدیم خودش و چند آهنگ از خانم دلکش اجرا کرد.با توجه به اینکه صدایش خیلی شبیه دلکش است. ۲ـبا اینکه خیلیها بچه های بعد از انقلاب بودند همزمان با اجرای آهنگها اشعار رو حفظ بودند و به همراه خانم غانم میخوندن و این نشون میده که موسیقی خوب همیشه موندگاره. ۳ـباتوجه به اینکه اونجا هیچ آقایی حق ورود نداشت خانمها مانتو و روسریشونو بر میداشتند و بعضیها که عقده هاشون قلمبه شده بود با لباسهای آنچنانی اومده بودند.چند نفری هم پاشدند و شروع کردن به رقصیدن که خانمهای مسئول سالن اونها رو سر جاشون نشوندن و در جواب مامان که میگفت چه اشکالی داره برقصن میگفتند اونوقت همه میخوان برن اون وسط و دیگه نمیشه کنترلشون کرد. ۴ـدم در گوشیهای همراه رو میگرفتند و اون چند نفری هم که تونسته بودن قاچاقی بیارن تا روشن میکردن خانمهای حراست مثل اجل معلق بالا سرشون ظاهر میشدن.چون اونجا دوربینهای مدار بسته داشت.چرا ما نمیتونیم به حریم دیگران احترام بگذاریم؟این آدمها باعث میشن که بعدها جلوی همین چند کنسرت معدود هم گرفته بشه. ۵ـبا اینکه من با جداسازی خانمها و آقایون مخالفم ولی حالا که کنسرت خانمهای خواننده ممنوعه چرا هنرمندان دیگه از این اجراها نمیگذارن؟تا ما هم ساعاتی فارغ از همه قیدوبندها بتونیم دور هم باشیم٬باهم بخندیم٬ بخونیم ٬ فریاد بزنیم و حتی سوت بلبلی بزنیم؟ به هر حال جای همه خالی.البته فقط خانمها |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:21 توسط ناهید یوسفی
|
|
||