|
|
|
|
|
دیروز یکی از این کتابچه هائی که توش همش آگهی محله است رو انداخته بودند توی حیاط .وازاونجا که مامان هر مطلب کوچیکی رو دوست داره بخونه کتابچه رو گذاشتم روی میزش. بعدازیک ربع وقتی سرمو بلند کردم و چشمم به مامان خورد: مامان: مامان:آگهی سلمونی رو ببین چی نوشته.زیباترین گریم و میکاپ(خلیجی٬لبنانی٬اروپائی۲۰۰۸.) اینوببین٬نخستین بنگاه همسریابی و همسرگزینی.هرکسی حق انتخاب دارد.قسمت خود را انتخاب کنید٬نه در انتظار بنشینید.یعنی اجازه این شرکتها رو میدن؟ من:تازه ٬اگه اهل اینترنت باشی و از سر کنجکاوی کمی اونجا پرسه بزنی دو تا شاخ رو ی سرت سبز میشه. عالیجناب همسر در حالی که زیر چشمی منو نگاه میکنه: من: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:4 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر با پارچه گردگیری وارد اتاق پسر جوانش شد.نگاهی به دوروبرش کرد.پسرش شلخته بازی در نیاورده بود.مادرازمیزتحریرشروع کرد.درحالی که گردگیری میکردکاغذهاروروی هم دسته دسته میکرد.البته سعی میکرد خیلی همه چیزرو بهم نریزه چون پسرک میگفت شماباعث شدین کاغذهام گم بشه.بعدرفت سراغ ارگ پایه دار.وبعدکتابخونه پرازکتاب.به شیشه اش یک عکس از رمبو چسبونده شده بود.بعدنوبت طبقه بالای تختخواب شد.چراغ مطالعه٬چندتادیکشنری و کتاب و مثل همیشه یک حافظ.پسرعادت داشت حتماًهرشب حافظ بخونه.خیلی از شعرهاشو از حفظ بود.اگریک مصرع از حافظ میخوندی اکثر مواقع بقیه اشو ادامه میداد.حالا آکواریوم بزرگ که پراز ماهی بود.و طبقه زیرش که سنگهای قشنگ جورواجور چیده شده بود و کلی جک و جونور پلاستیکی٬مار٬سوسمار٬لاک پشت و از این چیزها.دیگه تمومه.نگاهی به درودیوارکرد و چشمش به خط خطهای پشت در افتادولبخند زد.خطهائی به طول دو سانت بافاصله های یک سانت و دو سانت.اینها نمودار رشد قد پسربودازوقتی که صاحب این اتاق شده بود.پائینیش کوتاهترازقد مادر و بالائی بیشترازقدش بود.حتی وقتی اتاقو رنگ میزدن مادر نگذاشت روی این خطهارو رنگ بزنند. بچه ها چه زود بزرگ میشن و بابزرگ شدنشون رنگ خاطره میزنند توی زندگی مادرها.خاطره هائی که اگر چه کوچیکند٬ولی خستگی رو از تن اونها در میکنند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:7 توسط ناهید یوسفی
|
|
||