|
|
|
|
|
پسرکوچولوهنوزدوسالش تموم نشده نشده بود.ولی قشنگ حرف میزد.ولی هنوزبعضی کلمه هارو نمیتونست درست تلفظ کنه.چند تا دوست همبازی داشت که اکثراًازش بزرگتر بودن ولی بازیش میدادن و دوستش داشتن.اون بچه ها شبها ساعت نه که برقها هم قطع میشد میرفتن توی کوچه و الله اکبر میگفتن.البته بیشتر براشون بازی بود چون سنشون اونقدر نبود که هدفی داشته باشند.پسرکوچولو هم دلش میخواست با بچه های دیگه بره توی کوچه٬مشتهاشوگره کنه و با همه وجودش فریاد بزنه.بالاخره مامانش اجازه داد.دیگه او هم هرشب بابچه های دیگه میرفت و از ته گلوش فریاد میزد:الله لله ..الله لله (شمابروزن الله اکبربخونید)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:22 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب موقع خواب به کارهائی که باید امروز انجام میدادم فکر میکردم.ازجمله اینکه برم با شلنگ هرچی برف توی حیاط و توی کوچه جلوی در خونه مونده بشورم و از تمیزیش کیف کنم.خوابیدم و صبح که چشمامو باز کردم دیدم وااااای چه خبره.خداداره پنبه ما آدمهارو میزنه.باید خرید هم میرفتم.ازاونجائی که وقتی زمینها برفه دیگه خودمو تو خونه حبس میکنم به عالیجناب همسر گفتم برو برام خرید کن.بعد پشیمون شدم.گفتم نمیخواد تو میری هر چی میوه یخ زده است میخری و دیگه اینکه با خودم فکرکردم یعنی چی که همش میترسم زمین بخورم.تصمیم گرفتم خودم برم بیرون. عالیجناب همسر رفت که پله ها و حیاط و کوچه رو کمی پارو کنه. عالیجناب همسر در حال پارو کردن کوچه. آقای همسایه در ضمن سلام و علیک:هنوز که داره برف میاد ٫ چراحالا پارو میکنید؟؟؟؟؟ عالیجناب همسر:قدیمها وقتی که شهبانو میخواست جائی بره مسیرشو قالی پهن میکردن.حالا ما پارو میکنیم. آقای همسایه:مگه شهبانو خیال دارن جائی تشریف ببرن؟ عالیجناب همسر:بله میرن خرید.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:26 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان تعریف میکنه زمانی که بچه بوده و اون زمونها هنوز برق به مملکت ما نیومده بوده٬مادر بزرگش هرروزصبح چراغ گردسوزوفتیله ای رو پرازنفت میکرده و حبابش رو میشسته تا برای شب آماده باشه. این شبها که اکثزاً نصف شبها برق میره و منهم میخوام مامان اگر نصف شب بیدار شد خونه تاریک نباشه هرروز صبح چراغ فتیله ای قدیمی رو نفت میکنم و حبابش رو میشورم و وقت خواب روشن میکنم. فکرنمیکنیداین خیلی قشنگه که داریم برمیگردیم به زمون مادربزرگ مادربزرگمون؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:13 توسط ناهید یوسفی
|
|
||