تبليغاتX
پاک بوم
 

قدیمها هوای کره زمین سردتر از حالا بود و بیشتر شاهد برفهای سنگین بودیم.....اما اصلاًیادم نمیاد که ما رو برای برف و یخبندون تعطیل کرده باشند....هر چند که بیشتر تعطیلیهای این روزها بخاطر کمبود سوخته...ولی کلاًبچه های حالا ناز پرورده شدند......من در تمام مدت تحصیلم حتی یک روز غیبت نداشتم......حتی اگر مریض میشدیم حق غیبت کردن نداشتیم....هرچند که اصلا یادم نمیاد که مریض شده باشم......تغذیه اون زمان......و مواظبتهای خاص پدرم باعث میشد که ما به ندرت بیمار بشیم....گذشته از اینها بچه های اون زمان از لحاظ شخصیتی قویتر بودند.....بهتره یک خاطره از اون زمونها براتون بگم که بیشتر با روش تربیتی او ن موقع آشنا بشید...

کرمانشاه بودیم.....تازه رفته بودم کلاس اول دبستان......دبستان سعدی......شش سالم بود...اون زمان بچه ها از هفت سالگی میرفتند مدرسه....ولی من رو استثناً قبول کرده بودند......کرمانشاه هم چون از مناطق سردسیر ایرانه زموستونهاش زودتر شروع میشه .......اون روز مامان هم با من اومد مدرسه که یک سر به دفتر بزنه.......اون موقعها ما یک پوتینهائی میپوشیدیم که پلاستیکی بود و آب داخلش نمیرفت...بهش میگفتیم بوت.......که حالا میفهمم اسم انگلیسی چکمه است....اون روز وقتی وارد حیاط شدیم .... پوتین من گلی شده بود....و اون جوری حق نداشتم برم سر کلاس......وسط حیاط مدرسه یک حوض بزرگ بود.....رفتیم سر حوض و مامان دولا شد که کفشهامو بشوره....هنوز دستشو توی حوض نزده بود که صدای آمرانه ناظممون در جا میخکوبش کرد.....و مامان ایستاد.......خانم ناظم به مامان گفت که شمابروکنار.......خودش باید یاد بگیره که پوتینشو بشوره......و شما یک دختر شش ساله رو مجسم کنید که با آب یخ حوض داره کفششو میشوره.........

ما اونجوری بزرگ شدیم......و بچه های امروزی رو ببینید که چطور بزرگ میشند...

همین سختیهای کوچیکه که به شخصیت ما شکل میده.....و برای سختیهای بزرگ آینده آماده میکنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:19  توسط ناهید یوسفی  | 

 

از محاسن خونه بزرگ اینه که هیچ چیزی رو دور نمیریزی.....البته من سعی میکنم دوروبرم رو خلوت کنم......ولی خوب ...اینجا خونه مامانه.......خواهر و برادرها هم هر چیزی رو که نخوان میارن اینجا....لباس نو و نپوشیده ای نصیب یکنفر دیگه میشه....یا به کسی که احتیاج داره بخشیده میشه ...و بعضی چیزها که ممکنه یک روزی به درد کسی بخوره روانه انباری روی پشت بوم میشه.....به قول دوستی......اینجا هر چیزی که لازمت بشه پیدا میشه......

دیروز یکی از همسایه ها اومد و پرسید ...توی دم و دستگاه شماکرسی پیدامیشه که این زمستونی به ما امانت بدید؟.....و اینطوری شد که عالیجناب همسر و حاج آقای همسایه کرسی قدیمی رو از انباری کشیدند بیرون و آوردن پائین........چطوری میشه که یک شئی کم ارزش اینهمه خاطره رو در ذهنت زنده کنه؟.....شب خوابیدنها زیر این پناهگاه گرو و نرم.....بازی کردنها و بپر بپر هاش....و ...و......وقتی داشتند از در میبردنش بیرون یاد اون روزی افتادم که بابا و مامان نبودن....و آقای شفیعی و خانمش که از دوستهای قدیمی ما بودن اومده بودن....و در جواب دعوت ما که زیر کرسی بنشینند.....خانوم شفیعی گفت:....به شرط اینکه به یک سوال من راستشو جواب بدین.....زیرش که ن....چ.....س....ی...د...ی...ن؟ ما:...................نههههههههههههه........قسم میخوریم...

ومن...در اون لحظه:.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:37  توسط ناهید یوسفی  | 

 

برگشتم.....با کلی انرژی .......

تا برگشتم.....دیدم دختر خاله مامان فوت کرده......از مامان چند سالی کوچکتر بود و از لحاظ جسمی خیلی مشکل نداشت.....چند روزی بود که از سفر سه ماهه به سوئد برگشته بود....رفته بود پیش دخترهاش...یک مرتبه میگه قلبم....و تموم.......خوش به حالش مرگ راحتی داشت.....مامان هم مثل اکثر ما ایرانیها زود لباس سیاهشو میپوشه....و دیگه تا مدتی نه سرشو کوتاه میکنه و نه حتی رنگ میکنه.....من اصلاً به این چیزها اعتقادی ندارم......میگم تا زنده هستیم قدر همدیگه رو بدونیم...و به هم محبت کنیم.....وقتی که مردیم این چیزها دیگه فایده ای نداره.....از لباس سیاه هم بدم میاد....

چه هوای خوبی شده تهرون.......سرده...ولی تمیز با خیابونهائی که شبها وقتی نور چراغها و ماشینها روش منعکس میشه...جون میده برای عکاسی.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:44  توسط ناهید یوسفی  |