|
|
|
|
|
بیشتر ایرانیها وقتی مهاجرت میکنند و به کشور دیگه ای برای زندگی میرن به مرور زمان از لحاظ اخلاقی تغییر میکنن.....یکی اینکه چون از محیط پر تنش به جائی میرن که از نظر خودشون امنیت و آرامش دلخواهشون رو داره به یک آرامشی میرسند که توی رفتارشون کاملاً مشهوده....و آرامششون به اطرافیانشون هم منتقل میشه.....و دیگه اینکه چون از خانواده دور میشند و باید به خودشون متکی باشند...کم کم وابستگیهاشون رو از دست میدن (اشتباه نکنید محبتشون رو نه..) .....وخیلی خصوصیات مثل خاله زنک بازی و توقعات زیادی از اطرافیان که جزء لاینفک فرهنگ ماست رو هم از دست میدن......با هر کس که دوست دارن رفت و آمد میکنند واگر از شخصی خوششون نیاد اصلاً تحویلش نمیگیرند....کاری که متاسفانه ما اینجا نمیتونیم انجام بدیم.....(.آخ دلم میخواد دم بعضیهارو بچینم.... ولی......گاهی استثنا هم وجود داره......من خانواده ای رو میشناسم با اینکه خیلی ساله که اینجا نیستند......هم زندگی خودشون پرتنشه و اینو به دیگران هم منتقل میکنند....و هم تک تکشون اهل حرف و سخن و.....تو چی گفتی ...و اون چی گفت هستند...........متاسفانه.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 1:32 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا مجبور شدین روی مبلهائی بنشینید که روشون رو با کاور پوشوندن؟...حس بدیه.....من تا به حال هیچ کجا به جز مشهد ندیدم که برای مبلهاشون کاور بدوزند....پیراهن مبل با پارچه های قشنگ برای اینکه تمیز بمونند قابل قبوله......من خودم چون مبلهامون زود کثیف میشن روشون از بافتنیهای دستبافت مامان می اندازم....ولی اینکه حتی وقتی مهمون دارند کاور روی مبلها رو بر ندارند رو نمیتونم قبول کنم........اینکه مبلهائی به این گرونی میخرند که حتی دلشون نمیاد روش بنشینند بنظر خنده داره........روی مبلها کاور.....روی میز ناهار خوری و صندلیهاش کاور....حتی روی سکوهای آشپزخونهُ اوپن هم کاور.....من احساس میکردم صاحبخونه هم روی خودش کاور کشیده......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:16 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما دیشب از مشهد برگشتیم..........طولانی ترین سفری که تا به حال به مشهد داشتم .... وقتی در حیاط رو باز کردم......دیدم پرتقالهای درختمون زرد شدن و دارن میرسند........و وقتی وارد ساختمون شدم...فضای آروم خونه....احساس آرامشی بهم داد....دلم براش تنگ شده بود.......واقعاً هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه.....هر چند که خیلی خوش گذشت.......عالیجناب همسر خونه رو تمیز نگه داشته بود...بیشتر از همه یخچالو........توشو حسابی جارو کرده بود...... بعد سر فرصت غیبت این مدت رو جبران میکنم.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:9 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مکان:کلاس اول دبیرستان پسرانه ای در مشهد.... دبیر(ضمن تعریف خاطرات نو جوانی)....وقتی هم سن شماها بودم....سویچ ماشین بابامو یواشکی برمیداشتم ووقتی حواسش نبود ماشینو برمیداشتم و میزدم خیابون.... ایمان:آقا اجازه؟.......بهتر نیست بجای این مطالب که بد آموزی هم داره......درستون رو بدین..؟.... دبیر:....با عصبانیت...::::بیررررررررررررررووووووووووووووون |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 1:58 توسط ناهید یوسفی
|
|
||