|
|
|
|
|
وقتی پژما ن تقریباً یک ماهه بود یک روز دیدیم روی لپهاش دون دون قرمز شده...بردمش پیش دکتر خودش.... گفت چیز مهمی نیست...و یک پماد داد که روزی سه بار بمالم....یکی دو روز گذشت و دیدم فرقی نکرده...دوستی آدرس یک پزشک متخصص پوست رو بهم داد....یک دکتر که تازه از ایتالیا اومده بود و مطب زده بود و تقریبا ما جزء اولین مریضهاش بودیم...(بعدها برای خودش اسم و رسمی پیدا کرد و مطبش جای سوزن انداختن نبود)......وقتی پمادی که دکتر داده بود نشونش دادم خیلی عصبانی شد....گفت این پماد کورتون داره و برای نوزادی با این سن ضرر داره.....و گفت این یک جور حساسیته و خودت باید پیدا کنی که به چی آلرژی داره.........و فرمول یک دارو رو نوشت که بدهم دارو خانه بسازه......خلاصه پماد ساخته شد و با اولین استفاده کاملا اون دون دونا محو شدند....و منهم متوجه شدم که به پارچه رو بالشی حساسیت داره...و موضوع تموم شد....چند بار دیگه هم از این چیزها پیش میومد....مثلاً به نوع پوشک.....با اینکه اون زمان ایران این محصولات رو تولید نمیکرد و همه خارجی بودند...ولی به بعضی مارکها حساسیت داشت ..و هر بار این پماد معجزه میکرد....واین داروی معجزه گر گوشه یخچال جا خوش کرد و من در خیلی موارد برای دیگران هم استفاده کردم.....وبرای خودم طبابت میکردم......حالا از این حرفم جا نخورید ها......هنوز هم بعد از سی سال توی یخچاله و اثر خودشو از دست نداده و دیروز بداد خودم رسید.......ولی دیگه خیلی توی ظرفش نمونده......یعنی اگه من بگردم و دکتر رو پیداش کنم برام دوباره فرمولشو مینویسه؟...... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:30 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
من معمولاً وقتی صبح میخوام برم خرید...شب ....قبل از خواب کیف و هر چی که لازم باشه میگذارم روی میز ناهار خوری که توی هال هست...تا فردا چیزی رو فراموش نکنم......پریشب هم همین کار رو کرده بودم....و چون باید پول برای جائی حواله میکردم یک دسته اسکناس هم گذاشته بودم.....مامان وقتی دید گفت:این پولها رو این جوری نگذار اگه دزد بیاد راحت برمیداره.....بهش گفتم :بهتره....وقتی آقا دزده پولها رو ببینه برمیداره و دیگه خونه رو زیر و رو نمیکنه........خلاصه....رفتیم خوابیدیم......از قضا یک کاغذ هم روی میز اطاق بود که نصف شب باد میزنه و می افته روی زمین........هوا روشن شده بود که مامان بیدار میشه و کاغذ رو روی زمین میبینه....با خودش میگه ای دل غافل آقا دزده اومده و پولها روبرداشته و برامون یادداشت گذاشته...میره کاغذ رو بر میداره و میره سراغ پولها ...میبینه سر جاشه......مامان منو میبینید؟.........راجع به دزد هم فکر میکنه یک دزد امروزی رو تصور میکنه که برای صاحبخونه یادداشت میگذاره........اونوقت قیافه این مامان رو مجسم کنید وقتی توی اداره یا جائی کار داره طرف میگه:حاج خانوم.....امضا میکنی یا انگشت میزنی؟....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:2 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک کلاس سوم دبستان رو تموم کرده بود....تابستون بود و تعطیلات....و شیطنتهای کودکی.....کتاب خوندن....دوچرخه سواری با بچه ها توی کوچه......شوهر خاله پسرک یک کارخونه تولید تریکو داشت....به پسر کوچولوی ما پیشنهاد کرد برای اینکه هم سرش گرم بشه و هم پول توجیبیشو خودش در بیاره بره توی کارخونه کارگری کنه....که بزرگ بشه....و با مشکلات زندگی مردم از نزدیک آشنا بشه..... پسرک یک دست لباس کار توی ساکش گذاشت و هر روز با قابلمه غذا میرفت سر کار...مزدش روزی ده تومن بود......با جدیت کار میکرد و دوست داشت ناهار رو با کارگرها بخوره.....کلی ذوق میکرد و شبها خسته و کوفته میومد خونه......ولی یک وقتها توی کارخونه خراب کاری میکرد....یک روز شوهر خاله اش خسته بود...رفت توی اطاق پشت دفتر چرتی بزنه....به همه سپرد هر کس با من کار داشت بگید که نیستم...ولی اون موقع کارگر کوچولوی ما نبود که بشنوه......بعد از مدتی یکی اومد و با مدیر کار داشت...بهش گفتند که نیست....پسرک گفت:چرا هست...توی اطاق پشتی خوابیده... یکروز دیگه شوهر خاله چند تا مهمون غریبه داشت که باهاشون هم رودربایستی داشت.....پسرک وارد دفتر شد و دوروبرش رو نگاهی کرد و گفت:اینجا حزب اللهی داریم؟..........شوهر خاله خودشو جمع و جور کرد از این جور خرابکاریها که بگذریم.....خودش خیلی لذت میبرد....وسط کار هم اجازه میگرفت و یک سری به مغازه جیگرکی بغل میزد....و قیافه اش رو با تیپ کارگری مجسم کنید که می نشست و دستور چند سیخ دل و جیگر میداد....و کسی که روزی ده تومن حقوقش بود روزی بیست تومن دل و جگر میخورد.... تا اینجاش اشکالی نداشت....ولی یک وقت مامانش دید نه تنها داره کار میکنه ...بلکه با تکیه کلامها و فحشهای طبقه کارگر هم آشنا میشه..... قابل توجه کارگر کوچولوی قصه:....امروز از جلوی اون جگرکی رد میشدم....حالا دیگه خیلی تمیز و شیک شده.....ولی من هنوز اون پسرک کارگر کوچولو رو میدیدم که داشت با ولع به لقمه ها گاز میزد..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:5 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
ممنون از تمام دوستانی که این مدت به من سر زدند........ مهمونهائی که برای خرید عروسی اومده بودند رفتند و من چند روزی مشغول تمیز کردن خونه بودم....یک ترانه قدیمیه که عقیلی میخوند...... وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم واسه دل دیوونه ام شیرین زبونی کردم آخه قرار بود مهمون عزیزی بیاد........کم موند.....ولی غنیمت بود......و...لحظه آخر...بوسیدمش.....پشت سرش آب ریختم ....و به خدا سپردمش..... آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش پ-ن:..از پی آمدهای مهمون عزیزه که همش شعر ورد زبونمه.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:14 توسط ناهید یوسفی
|
|
||