|
|
|
|
|
این روزها باز هم از شهرستان مهمون دارم.....خوبیش اینه که اومدن خرید عروسی......برای همین کمی سرم شلوغه...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:44 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب ساعت یک و نیم بود که آنلاین شدم......دوستی تا چراغ روشنم رو دید گفت...خانوم یوسفی این موقع اینجا چه میکنید.؟.... خواهر زاده ام برای من و مامان بلیط کنسرن سیمین غانم رو خریده....مامان بهش میگه اولین باری که تالار رودکی رفتم مامانت منو برده بود.....دومین بار هم تو داری میبری....حتماً دفعه سوم دختر تو میبره....... وقتی پژمان بچه بود یک کتابی میخوند به اسم قصه های من و بابام....منهم باید یک کتاب بنویسم به نام قصه های من و مامان....... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:15 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
همچنان با شاهنامه مشغولم......فردوسی میگه که فریدون ضحاک رو به بند میکشه و در بلندیهای البرز به زنجیر میکشه...... مامان یک پسر خاله داره که با هم همسن هستند....فقط دو ماه با هم تفاوت سنی دارند......وداستانها از بازیهاشون و کتک کاریهاشون میگن....که هر وقت مادر بزرگش میبینه مامان داره کتک میخوره ..به پسر خاله اش میگه اینو نزن....یتیمه.....خدا قهرش میگیره......خلاصه این پسر خاله از کوهنوردهای برجسته ای بوده که اکثر قله های دنیا رو فتح کرده......امروز داشت ماجرائی رو تعریف میکرد که نزدیک قله دماوند اتفاق افتاده بوده که نزدیک قبر ضخاک بوده....... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:39 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
تلویزون یک سریال میده به اسم چهل سرباز....وقتی تبلیغشو دیدم خوشحال شدم...چون از این جور سریالها خوشم میاد...اما با کمال تاسف کارگردان محترم اومده یک شلم شوربائی ساخته که نگو.....سه موضوع مختلفو در کنار هم پیش میبره که لطف شاهنامه رو از بین میبره جدا از اینکه فقط روی نبرد رستم و اسفندیار تکیه داره.....اما هر چی که بود یک حسنی داشت.....اون این بود که باعث شد من از خودم خجالت بکشم.......من که از وقتی خوندن و نوشتن یاد گرفتم همیشه کتاب دستم بوده و میتونم ادعا کنم که بیشتر کتابهای کلاسیک جهان رو خوندم.......هیچوقت شاهنامه رو دستم نگرفتم برای خوندن....اونجوری که مثلا دن آرام....یا جان شیفته....یا ...جنگ و صلح....و این باعث شرمندگیه....و این شد که...برای جبران این غفلت... این روزها شاهنامه دستمه و توی حال و هوای جمشید و ضحاک و کاوه آهنگر هستم....و باید اقرار کنم اونقدر شیرینه که دلم نمیخواد به زمینش بگذارم.......فعلاً رسیدم به نبرد منوچهر با سپاه سلم و تور به خونخواهی پدرش........وجالبه بدونیدیکی از سردارانش نریمان هست.....جد رستم دستان.......گاهی چند خطی از شعرهاشو اینجا مینویسم.....الان که نیمه شبه.....ومن کند در تایپ کردن....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 2:34 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچی نشده....اتفاقی نیفتاده....میتونه کسی در مورد این نوارها کمکم کنه؟.....پرسیدم که اگه بخوام اینها رو تبدیل به سی دی کنم خیلی هزینه میبره و شاید کیفیتش هم خوب در نیاد.....کسی هست که خودش بتونه این کار رو انجام بده و توی وبلاگش بگذاره.....چون من از این کارها سر در نمیارم....به هر حال من آماده ام که اینهارو در اختیار همه قرار بدم......پس یکی کمکم کنه....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:45 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
پژمان از خاطرات کودکیش گفته بود و نوارهای قصه ای که گوش میکرد....و نیکی هم از نوارهای سانسور شده ای که خریده بود....یادم افتاد که کلی از این نوارها رو هنوز نگه داشتم....برای نوه آینده ام که الهی قربونش برم......... نیکی جون.......حسن و خانوم حنا رو میخواستی چرا به من نگفتی؟...و علیمردان خان رو.......میخواهی بدم برات بریزند رو سی دی؟............ راستی.....همه نمیتونند توی بلاگسپوت کامنت بگذارند....؟...یا بخت بد منه.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:52 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مهمونهای ما رفتند....تا مهمون بعدی...... چون ما خونه پدری زندگی میکنیم و از قدیم و ندیم در این خونه به روی همه باز بوده....و به قول معروف همیشه سفره پهنه...طبیعتاً منهم با شرایط موجود کنار میام هر چند که بعد از فوت پدرم این آمدنها کم شده...ولی همچنان ادامه داره...نه تنها فامیل بلکه غریبه ها.....مثلاًساعت ده شب یکی از اقوام شهرستانی زنگ میزنه که یکی از دوستان پسرش برای خرید به تهران اومده و چون کارش تموم نشده شب باید تهران بمونه...میشه شب بیاد اونجا؟... حالاکمی راجع به آداب مهمانی رفتن بگم...... قبل از اینکه به سفر برین چند روز قبلش یک زنگی به صاحبخونه بزنید و ازش بپرسید مهمون دیگه ای نداره...یا برنامه خاصی....و بگید چند روز میمونید...نه اینکه وقتی راه افتادید تلفن کنید و بگین...ما ساعت هشت صبح میرسیم........و صاحبخونه نمیدونه که برای چند روز آینده اش چه برنامه ریزی بکنه. وقتی میرین سفر همراه با مسواک حوله هم با خودتون ببرید ...تا از صاحبخونه حوله حموم بخواهید و روز آخر اشتباهی با خودتون هم ببرید.... وقتی یک هفته جائی هستید.....صاحبخونه در عین حال که ازتون پذیرائی میکنه...مجبور نیست برنامه غذائیشو به خاطر شما عوض کنه و سرخ کردنی درست کنه.....شما باید خودتونو با اونها وفق بدین...چون مجسم کنید ما سه ماه تابستون غذاهای سنگین بخوریم......همین جوریش هم وقتی مهمونهامون میرن تا چند روز فقط حاظری میخوریم تا معده هامون یک نفسی بکشند.......قیافه منو مجسم کنید که قیمه خوشمزه ای درست کردم و نیم ساعت قبل از شام طرف بنشینه نون و ماست بخوره و دیگه سر سفره شام نیاد.... بهداشت فردیتون رو رعایت کنید و مخصوصاً وقتی از توالت بیرون میائید دوروبرتون رو یک نگاهی بکنید تا از خودتون یادگاری بجا نگذاشته باشید.......در مورد خونه ما باید بگم ما طبقه همکف یک توالت فرنگی داریم..که کنترلش برام آسونه...ولی طبقه بالا یک توالت وطنی داریم که من گاهی میرم و سری میزنم و تمیزش میکنم....ولی گاهی با قیافه عصبانی عالیجناب همسر روبرو میشم که میگه برو یک نگاهی به بالا بکن....... در هر اطاق یا کمدی رو باز نکنید و به هر سوراخ و سمبه ای سرک نکشید.... اینها نکته های کوچیک و بی اهمیتی هستند که آدم رو خسته میکنن........هر چند که هر کس بیاد با لبخند استقبال میشه و با خوشروئی بدرقه........و اگر عالیجناب همسر ما هم گاهی اخمی بکنه و متلکی بپرونه..(چون از مهمون خوشش نمیاد...)..من و مامان با محبتهای مضاعفمون...موضوع رو ماست مالی میکنیم........ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:40 توسط ناهید یوسفی
|
|
||