|
|
|
|
|
خسته ام.....دلم لک زده برای کمی تنهائی.....سکوت...آرامش........سینما....تاتر.....شبها وبگردی...تا دیر وقت.....خواب صبح..تا هر وقت دلت بخواد..بدون اینکه نگران باشی که کسی بی صبحانه نمیمونه....آخرین بار که سینما رفتم کی بود؟......یک قرن پیش؟....... دو ما ه اخیر مهمون داشتیم...پشت سر هم.....یکی اومده...وقتی رفته....تا خونه رو سروسامون دادم....ملافه ها رو شستم.....یک سری دیگه اومدند....و اونها که رفتن.....باز از نو........مهمون حبیب خداست......پذیرائی میکنم.......با روی خوش........خوبه...به شرط اینکه مشکلاتشون روهم با خودشون بار نکنند و بیارند و ...بگذارند رو دوش ما.....و دیگه اینکه وسطش یک آنتراکتی به ما بدن.....واسه امشب کافیه...چون فردا ناهار مهمون دیگه ای هم دارم......عجب پوست کلفتم من.......نصف شبی اومدم اینجا برای دردودل...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 3:9 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ده ونیم شب نوزدهم تیرماه هزاروسیصدوبیست و شش.......در همسایگی مادر من عروسی بود....اون موقعها رسم بود که میرفتند روی پشت بام برای تماشای عروسی خونه همسایه....مامان دردش میگیره و میاد توی حیاط......و من بدون قابله....وبدون ادا و اصول زائوهای امروزی به دنیا میام.....به همین سادگی....پدرم اون زمان ماموریت بود و تا سه ماهگی منو ندید...دختری که ترجیح میداد پسر بود.....ولی بعدها خیلی دوستم داشت.......چون مثل خودش یک دنده بودم و کمی تند خو.....سخت گیر و رک گو....که هیچ کس از نیش زبونم در امان نبود....مادرم قبل از من دو دختر آورده بود که دومی عمر کوتاهی داشت....پس من دومین فرزند بودم و بعدازمن یک دختر و سه پسر بدنیا اومدند....قشنگترین دوران زندگیم اون زمانی بود که بی خیال مشکلات روزگار در خونه پدری توی سروکله هم میزدیم...و از زندگی لذت میبردیم.....اهل کتاب بودیم و بازیهای پر جنب و جوش اون زمونها.....طناب بازی....قایم موشک.........توپ بازی و داژبال(حالائیها بهش میگن وسطی)....و روزهای گرم تابستون توی خونه های قدیمی خنک اون زمون.....یک قل دو قل ......تخته نرد.....و یواشکی بابا پاسور چون بابا از ورق متنفر بود.....و دلشوره های شب امتحان که فکر میکردیم بزرگترین غصه دنیاست...نمیدونستیم غصه هائی هم هست که هیچ جوری درمون نمیشه.....یک دفعه چشممو باز کردم و دیدم عاشق شدم و رفتم خونه مردی که بعد از سه سال عشق و عاشقی هنوز نمیشناسمش..و توی اجتماعی که همش باید بجنگم..... با همه چیز و همه کس.....مشکلات مالی و فامیل شوهری که فرهنگشون از زمین تا آسمون با من فرق داره...........خلاصه...... حالا که به گذشته نگاه میکنم......هم خوشی داشتم و هم ناخوشی.....یک اشتباهاتی کردم که با هیچ پاک کنی پاک نمیشه.....و همیشه یک گوشه قلبمو فشار میده....و در عوض گاهی یک کارهائی انجام دادم که الان از قدرت و استقامت وگذشت اون موقعم تعجب میکنم....و از خودم احساس رضایت میکنم..... و در مقابلش چیزهای با ارزشی دارم که با دنیا عوضشون نمیکنم.....که گرانبها ترینش یک پسره که نمونه یک فرزند صالحه که آرزوی هر مادریه........رویهم رفته زندگی خوبی داشتم و برای آینده نقشه ها دارم.........سعی میکنم از اجتماعی که توش زندگی میکنم عقب نمونم ...واز باقیمانده عمرم از زندگی استفاده کنم........از تولد بازی و کادو و این چیزها هم خوشم میاد.... ممنون از تمام کسانی که روز مادر و پیشاپیش تولدمو تبریک گفتند.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:6 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان بعد از مدتها دوباره جدول باز شده.....رفتم براش مجله جدول خریدم....ار اونهائی که حروفشون درشته...دیروز وقتی مجله دستشه میگه.:....ببین ناهید....دستم داره میلرزه........ من:خوب مامان جون طبیعیه....پیر شدین دیگه..... مامان:... من: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:4 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک رفته بود کلاس دوم.....دیگه خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بود.....یکروز اومد خونه و به مامانش گفت بهمون انشا دادند.....منظره پشت پنجره اطاقتون رو تعریف کنید....پسرک عزا گرفته بود که چی بنویسه....مامانش گفت این که غصه نداره....برو لب پنجره و بگو چی میبینی....پسرک رفت و گفت توی حیاطمون یک باغچه داریم...که توش سه تا درخت سیبه و یک درخت گیلاس.....و چند تا بوته رز....و....و....و.......مامانش گفت دیدی چه راحته.....کافیه هر چی فکر میکنی بنویسی.......و اون اولین انشای زندگیشو نوشت.......پسرک که حالا برای خودش مردی شده وبلاگ هم مینویسه....و مامانش هر وقت که اونو میخونه یاد اولین انشاش می افته......همون انشائی که هنوز به همراه انشاهای زیاددیگه نگه داشته.......این مامان از اون آدمهائیه که عاشق یادگاری جمع کردنه......یادگاریهای کوچیک و خاطره انگیز...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:51 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا گیر یک آدم پرحرف افتادین؟....اونجوری که دلتون بخواد سرتونو بکوبید به دیوار؟........کسی که هیچ جوری حواسش پرت نمیشه؟......تلفن که زنگ میزنه...یا یک کاری که پیش بیاد پاوز بگیره......و کارت که تموم شد از همون نقطه ادامه بده؟......اگه یک روزی من همین کار رو کردم تورو خدا بی رودربایستی بگین خفه شو.....قول میدم ناراحت نشم........خیلی وحشتناکه وقتی آدم سنش بره بالا پرحرف و غرغرو بشه......سعی میکنم من اینجوری نشم..........قسم میخورم..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:46 توسط ناهید یوسفی
|
|
||