|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود.....یک مامان بود که یک پسر شیطون و دوست داشتنی داشت....این کوچولو همه عشق و زندگی مامانش بود....و مامانش از اون کسانی بود که عشق و محبتش رو ابراز میکرد....بر عکس بعضیها که همه چیز رو توی قلبشون نگه میدارند....نمیدونم کدوم درسته و کدوم غلط...به هر حال مامان قصه ما دوست داشت گاهی پسر کوچولوش رو بغل کنه و قربونش بره....بعضی وقتها که پسره شیطون گولش میزدو مامانش رو ناراحت میکرد.....وقتی میدید که مامانش ازش ناراحته با خودش فکر میکرد ...نکنه مامانش دیگه دوستش نداره.....طاقت نمی آورد و میرفت ازش معذرت میخواست ودستشو دور گردن مامانش حلقه میکردومیگفت:هنوز دوستم داری؟...........مامان:بله که دارم.....هر چقدر هم منو ناراحت کنی بازم دوستت دارم.....پسرکوچولو:قربونم میری؟.............. حالا اون پسر کوچولو برای خودش مردی شده و از مامانش خیلی دوره.......ولی مامانها رو که میشناسید.....هنوز اون بچشمش همون پسر کوچولو هست و همه زندگیش......و گاهی که دلتنگش میشه بهش زنگ میزنه و قربون صدقه اش میره.......مامان:هنوز دستم داری؟...........پسر کوچولوی سابق:معلومه که هنوز دوستت دارم.......مامان:منو فراموش نکردی؟............پسر کوچولوی سابق:هرچقدر هم کاروگرفتاری داشته باشم هنوز فراموشت نمیکنم و بیادت هستم..... بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.....پائین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود....قصه ما به سررسید....نه نرسید.......حالا حالاها ادامه داره........کلاغه هم هنوز تو راه خونشه...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:1 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها مهمون داریم....یکی از دوستان قدیمی به اتفاق خانوم و پسرشون..از مشهد اومدند.....پسرشون که اسمش علیرضا است دوران آموزشی سربازیشو تهران بوده و بیشتر مواقع پیش ما میومد.......برای همین اون دوران رو بهترین روزهاش میدونه...البته اون موقع پژمان هم بود و همصحبت خوبی براش بود......البته اینها مهمون پردردسر ما نیستند..... پنجشنبه زن برادرم تلفن کردوما رو به اتفاق مهمونهامون برای جمعه ناهار دعوت کرد خونشون.....ماهم صبح جمعه سرحال و قبراق از خواب بیدار شدیم ...و خوشحال بودیم که میریم مهمونی که زنگ در رو زدند......وقتی از پشت آیفون پرسیدم کیه...راننده آژانس گفت که براتون مهمون آوردم....آقائی از اقواممون که هفتادو پنج ساله هستند و ما خیلی وقت بود ندیده بودیمشون ..ولی شنیده بودیم که گذشته از بیماریهای مختلف دارن حواسشون روهم از دست میدن و به بیماری سوءظن هم مبتلا شدن و اومده بودن بگن که خانواده اش در تدارک قتلش هستند.....و هزار مورد بامزه دیگه.....رفتم جلو ماشین و دستشونو گرفتم و کمکشون کردم از ماشین پیاده بشند و از پله ها بالا بیان وخلاصه بیان داخل خونه....از راهرو گذشتیم و جلوی اتاق رسیده بودیم که چشمم به زیر پاش افتاد که دیدم خیسه....و همینطور که جلو میره ردی از خودش به جا میگذاره....و همونطور که شلوارش هم خیس میشد رفت و روی مبل بزرگی که دم در بود نشست.....من از ناراحتی خیس عرق شده بودم....چون اونهائی که منو میشناسند میدونند که این اتفاق برای من یک فاجعه است...... من با اینکه خودم بچه بزرگ کردم ولی هرگز این اتفاق توی خونه ام نیفتاده بود و اینکه یکنفر جلوی چشمام ب.....ش....ا....ش....ه...به زندگیم ....برام وحشتناکه....از اطاق اومدم بیرون تا به علیرضا و مامان و باباش بگم که مواظب باشند پاشونو روی خیسی ها نگذارن.....بیچاره علیرضا با دیدن قیافه من اومده بود و میگفت...ناهید خانوم ..ناراحت نباش ..خودم کمکت میکنم همه جارو تمیز کنی......اون یک ساعتی که نشسته بود دیگه حواسم به حرفهاش نبود....خوشبختانه چون دید مهمونهای دیگه داریم نموند و با همون آژانس که نگه داشته بود رفت.....حالا من مونده بودم و یک خونه نجس.....زنگ زدم به خانومی که در همسایگی خونه ما هستند تا بپرسم چطوری میشه نجاست رو از موکتی که به زمین چسبیده پاک کرد......و مبل رو هم بردیم توی حیاط و اون قسمت خیسش رو شستیم که بعد از خشک شدن دیدم زرداب زده و مجبور شدم شلنگ رو بگیرم روی همه مبل....گفتم علی الله.....یا تمیز میشه یا مبل رو میدیم رویه اش رو عوض کنند......خلاصه ..مهمونی رو که انداختیم به شام ....و .......ولی دلم خیلی براش سوخت....این عمری که به این وضعه به چه دردی میخوره.....بیچاره خانومش چی میکشه....خدا آخروعاقبت همه مارو ختم به خیر کنه....... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 2:32 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
نیکی از قصه گوی دوران کودکیش گفت و منو یاد صبحی انداخت.....زمانی که من همون سن نیکی رو داشتم او قصه گوی محبوب من بود..... سالهای آخر دبستان بودم و اون موقع ما سنندج بودیم....شاید بعضی از شماها ندونند که تا قبل از نظام آموزشی جدید بچه ها دو نوبت مدرسه میرفتند......صبخ از ساعت هشت تا دوازده و بعدازظهراز دو تا چهار.....توی این فاصله فرصتی بود که بریم خونه ..ناهار بخوریم و تجدید قوائی و دوباره بریم مدرسه....اون زمونها برای همه بچه ها مدرسه به اندازه کافی بود....مثل حالا دو شیفته نبود...و در ضمن همه مدرسه نزدیک خونه اشون میرفتند....خلاصه......توی فاصله ای که ما خونه بودیم....برنامه بچه ها بود ...و از قسمتهای قشنگش قصه هائی بود که با صدای صبحی پخش میشد....قصه های فولکلور ایرانی که خیلی جذاب بودند.....و من میموندم که تا آخرشو بشنوم و مجبور بودم به جبران این معطلی تا مدرسه بدوم.........یعنی بچه های حالا هنوز پای رادیو میشینند تا به قصه گوش بدن؟... خدا رحمت کنه قصه گوی پیر مارو.....و عمری طولانی بده به کسانی که این راه را این روزها ادامه میدن... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:19 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
قدیمیها یک ضرب المثل دارند که هر کی دختر نداره٬بچه نداره....درسته که توی حرفهای قدیمیها یک حکمتی نهفته است...ولی در مورد همه صدق نمیکنه....من نمونه های زیادیش رو دیدم که دختری اصلا به درد مادرش نمیخوره..... وقتی خدا به من پسر داد....هر چی عشق و محبت داشتم نثارش کردم......و حالا محبت و عاطفه ای که در مقابل میگیرم ..اونقدر زیاده که بیشتر از انتظارمه....تازه.......از برکت وجود همین یکدونه پسر صاحب یک دختر شدم که فکر نمیکنم کمتر از دختر واقعی برام باشه......هر وقت به پسرم فکر میکنم بلافاصله تصویر این دخترم در کنارشه.......و از خدا به خاطر این لطفش سپاسگزارم....... نیکی جون......عروسم......دخترم.......تولدت مبارک........عمری طولانی......همراه با سلامتی و شادی برات آرزو میکنم.......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 2:1 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز با مامان حرف حمومهای قدیم بود......تعریف میکرد ..وقتی بچه بوده و با مامانش میرفته حموم عمومی..(اون موقع از حموم نمره و لوله کشی آب خبری نبوده)....اون زمونها حمومها یک خزینه داشتند که مثل یک حوض بزرگ بوده و همه اونجا خودشونو آب میکشیدند...به مادرش میگفته از این آب روی تن من نریز....چون همه توش خودشونو میشورند...از آبی که توی این حوض کوچولو هست رو سرم بریز....و مامانش در جوابش میگفته فکر میکنی این آب از کجا میاد؟....از همون خزینه..... و خودم زمانی رو به خاطر میارم که سنندج بودیم...اون موقع دیگه حموم نمره بود.....من تقریبا هشت ساله بودم...روزهای جمعه یک کارگر حموم داشتیم که میومد و اسباب حموم مارو که توی یک تشت بزرگ مسی میگذاشتیم روی سرش میگذاشت و میبرد سر نمره.....بعد ما رو دونه دونه میشست و آب میکشید و میفرستاد بیرون...... سال بعدش توی یک خونه مینشستیم که پشت یک حموم بزرگ عمومی بود ...و آب و برق اون از خونه ما تامین میشد....و بخاطر همین هفته ای یک شب وقتی صاحبش میخواست بره ...کلید اونجا رو به ما میداد و تا صبح اون حموم در اختیار ما بود.......از اون حمومائی بود که توی فیلمهای قدیمی نشون میدن...اول وارد یک قسمت میشدیم که سر بینه بود....وسطش یک حوض با فواره و دور تا دورش سکوهایی برای نشستن....بعد وارد حموم اصلی میشدی که بزرگ بود و اطاقکهایی با دوش....خلاصه خیلی قشنگ بود.....و ما اون شبها دوستامون رو هم دعوت میکردیم.......سماور و بساط چایی....و شام و میوه.......خلاصه برای خودش حموم پارتی بود.....ما بچه ها که بازی میکردیم و حسابی لذت میبردیم....و چند ساعت تو حموم بودیم.......یادش به خیر..... دیگه وقتی رفتیم توی خونه های سازمانی.....چون اونجارو آمریکاییها ساخته بودند ....توی خونه همه وسایل راحتی بود... شما که توی خونه های تروتمیز با لوله کشی آب و وان ...و همه وسایل راحتی زندگی میکنید....قدر هر چیز کوچیکی که دارید بدونید......هنوز تا اونجا که من میدونم....توی روستاهای کردستان که جزء محرومترین مناطق ایران هستند ...چه در گذشته و همینطور زمان حال توجهی بهشون نمیشه...و خیلی مناطق دورافتاده دیگه از کوچکترین امکانات رفاهی مثل آب لوله کشی محرومند.....و حموم توی خونه براشون مثل یک رویاست....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:20 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنر «نه» گفتن را بیاموزیم زیرا اقتدار می آفریند.
اگر می دانستیم اعتمادهای بیجا٬ ضربه های مهلک می آفریند ٬بیشتر دقت میکردیم. اگر در گزینش ها و انتخاب های خود ٬اصول را رعایت کنیم هرگز نیازی به تجدید نظر نخواهیم داشت. هیچ میدانید بعضی ها چقدر رنج می برند تا بعضی دیگر به رویاهای خودشان دست یابند؟ هر کس ما را برای خودش خواست٬ طبیعی است ما هم او را برای خودمان بخواهیم ٬نه خودش! مراقب باشیم بسیاری از دشمنان نقاب دوست به چهره دارند! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:33 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
من خوب خوبم.....سلامت و سرحال.....فقط مهمون دارم....مهمون اولی رفت ....مهمونهای سری بعد اومدند....تازه....یکنفر دیگه هم توی نوبته....منتظره این مهمونها که رفتند خبرش کنم.....همه بدون زحمتند و بی دردسر....و از اومدنشون خوشحال میشم.....چه اونهایی که وقتی میان کلی زحمت میکشند.....چه اونهایی که من براشون کاری انجام میدم...مهمون حبیب خداست و قدمشون سر چشم....... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:30 توسط ناهید یوسفی
|
|
||