تبليغاتX
پاک بوم
 

۱ـ رفتار ما نمایانگر شخصیت واقعی ماست ٬در رفتار خود دقت کنیم.

۲ـ حواسمان باشد برای رسیدن به آمال و آرزوهای خود٬پاروی آمال و آرزوهای دیگران نگذاریم.

۳ـ تکلم هر کس بیانگر نوع تفکر اوست٬به دقت گوش کنیم.

۴ـ فقط به آرزوهای خود فکر نکنیم ٬ما میتوانیم دیگران را نیز برای رسیدن به آرزو هایشان یاری دهیم.

۵ـ اکثراْ ٬زمانی پی به قدر نعمتها میبریم ٬که آنها را از دست داده ایم.

پ.ن ـ۱ـساعت پست این مطلب درست درسته...(قابل توجه کسانی که به این مسایل کوچیک هم دقت میکنند......)من گاهی بی خوابی به سرم میزنه.....(شاید از عوارض پیریه....هر چند که من هنوز پیر نشدم.....).....بجای اینکه همش غلت بزنم و فکرهای بیخود بکنم پامیشم و یک کار مثبت انجام میدم...

پ.ن ـ ۲ـ من از اون جدول بازهای قهارم...جدول روزنامه برام اسباب بازیه.....برای همین مجله جدول میخرم....که گاهی توشون نکته های کوچیک و جالبی هست...این پست هم از  یکی از اونهاست....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:58  توسط ناهید یوسفی  | 

 

تنها در غربت و جیرجیرک مرابه یک باز ی دعوت کردند.....و من هر چی به این مغز تعطیلم فشار میارم یادم نمیاد که توی عمرم از چه چیزهائی میترسیدم.....توی خونه شلوغی که همیشه پراز آدم بود...تنهائی و تاریکی و فکر کردن به اشباح و روح و این حرفها معنی نداشت....تنها چیزی که توی ذهنم حک شده اینه که وقتی پنج شش ساله بودم شبها که میخواستم بخوابم سایه هائی که روی دیوار میافتاد رو به شکلهای عجیب و غریب تصور میکردم و از ترسم سرمو زیر پتو میکردم تا خوابم ببره...وگرنه جز این همیشه یک دختر شجاع که از هیچ چیز نمیترسه و به استقبال خطر میره بودم....و....چیزهای دیگه مثل دلهره سرکلاس تو روزهائی که درسمو نخونده بودم ... تا دبیرمون منو پای تخته صدا نکنه......و یا سالها بعد اون احساسی رو  در مواقعی  که پسرم ساعت سه نیمه شب توی تاریکی و برف هوس میکرد بره کوه..و به حرف من گوش نمیکرد و من توی دلشوره میموندم تا برگرده رو میشه اسمشو نگرانی گذاشت تا ترس......نگرانیهائی که همیشه همراه ماست....

حالا من هر کسی رو که دوست داره به این بازی دعوت میکنم....بفرمائید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:21  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دیروز شاهد یک صحنه زیبا بودم که فکر میکنم هرگز فراموشش نکنم.....لحظه ای که مردی جوان برای اولین بار پدر شد....اونهم دوقلو......دو تا دختر خوشگل.....اضطراب اولیه که سعی میکرد پنهانش کنه و ذوق شوق بعدش که نمیدونست چکار کنه....با گوشی تلفن همراهش از موقعی که بچه ها رو تازه معاینه میکردند فیلم گرفته بود.......و اون فیلمو بارها بارها با لذت نگاه میکرد....و من از تماشای احساسات این پدر لذت میبردم........خیلی زیبا بود.....و از همه بهتر که من رو به عنوان مامان بزرگ بچه ها قبول کردند.....و مادر بچه ها قول داد وقتی شونزده ساله شدند شوهرشون بده که من عروسیشونو ببینم.....

تولد نازگل و نازلی.....در روز دوازدهم اردیبهشت هشتاد و شش.....مبارک.....

         

اینهم عکس یکیشون....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:46  توسط ناهید یوسفی  | 

 

امروز داشتم تو کوچه میرفتم که چشمم افتاد به یک کلاغه که لب دیوار نشسته بود...بی اختیار لبخند اومد رو لبام....یاد یک پسر کوچولو افتادم که مهد کودک میرفت...و اونقدر ساده بود که باور داشت هر کاری تو خونه بکنه کلاغه میره به رویا جون خبر میده و همینطور هر کاری تو مهد کودک انجام بده میادوبه مامانش میگه....و چون آمادگی رو هم تو همون مهدکودک بود تا کلاس اول دبستان بر همین باور بود....وقتی مامانش میگفت چرا صندلی رو از زیر همکلاسیت کشیدی میگفت:همون موقع کلاغه رو لب پنجره دیدم....بهش گفتم آقا کلاغه....نری به مامانم بگی......و این داستان ادامه داشت تا پسر کوچولوی ما رفت کلاس اول...اون موقع بود که همکلاسیش از اشتباه درش آورد و گفت....خره....کلاغ کدومه.....مامانته که خبر میده.......

همین خاطرات کوچیکه که بچه ها به چشم مامانها همیشه همون بچه کوچولو باقی میمونند.......

جا داره که امروز از همه کسانی که به پسر کوچولوی ما .....نه.....به همه ما  چیزی یاد دادند تشکر کنیم....

روز معلم گرامی باد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:51  توسط ناهید یوسفی  | 

 

یک زمانی ما خونمون نقاشی داشتیم.....یکروز آقا نقاشه میبینه که کفترها میرن زیر شیروانی...هوس میکنه بره و چند تاشون رو بگیره.....از سقف اطاق انباری یک دریچه بود که به زیر شیروانی راه داشت...آقا نقاش ماهم از اون راه میره زیر شیروانی و دنبال کفترها میره جلوتر......طبیعیه که چون سقف کوتاه بوده باید دولا دولا میرفته......همینطور که جلوتر میرفته حواسش به این نبوده که باید پاشو روی تیرها بگذاره چون سقف اطاقها استحکام لازم رو نداشته و فقط یک تیغه بوده....اینجوری میشه که یک مرتبه زیرپاش خالی میشه و پرت میشه پایین.........از اون طرف بشنوید که اون روز زندائی هوس کرده بوده کمی خیاطی کنه....با خیال خودش نشسته بوده و مشغول دوخت و دوز.....که یک مرتبه طاق اتاق خراب میشه و از وسط شیشه های ترشی . و خاک و خول کله یکی پیدا میشه...........چون وسط دو تا خونه دیواری نبوده نقاش بیچاره رفته بوده روی سقف خونه دائی جون.......دیگه خودتون حال نقاشه و زندائی رو مجسم کنید........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:28  توسط ناهید یوسفی  | 

 

یک خونه بزرگ قدیمی توی خیابون مولوی بود که به مامان وبرادرش ارث رسیده بود....و چون ما شهرستان بودیم دائی جون اونجا زندگی میکردند...و وقتی کم کم زمزمه اومدن همیشگی ما به تهران شروع شد دائی جون اونجا رو خراب کردند و به جاش دو تا خونه قرینه ساختند که ما توی خونه مستاجری نریم......هر کدوم از خونه ها دو طبقه و نصفی بودند....دو تا اطاق و آشپزخونه طبقه اول...دو تا اطاق طبقه دوم و بالاخره یک اطاق و یک انباری و یک تراس طبقه آخر...که سقف اون اطاقها شیروانی بود و محل امنی برای یاکریمها که میرفتند اونجا و تخم میگذاشتند...خونه دائی جون اون اطاق تقریبا انباری بود....پر از شیشه های ترشی و رختخواب....و یک گوشه اش هم یک چرخ دستی قدیمی که زندائی گاهی اونجا مینشست و خیاطی میکرد...توی خونه ما اون اطاق مال ما دخترهابود......یک جای دنج و پراز آرامش..که اون تراس جلوئی قشنگترش کرده بود....زمستونها وسطش کرسی میگذاشتیم و هر کدوم یک سمتش میخوابیدیم....و تابستونها توی تراس میخوابیدیم و ستاره هارو میشمردیم تا خوابمون ببره......پنجره رو از بیرون حصیر زده بودیم ...وقتی هوا گرم بود به این حصیر آب میپاشیدیم که با کوچکترین نسیمی کار کولر های امروزی رو میکرد...عصرها تراس رو آب میپاشیدیم تا زمین خنک بشه...شبها ردیف تشک میانداختیم و ما بچه ها اونجا میخوابیدیم...خدا رحمت کنه خواهرمو....عاشق صدای دلکش بود و ما هر شب دعوا داشتیم بخاطر اینکه رادیوی کوچیکشو میاورد توی رختخوابش تا ساعت دوازده صدای دلکش رو از دست نده و باعث میشد من نتونم بخوابم......

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:11  توسط ناهید یوسفی  |