|
|
|
|
|
دیروز که رفته بودم بیرون..پیرمردی رو دیدم که کنار میدون شنگ میفروخت....قدمهام سست شد....یکمرتبه رفتم به سالهای دور..... ۹ــ۱۰ سالمه.....باخواهرها و دوستامون..توی صحرا و تپه های اطراف سنندج میدویم....بازی میکنیم.....از زمین شنگ پیدا میکنیم...میکنیمشون و میریزیم توی دامنمون....دامنمون پر میشه از این سبزی صحرایی......میبریم میریزیم جلوی مامانهامون....اونها رو میشورن و ما روشون نمک میپاشیم و میخوریم........مثل اینکه دیروز بود.... نمیدونم الان هم سنندجیها این عادت رو دارن یا نه....اون زمان....سالهای ۳۵ اونها آدمهای سخت کوش و پر انرژی و شادی بودند....که همه هفته کار میکردند و جمعه ها میزدن به دشت و صحرا.....و عشق ما هم جمعه ها صحرا رفتن بود و توی دامن طبیعت دویدن....بساطمون رو جور میکردیم و با دوستامون میرفتیم آبیدر و جاهای دیگه که الآن اسمشون یادم نیست....ماشین و وسیله هم لازم نبود....با نیم ساعت پیاده روی...از شهر خارج میشدیم و میرسیدیم به دامان طبیعت....از ساقه گیاهان برای خودمون کلاه میبافتیم....طناب بازی میکردیم....و.....گلهای وحشی میچیدیم.......یادش بخیر.... ما از اون بچه های خوش شانسی بودیم که به خاطر شغل پدرم خیلی سفر کردیم...خیلی شهر ها رو دیدیم و با مردمان مختلفی آشنا شدیم.....وواقعا دوران کودکی و نو جوانی شاد و خوبی داشتیم.....گاهی دلم برای بچه های حالا میسوزه....بچه هایی که توی آپارتمانهای کوچیک بزرگ میشن و جای نفس کشیدن و بازی ندارند......و پدرها و مادرها اونقدر گرفتار کارند و غم نان که به این فکر نمیافتند که این کوچولوها احتیاج به هوای تازه دارند و جا برای دویدن.....برای همینه که دیر بچه دار میشن و کم........ما هفت تا بودیم.....همه دو سال دوسال اختلاف سنی داریم....برای همین همبازی بودیم......گاهی از مامان میپرسم چطور ماهارو بزرگ کردی؟......میگه.....اصلا نفهمیدم چطور بزرگ شدین... پ ـن.ـ۱...شنگ یک نوع گیاه صحرائیه شبیه تره ولی کمی سخت تر که بطور خودرو در نواحی غرب ایران...آذربایجان و کردستان و کرمانشاه و لرستان رشد میکنه...باهاش غذا هم میپزند.. پ ـ ن ـ۲..ممکنه با خودتون فکر کنید توی صحرا چطور سبزیهارو میشستین در حالی که آب تمیز و لوله کشی نبوده...اون موقعها خیلی به این مسائل حساس نبودن ومن اصلا یادم نمیاد هیچ کدوممون مریض شده باشیم.....من هنوز وقتی میرم مغازه میوه فروشی و میوه فروش برای اینکه بهم بگه این میوه...مثلا خرمالو رسیده و آبداره جلوم همون طور نشسته نصفش میکنه....و نصفشو میده دستم..بدون اینکه فکر کنم این الآن کثیفه و نشسته....میگذارم دهنم..... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:7 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
عزیزم......نازنینم.......ای کسی که وجودت به زندگیم معنا میده....ای که با اومدنت برام شدی مثل یک چراغ پر نور.....چراغی که اطرافش رو روشن میکنه و من توی روشناییش احساس زنده بودن...واحساس شادی میکنم...با اینکه از من دوری ولی وجودت رو در کنارم احساس میکنم......ایکه بهترین دوستمی.....همیشه سنگ صبورمی......سبک میشم وقتی باهات حرف میزنم و درددل میکنم.......بهت افتخار میکنم با اینکه بهم میگی..((..چرا باید به من افتخار کنی؟هر چی که هستم یا هر کاری میکنم وظیفمه..))...با همه این حرفها بهت افتخار میکنم....بخاطر اینکه تو روزهای سخت مثل یک مرد در کنارم بودی...برای اینکه میبینم تو کارت اینهمه جدی و کوشا هستی...برای زنت همسر خوبی هستی....هرگز دروغ نمیگی....کلک و بدجنسی.....حسد و تنگ نظری تو وجودت نیست....و از همه مهمتر بعنوان یک فرزند از هیچ محبتی کوتاهی نمیکنی.....وقتی بهت نگاه میکنم از خودم احساس رضایت میکنم.چون همون مردی شدی که آرزو داشتم باشی.... پنج دقیقه به هشت روز بیست و هفت هزاروسیصدوپنجاه و شش بهترین و قشنگترین لحظه عمرمه...اون لحظه که تو بدنیا اومدی...........پسرم....عزیز مادر...تولدت مبارک.... من همیشه ازت راضی بودم و هستم....امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه....بهت عمر طولانی و با عزت بده...و به هر آرزویی داری برسی... میگن فرزند صالح بهترین هدیه ای هست که خدا به بنده هاش میده......خدایا ازت ممنونم.....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 3:26 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها نمیدونم چرا شاد شادم......شاید به خاطر بهاره........یا......الکی خوشم؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:18 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان این روزها همش از مادرش حرف میزنه....از اینکه وقتی مدرسه میرفته مامانش.. دفترهاشو با پارچه جلد میکرده و توشو با سوزن نخ میدوخته...(آخه اون زمونها که جلد نایلونی نبوده...)....وروشون اسمشو مینوشته...که.براش با نخ و کاموا کیف مدرسه میبافته....که چند سال مریض بوده و توی رختخواب....مامان سال ۱۳۰۵ به دنیا اومده....شش سالش بوده که پدرش میمیره....و سال ۱۳۲۰ روز ۲۰ فروردین هم مامانش فوت میکنه......یعنی فقط ۱۵ سالش بوده که یتیم میشه.....وقتی میبرمش سر خاک مامانش که امامزاده عبدالله دفن شده....طوری گریه میکنه و باهاش حرف میزنه..انگار الآن ۱۵ سالشه و مامانش همین دیروز فوت کرده.... کسانی تو زندگیمون هستند....که اگه ازدستشون بدیم هرگز فراموششون نمیکنیم....چه خوبه تا هستند قدرشونو بدونیم...و هر کار از دستمون بر میاد براشون انجام بدیم....... مامان خوبم...آرزو میکنم...حالا حالاها باشی که من هنوز به دعاهات نیاز دارم........وآرزو میکنم وقتی نوبت رفتن من هم میشه.....اونقدر خاطره های خوب تو ذهن بعضی ها داشته باشم که منو یادشون باشه ..................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:49 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما هر سال سیزده بدر میریم خونه خواهر جان.....چون یک حیاط خیلی بزرگ دارن که کلی باصفاست...خواهرها و برادرها جمع میشیم.....جاتون خالی کباب و جوجه کباب میخوریم...تخمه میشکنیم...و .حکم میزنیم...و دولنا بازی میکنیم...ولی امسال از این خبرها نبود.....چون خود خواهر جان رفته سفر....امروز صبح من و مامان و عالیجناب همسر......سوت و کور نشسته بودیم خونه....که یکمرتبه دلم گرفت و جرقه ای توی مغزم درخشید... پ.ن ــمیشه با همون امکاناتی که هست خوش گذروند...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 19:41 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
عید هم تموم شد و ما برگشتیم سر زندگی عادیمون...هوا عالیه......ما هم سلامت......وازهمه بیشتر برای بچه ها خوشحالم که الآن دارند توی پاریس میگردند....منظورم پژمان و نیکی و ماناست...طبق یک قرارداد شفاهی من ومامان و بابای نیکی توی بچه ها باهم شریکیم....یعنی که من سه تا بچه دارم..... دیروز تصمیم گرفتم ناهار دمپختک درست کنم...مامان گفت اگه بلغور هم توش بریزی خیلی خوشمزه تر میشه.....توی محلمون یک مغازه هست که نمیشه گفت سوپره.....بقالیه....به سبک همون مغازه های قدیمی.....انواع بنشن توی گونیهای بزرگه و میشه کیلویی خرید....هم ارزونتره و هم خیلی پاک کردن نمیخواد...آبلیمووآبغوره هم خودش میگیره و میفروشه....صاحبش شخصیت جالبی داره....از قدیم تو این محل بوده...خوش اخلاق...با لبخندی که همیشه رو لباشه.....لب به کالباس و سوسیس و همبرگر نمیزنه...هر وقت میرم کلی با هم گپ میزنیم..(جای عالیجناب همسر خالی.. ۱ـدمپختک رو با برنج و باقلا زرد میپزند.. ۲ـبلغور همون گندمه که نیمه پختش میکنند و بعد خوردش میکنند...توی انواع آشها میشه ریخت....هم لعاب میده و هم خاصیت داره.... ۳ـمواد لازم برای کته بلغور... یک پیمانه بلغور....(باید خوب پاک بشه و مثل برنج شسته بشه )............دو پیمانه برنج.........نصف پیمانه گردوی چرخ شده......و یک عدد پیاز.......روغن....نمک.....و زردچوبه به مقدار لازم....چهار پیمانه آب....(مقدار آب بستگی به نوع برنجتون داره.بعضی برنجها به مقدار بیشتری آب احتیاج داره....اگر از آب مرغ یا گوشت استفاده کنید غذا خوشمزه تر میشه..) توی قابلمه روغن را ریخته و پیاز رو توش سرخ میکنیم...موقع سرخ شدن پیاز زردچوبه رو اضافه میکنیم که بوی خامیش هم گرفته بشه....بعد گردوهارو توش میریزیم و یک تفتی میدیم...و آب و نمک رو ریخته و اول بلغور رو میریزیم ودرقابلمه رومیگذاریم وشعله اجاق رو کم میکنیم و پنج دقیقه صبر میکنیم تا کمی بلغورها پخته تر بشه...بعد برنج رو میریزیم و هم میزنیم..و در قابلمه رو میگذاریم تا آبش تموم بشه...و بعد دمکنی میگذاریم....اگه زیر قابلمه شعله پخش کن بگذاریم بهتره...... نوش جان...... پ.ن -- چون خونه ما مثل پادگان بود.....دوست ندارم ..و....نمیخورم...و ...از این حرفها خبری نبود..برای همین ما بچه ها از هیچ غذایی بدمون نمیومد....و هر فصلی غذاهای اون موقع رو میخوردیم...بامیه....کلم....و..و....وچون به نظرم روش درستی میومد..خودم هم وقتی بچه دار شدم از همین سیاست پیروی کردم....هیچ غذایی نیست که پژمان بگه دوست ندارم و نمیخورم......قبلا هم گفتم....دیکتاتوری همیشه بد نیست.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:15 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
حسابی کلافه ام.....نمیدونم چرا امسال این احساس رو دارم.......خسته ام....دلم میخواد بخوابم....یک دل سیر....دلم میخواد برم بیرون پرسه بزنم....یک کمی هوای پاک که برای خودش نعمتیه استنشاق کنم.....مخصوصا که این روزها تهران خلوته.......اما حبس شدم توی این چهار دیواری.....باید صبح زودتر بیدار بشم....نمیتونم لباس راحت خونه بپوشم......اومدن مهمونها ساعت خاصی نداره....وقتی میان حداکثر نیم ساعت میمونند...بنابراین چایی باید همیشه آماده باشه...روزی چها ر بار چایی دم میکنم....کهنه که میشه خالی میکنم ...دوباره دم میکنم.......گاهی از صبح کسی نمیاد....وقتی دارم ناهار میکشم زنگ در رو میزنند.....خلاصه بی برنامگی و علافی.....وقتی خونه خودمون بودیم دو روز رو معین میکردیم و به همه اعلام میکردیم اون موقع منزلیم...باقی عید آزاد بودیم.....اصلا قدیمها با حالا خیلی فرق میکرد....خونه ها نزدیک هم بود.....برای یک عیددیدنی یک ساعت توی راه نبودی.....ودیدارها سالی یکبار نبود...به نظر من همیشه میتونه عید باشه....کسانی رو که دوست داریم باید مرتب بهشون سر بزنیم و حالشونو بپرسیم.......نه اینکه یکی بیاد دیدنت و تو سه روز بعدش بری بازدیدشو پس بدی..و بره تا عید دیگه......قدیمیها تا چند پشت با هم ارتباط داشتند....ولی حالا من خودم خونه پسر داییمو بلد نیستم....چه برسه به دورترهاش.........ولش کنین......
داره نم نم بارون میاد......میرم توی حیاط.......درخت پرتقالمون داره شکوفه میده.....خدا کنه هواسرد نشه تا محصولاتمونو سرما نزنه......بوته نسترن هم میخواد گل بده........چه خوبه اقلا این حیاطو داریم...به قول مامان یک حیاط قدر یک غربیل..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:25 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
سال هشتادوپنج هم بسلامتی در حال رفتنه.....روز آخری اونقدر بدو بدو داشتم که نگو......تا امروز صبح هنوز ماهی نخریده بودم....شب عید مگه بی سبزی پلو ماهی میشه؟.......صبح که بیدار شدم و با دوستم تلفنی حرف میزدم....میگفت فکر نمیکنم جائی باز باشه....من توی فریزرماهی دارم ...یک بسته بهت میدم....اما وقتی رفتم بیرون دیدم چه خبره....همه جاباز بودو....پراز جنب و جوش....زنده شدم........توی مغازه ماهی فروشی...کلی آدم بود.. یک ماهی انتخاب کردم که برام پاک کنه....یک آقای زرنگ اومد و با صاحب مغازه خوش و بش کرد و ماهی که خریده بود گذاشت دم دست پسره که ماهیها رو پاک میکرد.....من:..ببخشید.....باید ماهیهارو به نوبت پاک کنه.....آقای زرنگ:.....چشم حاج خانوم....ما چاکر شما هم هستیم.....من:.. ما یک درخت پرتقال توی حیاطمون داریم که ماشاالله بزنم به تخته...کلی محصول میده....هرکی میاد اجازه میگیره و یکی میکنه...خیلی پرتقالهاش خوشمزه است...از همه با مزه تر میوه فروشه است که هروقت بارم زیاده و خودش برام میاره با حرص و ولع حتما یکی دوتا میکنه....الآن فقط چند تائی نوک درخت مونده که دست کسی نرسیده و خودش هم نیفتاده...که امروز دیدم نصیب گنجشکها شده...اونها هم از این درخت حق و حقوقی دارند.....نوش جونشون.... تایادم نرفته...عید همه مبارک.....امیدوارم سال خوبی داشته باشید.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:17 توسط ناهید یوسفی
|
|
||