تبليغاتX
پاک بوم
 

تلخی عمر بشر, از بی تجربگی است

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:57  توسط ناهید یوسفی  | 

 

یک دلیل اینکه کم مینویسم اینه که روز ها وقت نمیکنم پای کامپیوتر بشینم.....شبها هم دیر وقته و خسته ام و اینقدر میرسم که میلهامو ببینم و از خوش شانسی چند روزه میتونم به فلیکر سر بزنم و عکس بازی کنم...........آی خوبه.......

فرصت نکردم بگم که وقتی مشهد بودم..خونه یکی از دوستان خیلی قدیمی اقامت داشتم که خانوم خونه همسن منه ... ووقتی اون برف بی سابقه اومد......و صبح پاشدیم و دیدیم چه خبره...من بچه شدم و با نوه های دوستم و پسرش رفتیم تو حیاط و روی وانتشون یک آدم برفی درست کردیم به چه بزرگی......و آقای خونه رو بزور راضی کردیم که اجازه بده آقاجواد(اسم آدم برفیمونه)رو ببریم بگردونیم.....اگه بدونین چقدر خوش گذشت و عکس العمل افراد تا چه حد جالب بود....مثل یک کارناوال بود....چقدر ازش عکس و فیلم گرفتند بماند...........بعد از برگشتن من هم چند باری آقا جوادو در سطح شهر مشهد گردوندند.....تا دیروز که به دوستم تلفن کردم و گفت آقا جواد از دوری تو آب شد......

پ.ن-- خوبه که سعی کنیم کمی از  اون شیطنتهای بچه گانه رو تا لحظه مرگ تو وجودمون زنده نگه داریم و گاهی همراه بچه ها بچگی کنیم و از زندگی لذت ببریم.......

پ.ن----۲.....چقدر شاد کردن مردم و خنده به لبهاشون آوردن راحته و در عین حال لذتبخش.....مردمی که در عین گرفتاری به هر بهانه کوچکی شادی میکنند و گاهی مهار کردنشون مشکله......نمونه اش چهار شنبه سوریه که در پیشه....ما که چون کوچه امون بن بسته با همسایه ها توی کوچه آتیش روشن میکنیم و کلی خوش میگذرونیم..(البته با رعایت قوانین اسلامی)......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 2:34  توسط ناهید یوسفی  | 

 

آخ که چه کیفی میده....مشهد باشی......برف بیاد یک عالمه.....اونقدر که تا وسط ساق پا فرو بری تو برف......یک عده آدم دور هم جمع باشین....یکی بگه کی میاد بریم بستنی بخوریم؟.........همه بگن ماااااااااا...........یک عالمه راه بکوبی از هاشمیه بری فلکه برق........بری بشینی بستنی بخوری.......اونهم چه بستنی.....پر پسته......که میتونی ظرفتو هر اندازه که بخواهی انتخاب کنی.....تازه ببینی خل تر از تو هم فراوونه......کلی ماشین میاد به خاطر این بستنی فروشی.....اگه سرما هم خورده باشی اشکالی نداره.........شله زرد هم داره......دااااااااااااااااااااااااااااااغ......

یادم باشه ایندفعه که رفتم ازش پورسانت بگیرم......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:14  توسط ناهید یوسفی  | 

 

سلام به همه ....من برگشتم....با یک عالمه انرژی.....ولی الآن کمی سرم شلوغه.......میام ....با خاطرات فراوون..............

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:4  توسط ناهید یوسفی  | 

 

جائی که مهمونم کامپیوترشون خرابه.......و پر ویروس......اومدم کافی نت..چون مجبور بودم عکسهای دوربینمو خالی کنم که بتونم دوباره عکاسی کنم....یاد همه هستم و دعاتون میکنم......

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:30  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دارم میرم سفر.....مشهد...یکدفعه هوس کردم........یکمرتبه به خودم اومدم که دیدم بلیط خریدم و همه چیز جوره......دارم چند جور غذا درست میکنم که یخچال پروپیمون باشه...هر چند خواهر جان هست....فردا شب میرم و چهارشنبه دیگه کله سحر تهرانم.......برای همه دعا میکنم..........

البته اونجا به اینترنت دسترسی دارم و سعی میکنم چیزی بنویسم......اگه فرصت کنم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:43  توسط ناهید یوسفی  |