تبليغاتX
پاک بوم
 

پلوهائی مثل اسفناج پلو.....سبزی پلو......ویاشود باقلا را که دم میکنیم میتونیم بجای سیب زمینی یا نان از لبو استفاده کنیم...ته دیگ کمی روغن میریزیم و کمی زعفران آب کرده....لبو را ورقه ورقه کرده و ته دیگ میچینیم.بعد برنجی که آبکش کردیم میریزیم و در دیگ را میگذاریم تا بخار کنه....بعد آب روغن میدیم و دم کنی میگذاریم....ته دیگ خوشمزه ای میشه و در ضمن دیگه برنجتون زعفران نمیخواد.چون برنجی که ته دیگ هست خیلی خوشرنگه....

این از ابتکارات مامانه......نوش جان...............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 20:42  توسط ناهید یوسفی  | 

 

پادشاهی به حکیمان خود گفت:برای او یک انگشتری بسازند که اگر در حالت اندوه به آن نگاه کند شاد شود.و اگردرشادی به آن نظر افکند اندوهگین گردد.حکیمان انگشتری ساختند که بر نگین آن نوشته بود: ((این نیز بگذرد)).......هر چه بر روی زمین از اندوه و شادی هست...گذرا و نا پایدار است.................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:44  توسط ناهید یوسفی  | 

 

مواد لازم:

لوبیا قرمز --عدس--لپه--بلغور--برنج--ازهرکدام   نصف پیمانه 

چغندر   یک عدد                       سبزی آش(تره-جعفری-اسفناج)یک کیلو    

 آلو برغانی۲۵۰ گرم       دو عدد پیاز که با روغن سرخ میکنیم        نعناع داغ       درصورت تمایل سیر داغ

نمک-- زردچوبه             در صورت تمایل ۲۵۰ گرم گوشت قیمه ای یا چرخ کرده که قلقلی میکنیم

لوبیاقرمزوعدس و لپه و بلغور را میگذاریم بپزد.نیمه پز که شد سبزی و برنج و چغندروگوشت را میریزیم و میگذاریم با شعله کم بپزد و جا بیفتد..اگر از گوشت چرخ کرده استفاده میکنیم اواخر طبخ آنرا میریزیم..آلو را جداگانه میپزیم و بعد از صافی رد میکنیم تا هسته و پوستش گرفته شود.فراموش نکنید که حتما باید بنشن خوب پخته شود تا آلو را اضافه کنید....پیاز داغ را اواخر طبخ اضافه میکنیم.بجای آلو میتوانیم رب انار بزنیم.مقدار ترشی غذا به ذائقه تان بستگی دارد.وقتی آش را کشیدید نعناع داغ را رویش میریزیم.این غذا چون خودش چاشنی دارد احتیاجی به کشک نیست.

چند نکته راجع به پخت آش:

بنشن را شب پیش خیس کنید تا نفخ آن گرفته شود.آش باید به مدت طولانی با شعله کم بپزد و جا بیفتد.من معمولا صبح که از خواب بیدار میشوم آنرا بار میگذارم تا برای ناهار آماده شود..اواخر طبخ که آب غذا کم میشود باید مرتب سر بزنید و هم بزنید که ته نگیرد .در هر آشی برنج بریزید تا به آن لعاب بدهد.برای این منظور میتوانید از خورده برنج هم استفاده کنید.اگر سبزی آش ندارید میتوانید سبزی پلو هم بریزید.

نوش جان و خبرشو حتما بدین...         

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:6  توسط ناهید یوسفی  | 

 

نازنین جون پیشنهاد جالبی داده....فکر میکنم بد نباشه گاهی دستور پخت یک غذائی رو براتون بنویسم....تنوع توی برنامه غذائی خیلی خوبه...گذشته از اینکه مامان متخصص پختن آشه....(البته دیگه خودش ماهی یکبار هم تو آشپزخونه نمیاد..ولی دستور میده و من اجرا میکنم..)...خودم هم یک دفتر دارم که سالهاست توش مینویسم......اگه جائی غذای جدید و خوبی خوردم و دیدم خانمی در درست کردن غذا ابتکار جالبی انجام داده توی این دفتر نوشتم....با اسم همون خانوم...گاهی هم خودم  یک غذای من در آوردی درست میکنم که معمولا بد نمیشه....البته این روزها با توجه به سن و شرایطم بیشتر پختنیه و از سرخ کردنی خبری نیست...هم سالمتره و هم خودم کمی تنبل شدم....

با این احوال برنامه جدید  یک پست  شکمیه......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:20  توسط ناهید یوسفی  | 

 

امروزتوی تلویزیون یک آگهی دیدم که قرصهای حاوی امگا۳ رو تبلیغ میکرد........یکدفعه رفتم به سالهای دور......مثلا پنجاه سال پیش.........که بابا هفته ای یک بار همه اهل خونه رو مجبور میکرد یک قاشق روغن ماهی بخورن......مال امروز توی کپسوله ولی اون زمان باید باقاشق میخوردیم....چه بد بو و بد مزه بود....ولی کسی حق نداشت مخالفت کنه....چون خونمون یک پادگان کوچیک بود  و ما هممون سرباز........یک چیز دیگه هم که اجباری بود ......نمیدونم حالا هم هست یا نه....یک پودری بود که توی یک لیوان اب حل میکردن و به رنگ شربت آلبالو ولی بد مزه و بوی دوا هم میداد...این معجون یکجور مسهل بود  که ماهی یکبار صبح که میرفتیم سر سفره صبحانه.....به تعداد نفرات حاضر در خونه....بابا و مامان...ما بچه ها....گماشته....و کسانی که اون موقع مهمون بودن...(که همیشه خدا چند نفری بودن)...آماده بود....همه باید قبل از صبحانه یک لیوان از این معجون میخوردیم....جای همگی خالی مامان هم ناهار یک آش ترش بار میگذاشت و خودتون صف جلوی دستشوئی رو مجسم کنید.....بابا معتقد بود هر بیماری منشا اون یبوسته...و انصافا من یادم نمیاد در مدت دوازده سالی که مدرسه رفتم حتی یکبار بخاطر بیماری غیبت کرده باشم....اصلا بخاطر نمیارم که هیچکدوممون یک مریضی جدی گرفته باشیم....حتی سرما هم نمیخوردیم....تازه ما بخاطر شغل بابا در شهرهائی زندگی میکردیم که رعایت بهداشت در حداقل بودو سرکلاس همه جور بچه ای پهلوی ما مینشستند........با این اوصاف باید بگم آفرین به بابا و دیگه اینکه دیکتاتوری همیشه بد نیست گاهی ما خودمون صلاح خودمونو نمیدونیم....(یک وقت برداشت سیاسی نکنین...)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:2  توسط ناهید یوسفی  | 

 

در این مدت که با کامپیوتر آشناشدم وتوی اینترنت میچرخم با خیلیها آشنا شدم که بیشترشون جوونها هستند....دختر و پسر....پای درددل خیلیها نشستم و با مشکلاتشون آشناشدم.....رویهم رفته دخترها بیشتر از زندگی که دارند راضیند.....ولی پسری که شاد باشه و از زندگیش راضی باشه کمتر دیدم....شاید برمیگرده به این موضوع که پسرها بیشتر احساس مسئولیت میکنند....فکر یک شغل با در آمد کافی که بتونه یک خانواده رو بچرخونه......مشکلات ازدواج و چیزهای دیگه......فکر میکنم یک دلیل بیکاری قشر تحصیلکرده اینه که دانشگاههای ما فقط فارغ التحصیل بیرون میده...بدون توجه به اینکه رشته ای که اینها تحصیل کردند به دردشون میخوره یا نه....و چطوری اینها باید جذب کار بشن....چرا ما باید پزشک یا مهندس بیکار داشته باشیم در حالی که جامعه شدیدا بهشون نیاز دازه....باید مراکزی وجود داشته باشه که بلافاصله بعد از اتمام تحصیل اینها بتونند به کار مشغول بشن......چرا ما باید اینهمه معتاد داشته باشیم.......وقتی توی مغازه ای هستم و میبینم یک پسر کم سن و سال میاد چند نخ سیگار میخره خیلی ناراحت میشم.....باید برای اینها چکار کرد؟......دلم برای پدرومادرهاشون میسوزه....توی این زمونه بچه تربیت کردن واقعا خیلی سخته......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:23  توسط ناهید یوسفی  | 

 

سمیرا جون....چند روز پیش یک پست ازت خوندم راجع به پیری و نگرانیهات از پیر شدن.....از اون موقع تا حالا میخواستم برات  چند خطی بنویسم ولی مجالی نمیشد.......

این حرفها رو کسی میگه که در مرز شصت سالگیه و با مادری هشتاد ساله زندگی میکنه.......

زندگی برای خودش دوره هائی داره......کودکی...نوجوونی...جوونی....میانسالی و اگه عمری باشه...پیری......هر کدوم این دوران برای خودش لذتهائی داره....کودکی..دوران بیخبری و بازیگوشی...جوونی دوران تجربه اندوزی.....و عاشقی......میانسالی....تلاش برای زندگی که اگه فرزندی هم  داشتی تربیت او و به فکر پیری بودن....و بالاخره پیری که اون هم برای خودش عالمی داره....نمیتونی لاک بزنی....بدوی.....خیلی غذاهارو بخوری...و....و...خیلی چیزهای دیگه.....ولی بجاش لذتهائی داری که به دنیائی میارزه....وقتی بچه هائی که براشون زحمت کشیدی جلوت راه میرن...نوه هات و خیلی چیزهای دیگه......ببین.....ما به میل خودمون نیومدیم و به میل خودمون هم نمیریم...پس تا زنده ایم و هستیم باید از زندگیمون لذت ببریم و این خیلی خوبه که دختری به سن تو به پیری فکر میکنه....این نشون میده که عاقلی و به فکر آینده ات هستی...پس چند تا  نصیحت از من بشنو.....نه تو   بلکه همه پسرها و دخترهائی که اینجارو میخونند...

سعی کن با زمان پیش بری...یعنی وقتی چهل سالته  احساسات یک جوون هفده ساله رو درک کنی.....آی حرص میخورم وقتی یکی به یک جوونی میگه مثلا چرا موهاتو این شکلی درست میکنی...بهشون میگم...یادتون رفته وقتی خودتون این سن بودین؟....

همیشه یاد بگیر.....نگذار مغزت منجمد بشه و یک جا بمونه..........اینجوری هم برای خودت سرگرمی داری و هم وقتی با جوونتر از خودت بشینی براشون خسته کننده نمیشی......بخاطر همین من با برادرزاده ام بیشتر از برادرم صمیمی هستم...........

هر کاری میخواهی انجام بدی خوب درباره اش فکر کن.....با دیگرا ن مشورت کن...البته نه با هر کسی.....چون کاری رو که توی زندگی انجام بدی با هیچ غلط گیری پوشیده نمیشه....

به فکر آینده باش.....اگه برای خودت یک خونه داشته باشی...و یک درامد ماهیانه یا سرمایه ای.هیچکس نمیتونه تورو بذاره سرای سالمندان.

به فکر سلامتیت باش..چون دردهائی که تو پیری سراغ آدم میاد بخاطر تغذیه غلط یا بی احتیاطی هائیه که توی دوران جوونی انجام دادیم..... 

من توی این سن...اصلا به مرگ فکر نمیکنم چون ازش نمیترسم.....برای آینده هم کلی برنامه دارم.....توی زندگیم خیلی سختی کشیدم....از بعضی کارهام پشیمونم...چون نمیتونم گذشته رو عوض کنم سعی میکنم تا هستم درست تصمیم بگیرم....برای هر کسی هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم..حتی اگر اون کس به من بدی کرده باشه....و هنوز بدی بکنه......من که بد نیستم....از بس دلم براشون میسوزه یک وقتهائی نیکی میگه باید این دلتونو بکنین بندازین دور....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:41  توسط ناهید یوسفی  | 

 

پژمان از محرم گفت و من یاد قدیمها افتادم.....تا شانزده سالگی که به تهران اومدیم سینه زنی به این شکل رو ندیده بودم...چون ما توی منطقه کردستان بودیم که سنی هستند و فقط پادگانها دسته سینه زنی راه میانداختند......برای همین اون موقع برام یک چیز فوق العاده بود...

خونمون توی قدیمیترین محله تهران بود ....خیابان مولوی....بازارچه نو....خونه ای که به مامان ارث رسیده  بود....جائی که مادرم همونجا بدنیا اومده بود و بزرگ شده بود....دوسالی بعد بود که از اونجا به امیریه اومدیم.....اولا  هر چند ما بی حجاب بودیم ولی به حرمت امام حسین با چادر به تماشای دسته میرفتیم..یعنی اصلا شما  اون جا زن بی حجاب نمیدیدی...بر عکس حالا که بعضی از خانمها  برای تماشای دسته آرایش میکنند...به عقیده من اون سالها اعتقادات دینی مردم محکمتر بود.....و حرمت خیلی چیزها بیشتر نگه داشته میشد....بگذریم........اون سالها دسته های سینه زنی زیادی بود که از همه بزرگتر و مفصل تر دسته طیب بود......خیابونها رو چراغانی میکردند و  واقعا  مراسم سینه زنی و نوحه خونی آدم رو تحت تاثیر قرار میداد...وقتی دو دسته بزرگ به هم میرسیدند و علم رو خم میکردند و به هم ادای احترام میکردند...از این بلندگوها خبری نبود و این مرثیه خوانی هم آهنگ و موزون اونها بود که انسان رو دگرگون میکرد......و تا پاسی از شب گذشته توی خیابونها جای سوزن انداختن نبود.....و از همه باشکوهتر مراسم ظهر عاشورا بود .........

شاید من دارم پیر میشم .....که خاطرات گذشته برام پررنگتر و بهتره...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط ناهید یوسفی  | 

 

وقتی بعداز چهارده سال شهر به شهر رفتن و هر سال یک مدرسه رفتن کلاس دهم بودم که برای همیشه اومدیم تهران.....ما هفت تا خواهروبرادربودیم که هممون یک مدرسه میرفتیم...یک مدرسه ملی که حالا بهش میگن غیرانتفاعی...ولی شهریه اش اونقدر معقول بود که پدرم از عهده پرداختش بر میومد هر چند که باید از بعضی چیزها میگذشتیم و صرفه جوئی کنیم.....یک مدرسه بزرگ بود از کودکستان و دبستان تا دبیرستان......پسرونه و دخترونه....البته پسرها و دخترها ساختمونشون جدابود....بایک حیاط ورزش که قسمت پسرونه رو از دخترونه جدا میکرد..این مدرسه اسمش(( ایران)) بود و توی محله خانی آباد بود...یکی از مناطق قدیم تهران.....و هم محله تختی...و متعلق به خانم جهانبانی که خودش از خانواده قاجاربود و شوهرش هم ناظم ما بود....خود خانم جهانبانی که وکیل مجلس بودند....دبیرهامون که همه فوق العاده بودند...دبیر طبیعی خانم فرخ رو پارسا که بعدها اولین زن وزیر ایرانی....دبیر زبان که من هر چی الان بلدم که باعث میشه که بتونم توی این دنیای مجازی بچرخم از اون دارم...دبیر جغرافیامون که پدرمونو در میاورد...تمام شهرها و مراکز صنعتی و کوهها و رودخونه های کشورهارو باید روی نقشه ای که خودمون باید میکشیدیم نشون میدادیم....زنگ ورزش که نگو.....باید یک رشته ورزشی رو انتخاب میکردیم ......والیبال یا بسکتبال یا پینگ پونگ یا ژیمناستیک.....و از همه استثنائی تر دبیر ادبیات بود ...آقای صدیق وزیری.....که هفته ای یک جلسه رو برامون کتاب میخوند...اون موقع....چشمهامو نو هم میذاشتیم وبا صدای نافذش میرفتیم به دنیای افسانه ها......من خودم از وقتی خوندن و نوشتن یاد گرفتم تا الان همیشه کتابی برای خوندن تو دستم داشتم ولی ...اون ساعاتی که برگزیده ادبیات جهان رو با صدای این مردتوی فکروذهنم ابدی کردم هرگز فراموش نمیکنم......نمیدونم الان کجاست...زنده است یا نه ......ولی حتما اون کسانی که با من اون زمان توی همون کلاس بودند اونو فراموش نکردند.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:17  توسط ناهید یوسفی  | 

 

یکی بود یکی نبود....یک پسر کوچولوبود که مدرسه میرفت.....کلاس دوم دبستان بود....وقتی صبحها زنگ مدرسه رو میزدن و یکی از بچه ها میرفت اون بالا و پشت میکروفن قرآن میخوند و بعد آقا ناظم صحبت میکرد.....ته دلش یه آرزو داشت.....این که یه روزی اونم بره اون بالا و میکروفونو دستش بگیره....گذشت و گذشت تا بالاخره اون روز رسید.......اون روز که فرداش یک مناسبتی داشت آقا ناظم از بچه ها پرسید کی میدونه فردا چه روزیه؟....چند نفر دستشونو بالا بردن.....پسر کوچولوی ما هم که دلش از هیجان تاپ و تاپ میکرد دستشو بالا برد.....و آقای ناظم با انگشتش بهش اشاره کرد که تو بیا بالا...........

آقاناظم:خوش اومدی ....اول خودتو معرفی میکنی؟

پسرکوچولو:پژمان

آقاناظم:خوب حالا به بچه ها میگی فردا چه روزیه؟

پسرکوچولو:فردا جمعه است......

آقا ناظم:.............................

بقیه قصه رو خودتون تموم کنین..........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:44  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دستت را برای گرفتن ستاره ها دراز کن .شاید

نتوانی آنها را بگیری.......اما حداقل دیگر روی زمین

نمی خزی..........

                                                                 ژانت هولمز

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:37  توسط ناهید یوسفی  | 

 

میگن پیری مفهومی نداره......دل باید جوون باشه...........ولی وقتی نیم ساعت می ایستی و کمرت درد میگیره.....یا یک ساعت یک جا بشینی و وقتی بخوای پا شی زانوهات خشک شده باشه........و از همه مهمتر نتونی یک سیبو با پوست گاز بزنی........اونوقت.......بازم جوونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:2  توسط ناهید یوسفی  |