تبليغاتX
پاک بوم
 

سال هفتاد و سه بود که اومدم خونه پدری که پیش مامان زندگی کنم......خونمون ته یک کوچه بن بسته......اون موقع هشت نه تا بچه بودن که مال خونه های همسایه بودن.............البته از قدیم خونواده هاشونو میشناختم...ظهر که میخوابیدیم...(که من اگه نخوابم میمیرم)......بچه ها میریختن تو کوچه به بازی کردن...و طبیعیه که در سکوت بازی نمیکنند...بگذریم که دم به ساعت توپشون میفتاد و زنگ میزدن...و..من بیخواب میشدم....میرفتم سرشون داد میزدم و دعواشون میکردم......فایده ای نداشت...تازه...ماماناشون هم ناراحت میشدند....دیدم نتیجه نمیده.....یک تصمیم تازه گرفتم.....باهاشون دوست شدم....ازشون خواستم که گاهی بجای کوچه اومدن بشینند و کتاب بخونند.....منهم تا دلتون بخواد کتاب دارم...از کتاب برای بچه های اول دبستان تا همه سنی....چون پژمان خیلی کتاب داشت و من همه رو نگه داشتم.....جز دو نفرشون بقیه هیچکدوم حوصله کتاب خوندن نداشتند....پس یک قانون وضع کردیم....اینکه هیچ کس از ساعت دو تا پنج بعداز ظهر تو کوچه نیاد و اگه اومد جریمه بده.....جریمه اش هم این بود که به همه بچه های کوچه بستنی بده که منهم جزوشون بودم........و اگر یک ماه همه قانونو رعایت کردند من به همشون بستنی بدم.......اگر کسی از این قانون تخلف میکرد میرفتم در خونشونو میزدم و از مامانش پول بستنی رو میگرفتم....و اگر همه بچه های خوبی بودن....................................صبح اول هر ماه جلوی در خونمون جمع میشدن و باهم دم میگرفتن....بستنی.....بستنی......تا من برم و پول بدم تا یکی بره بستنی بخره.......کم کم بچه ها بزرگ شدن و نشستن توی خونه پای کامپیوتر....اولینشون علی بزرگه بود....که یک دفعه منو توی کافی نت محلمون دید و دو تا شاخ خوشگل رو سرش سبز شد......دهنش از تعجب باز مونده بود..........گفت خانوم یوسفی شما اینجا چکار میکنی؟.....و ازم بستنی میخواست....گفتم به سبیلات نگاه کن.......باید یواش یواش عروسیت دعوتم کنی.......

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:56  توسط ناهید یوسفی  | 

 

من قبل از اینا....از ساعت خوش به بعد دیگه مهران مدیری رو نگاه نمیکردم....بخاطر همین گاهی احساس میکردم از اجتماع دور افتادم...چون تکیه کلاماشونو نمیفهمیدم....این دفعه از اول با سماجت هر چه تمامتر پیگیری کردم.....دیشب که به قول خودشون خیلی از مسائل روشن شد.....امشب هم که قسمت آخرشه..........میخوام یک پیشگوئی بکنم.....در مورد قل مراد.......ببینیم درست در میاد یا نه.......به عقیده من قل مراد اونی نیست که نشون میده.......چون اونقدر زیرکه ....که نمیشه فقط یک روستائی ساده باشه.....بنظرم اون تظاهر به این شخصیت میکنه و در واقع یک آدم تحصیلکرده است.....و در نهایت هم با فروغ ازدواج میکنه.....حالا امشب معلوم میشه فکرم درست بوده یا غلط.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:26  توسط ناهید یوسفی  | 

 

یک دوستی دارم که دخترش حامله است.....اونهم دو قلو.....منهم به اندازه دوستم شوق و شور دارم تا این بچه هارو ببینم با اینکه کلا با بچه کوچولوها میونه ای ندارم......اما نمیدونم چرا در این مورد ذوق میکنم......چند روز پیش که دخترش اینجا بود میگفت رفته دکتر و او گفته هر کدومشون چقدر وزن دارند...برام خیلی جالب بود.....زمانی که من میخواستم بچه دار بشم....سی سال پیش...وقتی برای اولین بار صدای قلب جنین رو شنیدم داشتم از خوشی میمردم...و میگفتم چقدر علم پیشرفت کرده......ولی تا موقع زایمانم دکترم  شک داشت که یکدونه است یا دوقلو حامله هستم....اون موقع سونو گرافی و از این چیزها نبود.....خیلی خوبه که اونقدر بشر پیشرفت کرده که میتونه  حتی قلب جنینو قبل از تولد عمل کنه......... ببینیم تا کجاها پیش میریم.......اگه زنده باشیم و ببینیم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 0:47  توسط ناهید یوسفی  | 

 

وقتی رفتم دوبی....دیدم نیکی یک بخارپز جمع و جور داره که روی گاز میذاره.....من هم از روی دستش نگاه کردم و یکی خریدم.....وای که چقدر دوستش دارم....وخیلی ازش استفاده میکنم......چند روز پیش ماکارونی درست کردم با سبزیجاتی که توی این آرام پز پخته بودم......لوبیا سبز و کدو سبز و هویج......معرکه شده بود.......حواسم نبود ازش عکس بگیرم..........انشاالله دفعه دیگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:51  توسط ناهید یوسفی  | 

 

هیچ دقت کردین؟.....کسانی که خارج از ایران زندگی میکنند اعصاب آرومتری دارن و این حتی توی رفتار ظاهریشون اثر میذاره؟.....گذشته از وضعیت اجتماعی که مستقیم در سیستم عصبی ما اثر میذاره...زندگی خانوادگی هم بشدت موثره.....

اول ازهمه.. اجتماعی که توش هستیم بیشترین تاثیر رو داره.......چند روز پیش رفته بودم بانک.....کلی معطلم کردن و از این باجه به اون باجه حواله میدادن...آخرش یکی با اوقات تلخ گفت....اون باجه کارتو انجام میده....منهم برگشتم گفتم اگه یک لبخند بزنی و کارتو انجام بدی بد نیست ها.......خنده اش گرفت و با همکارش نگاهی ردوبدل کردند......گفتم ..اگه صبح اول وقت بیام که همه دنبال چکهاشون هستن که بر نگرده و معمولا سرتون شلوغه....اگه مثل حالا آخر وقت بیائیم که سرتون خلوت باشه خسته هستین و منتظر پایان ساعت کاری .....چه اشکالی داره کارتون رو باحوصله و لبخند انجام بدین..اینجوری کمتر هم خسته میشین.......

این مساله در مورد همه شغلها صدق میکنه...از راننده تاکسی گرفته تا فروشنده ها....

حالا میرسیم به خانواده ها.....نمیدونم این خوبه یا بد.....ولی اونقدر روابط اجتماعیمون در هم تنیده ست  که همش در گیر مشکلات وگرفتاریهای دیگران هستیم.....که آرامش وحریم خصوصیمون رو تحت الشعاع قرار میده....من یکی که احساس میکنم توی منگنه هستم.......و این خیلی اذیتم میکنه.....کسی که وقت شادیهاش یاد ما نیست.....باید غصه هاش رو تحمل کنیم.............بیخود نیست  کسی که یک مدت از اینجا دور میشه دیگه بهیچ قیمتی حاضر نیست برگرده.......این دلیلش وطن فروشی و چیز دیگه نیست.....طبیعیه که کجا خوشه؟....اونجا که دل خوشه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:26  توسط ناهید یوسفی  | 

 

تاوقتی دوبی بودم و سر لب تاب نیکی مینشستم با دستم روی میز دنبال موس میگشتم.........حالا که سر کامپیوتر خودم میشینم انگشت اشاره ام رو روی کیبورد میکشم و میبینم اتفاقی نمیافته.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:21  توسط ناهید یوسفی  | 

 

مرخصی تموم شد.....برگشتم خونه......حالا نوبت خواهر جانه که باید بره مرخصی......چون مدتی که من نبودم مثل یک کارمند وظیفه شناس هرروز از راه دور اومده و به کارها رسیده......تازه مهمون داری هم کرده.....اقوام که از شهرستان اومدند را پذیرائی کرده......

چند روزی مهمون یک خونه پراز عشق و صفا بودم........خستگیهارو تکوندم.....حتی مغزمو......حالا سرحال و قبراق اومدم تو متن گرفتاریهاومشکلات...و........وآماده مبارزه ام با همشون......

این مدت کلی هم کتاب خوندم......امینه........و.....خانوم.....نوشته مسعود بهنود...که وقتی کتابشو دست میگیری دیگه نمیتونی زمین بذاری......و یک کتاب خوب دیگه به اسم.....پنج نفری که در بهشت ملاقات میکنیم....که اسم نویسنده اش یادم نیست چون اولین کتابی  بود که ازش میخوندم...

یک حسن این مسافرت اینه که تا مدتی دلتنگ پژمان نمیشم.....وقتی میبینم چه زندگی آرومی داره و از همه مهمتر...یک همسر خوب که خونه رو براش بهشت میکنه.....دوری مهم نیست....مهم اینه که فرزند آدم جائی زندگی کنه که امنیت داره و در رفاهه........وقتی ایران بود و هنوز ازدواج نکرده بود شبهائی که دیر به خونه میومد....میمردم و زنده میشدم...تا صدای چرخیدن کلیدو توی در میشنیدم....اون موقع بود که خدارو شکر میکردم و باخیال راحت میخوابیدم......

درهرحال.....ممنون نیکی جان.....و ممنون پژمان جان....................خیلی خوش گذشت....

اینهم خونه قشنگ یک زن ایرانی.......یعنی نیکی خانوم....

 

                                               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:42  توسط ناهید یوسفی  | 

 

آخ که چه کیفی میده تنبلی....بی برنامگی......بی مسئو لیتی.......صبح هروقت دلت بخواد بیدار بشی.غصه این که ناهار چی درست کنی نداشته باشی......خرید....نظافت خونه.....مهمون......کتاب بخونی.....شب تا چهار صبح بیدار بمونی....با اذان صبح بخوابی.....با اذان ظهر بیدار شی....تورو ببرن گردش......شام بیرون..........مرخصی واقعی......خواهرم برام میل زده میگه:...ناهید جون......نمیری از خوشی.......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:20  توسط ناهید یوسفی  | 

 

امان از دست این عروس که نیامده منو اسیر کرده............کتاب امینه رو بدستم داده و منو اسیر قلم سحرآمیز مسعود بهنود.....هر لحظه که توی خونه هستم نمیتونم این کتابو زمین بگذارم..... باید تمومش کنم تا خودمو آزاد کنم.................

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:40  توسط ناهید یوسفی  | 

تا حالا مامان شوهری دیدین که بره سراغ کامپیوتر عروسش ؟  حالا ببینید .....

من توی مامان شوهرها نوبرم .... ولی چون تایپ کردن با لپ تاب سختمه نوشتن اینجا کمی برام مشکله .... همین رو بگم که همه چی عالیه .... هوا ..... محیط ......و از همه مهمتر بودن در کنار پژمان و نیکی که وجودشون در عین حال که بهم آرامش میده ....وجودمو سرشار از حس زندگی ....هیجان....و انرژی میکنه .

وبلاگهاتونو میخونم ولی به همون دلیلی که گفتم کامنت گذاشتن برام مشکله .... فقط میگم که جای همتون خالی ..........

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:5  توسط ناهید یوسفی  | 

 

حالا دیگه با دمم گردو میشکنم........آخه کسی نیست بگه زن....این کارها چیه میکنی.........دست خودم نیست..............

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:59  توسط ناهید یوسفی  | 

 

بالاخره منهم قاطی بازی شدم...از طرف مانا و هزاره سوم و سمیرا...به بازی یلدا دعوت شدم.....منهم که عاشق چیزهای تازه و جالبم....

۱-من از سی سالگی تا حالا همیشه با چاقی جنگیدم....همیشه یک لباس خوب پوشیدن برام یک عقده بوده....همه راهها رو هم امتحان کردم....متخصص تغذیه....طب سوزنی.....سونا پارافین.....دستگاههای فارادی و از این حرفها.....مثل بادکنک هی باد شدم...خالی شدم...ولی دیگه چند سالیه خسته شدم و ول کردم...اینم دیگه...ناراحتم نیستم....اگه دیگران بذارن...

۲-اگه کسی بهم بدی کنه میبخشمش...یعنی دیگه بروش نمیارم ولی هرگز فراموش نمیکنم...برای همین خیلی اذیت میشم...ولی خوب...دست خودم نیست...

۳-مدرسه که میرفتم از درس خوندن خوشم نمیومد ولی باهوش بودم...همونی که سر کلاس یاد میگرفتم همونو جواب میدادم....و چون کمی خجالتی هم بودم صبح به صبح که داشتم میرفتم مدرسه نذر میکردم که اگه معلممون منو پای تخته صدا نکنه پول به فقیر بدم برای همین من همیشه خدا به فقرا بدهکار بودم.....

۴-سالهاست دیگه گریه ام نمیگیره....از بس زندگی پر فرازونشیبی داشتم سخت شدم.....مثل پولاد...در مقابل سختیها دست و پامو گم نمیکنم و از آدمهای ضعیف که اشکشون دم مشکشونه عصبانی میشم.

۵-یک چیزی تو زندگیمه که مثل یک غده سرطانی اذیتم میکنه.....باید عملش کنم . بندازمش دور.....ولی هنوز ....

چقدر سخت بود......حالا من چه کسی رو دعوت کنم؟...تنهادرغربت...احد..جیرجیرک...ارغوان...و نیلوفر..

پ.ن:پیشنهاد این بازی از سلمان

بازی ساده است:کسی شروع میکنه و ۵ نکته از چیزهائی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمیدونند مینویسه و در آخرش هم ۵ نفررا معرفی میکنه.اون ۵ نفر هم به همین ترتیب ۵ نکته از چیزهائی که کمتر کسی در مورد شخصیت اونها میدونه را مینویسند و هر کدوم ۵ نفر دیگه رو معرفی میکنند و همین جوری بازی ادامه پیدامیکنه

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:52  توسط ناهید یوسفی  | 

 

بعرضتون برسونم......این برای من خیلی مهمه......شاید برای شما اصلا مهم نباشه.......و اون اینه که دارم برای چند روزی میرم پیش پژمان و نیکی.......هم اینکه ده ماه میشه پژمانو ندیدم و دلم خیلی تنگ شده....و هم اینکه این برام مثل یک مرخصی میمونه.......من شرایط زندگیم طوریه که زندگیم خیلی یسته و یک نواخته و این فرصتیه که کمی خستگی در کنم........چهار شنبه با یک دنیا شوق پرواز میکنم به سوی ..بچه ها.................

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 11:13  توسط ناهید یوسفی  | 

 

           یلدا مبارک

 

      

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 2:3  توسط ناهید یوسفی  |